X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

دوشنبه 13 اسفند 1386 ساعت 12:10 ق.ظ

تعطیلات زمستانی (خانه نجمه)

یزی که فقط از سوم راهنمایی تا پیش دانشگاهی ما دوام آورد همین جریان تعطیلات زمستانی بود که به عقیده من خیلی خوب بود و من از وجود یک هفته تعطیلی بین دو رتم خیلی لذت می بردم.هرچند ترم واحدی چون درسهای دوترم مجزا بود این کار مقدور بود اما تو نظام سالی واحدی دیگه این تفکیک وجود ندارد و در نتیجه تعطیلات زمستانی هم معنی ای ندارد....ساعت 10صبح  بود که با برادرم، علی به قصد خونه نجمه از منزل حرکت کردیم و در چهارراه پاسداران(یا به قول فهیمه قیدی ...پاراه چاسداران) نیکو و پریسا هم به ما پیوستند. سیدخندان که رسیدیم رفتیم سمت خیابان دبستان در این فاصله علی و پریسا بحثشان در مورد دانشگاه هنر گل انداخته بود. آخه علی گرافیک می خواند و بحث اساسی شان در مورد این بود که پریسا کپی کار می کند و این اصلا توی طراحی خوب نیست. من و نیکو که از بحثهای آنها و آرام آرام راه رفتن آنها خسته شده بودیم به راه رفتنمون سرعت دادیم بلکه اینها یه کم به فکر بیفتند و سریعتر راه بروند. علی گفت: آی کجا میرید و من و خواهرمو تنها میگذارید!!! من و نیکو وایسادیم تا به ما برساند...نیک. گفت:خواهر؟ گفتم : نه آبجی.نمی دونم پس من کی هستم اگه اون خواهرشه... خلاصه نیکو گفت بیایید من یک راه میان بر بلدم و زد توی یه کوچه باریک که سرتاسرش پر بود از ساختمانهای نیمه کاره و عمله هایی که مشغول کار بودند. علی گفت: من اگه تنها بودم هیچوقت از اینجا رد نمی شدم که نیکو اسمش را گذاشته میانبر!!! به خونه نجمه که رسیدیم علی رفت و وقتی نجمه در را باز کرد در نهایت تعجب فائزه غلامی را دیدیم که اومده.نجمه گفت سورپرایز بود و واقعا هم بود چون فائزه کمتر توی جمع شلوغ کاری های ما فرصت حاضر شدن را پیدا می کرد...آخه اون همیشه یا درس داشت یا کلاس زبان... خونه نجمه اینا یک خونه به طرح قدیمی بود یک واحد پایین و واحد دیگر از طریق راه پله ویک پاگرد در طبقه دوم واقع شده بود. واحد پایینی با یک در از راه پله جدا می شد درست مثل واحد بالایی البته. از در که وارد شدیم نجمه گفت در واحد پایینی قفل شده و باز نمی شه و اگر هم باز نشه باید گشنگی بخوریم. مهدیه تو بیا امتحان کن ما که هرچه زور زدیم نشد!!! خلاصه کلید را گرفتم و با اولین چرخاندن کلید توی مغزی در، در باز شد...به نجمه گفتم: مطمئنی جای دیگه ای زور نزده بودی و بچه ها خندیدند و فائزه هم یکی زد تو کله ام " بدو بالا،پررو نشو دیگه" خلاصه رفتیم بالا و هیشکی هم خانه نبود و شروع کردیم به سر به سر همدیگر گذاشتن من یک گلف خانواده هم پیدا کرده بودم که مال داداش نجمه(محمد)بود که فعلا مدرسه بود و حسابی با گلف خانواده بازی کردم. فائزه اومد گوشمو کشید و گفت: معلوم نیست این بچه کوچیکه کی می خواهد بزرگ شه!!! وقت ناهار شد. نجمه به مامانش قول داده بود که غذا را خیلی شیک و مرتب سرو کنه اما نجمه که از این حوصله ها نداشت از ما قول گرفت که به مامانش نگیم که نجمه برنج را با قابلمه آورده سر میز ولی خب اگر قرار باشه دست آدم رو بشه میشه دیگه. و مامان نجمه درست وسط ناهار از دانشگاه برگشت و دید که یه قابلمه سر میزه و نجمه را دعوای مختصری کرد و رفت طبقه پایین. از اونجا که نجمه بر خلاف ماها که بچه های کوچیک خانواده هستیم، بچه بزرگ خانواده است مامانش جوانتر از مامانهای ما و البته اون موقع ها دانشجو هم بود و حالا استاد... ما ناهار را تمام کرده بودیم که محمد از مدرسه آمد و نجمه برایش غذا کشید و گذاشت سر میز. محمد خیلی مظلوم بود و البته سر به زیر و خجالتی البته اون موقع ها. به نجمه گفتم: غذاشو گرم نمیکنی؟ گناه داره...گفت: نه بابا عادت داره ولش کن حوصله داری... به محمد گفتم: محمد،نجمه خواهر خوبیه؟ جوابی نداد. گفتم :خیالت جمع تا ما اینجاییم در امانی...گفت:نه...گفتم اذیتت می کنه؟ گفت:آره...گفتم:بزنم تو سرش؟ گفت:آره..گفتم: با چوب بزنم؟ گفت: آره...همین موقع نیکو گفت: محمد،مهدیه گلفت را خراب کرده....گفتم: نه محمد جان خیالت راحت با گلفت بازی کردم اما خرابش نکردم تازه باهاش اینارو هم زدم(الکی) گفت: عیبی نداره... با خنده خطاب به نیکو گفتم: خیلی مونده تا تو زبون بچه هارو یاد بگیری... محمد که دیگه ناهارش را خورده و بود یک راست رفت سراغ سگا و مشغول بازی شد و ما هم مشغول حرف زدن و به رفع مجل پریسا مشغول. مجل پریسا همون مشکل پریسا بود در مورد اینکه علی بهش گفته بود کلاسی که میری کپی زنی و به درد نمی خوره... و برای پریسا نمی دونم چرا این مسئله اینقدر مهم بود!!! خیلی راه کار پیشنهاد کردیم اما هیچکدام پذیرفته نشد و واسه مجل پریسا راه حل منطقی ای پیدا نشد واسه همین من رفتم با محمد نشستم به سگا بازی کردن. با اینکه محمد همسن پسر خاله من مهدی بود و پنجم دبستان،اما بازی ای که اون بازی می کرد در مقابل بازی های ماشین و موتور و جنگی و بکش بکشی که مهدی بازی می کرد واسم عجیب بود. این نشان می داد که چقدر روح آرانتری نسبت به بچه های هم دوره ایه خودش داره. بازی محمد یه میمون بود که از این درخت به اون درخت می پرید و حالا با گرفتن نارگیل و موز امتیاز کسب می کرد. محمد مسلما بچه درس خوان تری بود و آرامش بیشتری نسبت به سایر همسن و سالهای خودش توی اون زمان داشت... بعد از اون ما مشغول دیدن شو شدیم از خواننده محبوب نجمه در آن زمان وَنِسا ویلیامز... بعد از ظهر یه کم مزاحم تلفنی شدیم (چه کار بدی) به دوستهای پریسا تو مدرسه بوعلی زنگ می زدیم و من با اون صدای ترسناکی که هنوز هم مامانم میگه نمی دونم این صدا را با کدوم حنجره ات در میاری حسابی ترساندیمشان و کلی خندیدیم(لازم به ذکر است که اون موقع ها مچ گیری به اسم آی دی کالر موجود نبود و اصلا مخابرات همچین سرویسی را ارائه نمی داد) و تا شب که بابا اومد دنبالمون زدیم تو سر وکله همدیگر و خندیدیم... یک روز کاملا عادی بود فقط با این تفاوت که این اولین باری بود که دوستان مدرسه در مکانی به غیر از مدرسه دور هم جمع می شدیم... و این شروع رفت و آمدهای خانوادگی ما در آینده نه چندان دور بود