X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

جمعه 22 شهریور 1387 ساعت 09:59 ب.ظ

حرف های صدتا یک غاز

اونروز قرار بود بچه های کلاس مار ا ببرند کوه و من چون ترجیح می دادم پیش دوستهای خودم بمونم با آنها نرفتم و توی مدرسه ماندم. فهیمه اینا زنگ اول ورزش داشتند منتها زبان زنگشان را گرفته بود و به همین دلیل من نصف بیشتر زنگ اول را مشغول خواندن کتاب پدر خوانده بودم. نیمهای زنگ گذشته بود که یک کلاس اولها آمد توی حیاط. از شنیدن صدای وحشتناکی که داشت شعر فرامرز اصلانی را می خواند توجهم جلب شد و متوجه شدم که این کلاس 104 است. چراکه این شادان جادوگره بود که داشت می خواند " اگه یک روز بری سفر بری از پیشم بی خبر..."...این اصلاً مهم نبود چون خیلی زود با اعتراض بقیه شعر خواندنش تمام شد اما حرفهای شنیدنی اش تازه شروع شد... من هم چکیده حرفهایش را روی جلد روزنامه ای کتاب پدر خوانده ام نوشتم تا بعداً واسه بقیه تعریف کنم و بخندیم... بحث دوست پسر و این حرفها بود که یکدفعه شادان شروع کرد:

-         دوست پسر را ول کن فهیمه را بچسب!!!!

یکی شان ازش پرسید که تو از این فهیمه چی دیدی؟

-         رفتارش حرکاتش حرف زدنش!!!!

اینجا بود که زدم زیر خنده آخه فهیمه با اینها که می خواهد حرف بزنه فقط داد میکشه چه جذابیتی توی داد و بیداد فهیمه وجود داشت؟؟؟!؟!؟

-    اولش برای من هم مسخره بازی بود و بقیه بچه ها را که عاشق مریم و مهدیه و عاطفه و فهیمه و اونهای دیگه بودن را مسخره میکردم . اول فقط ازش خوشم اما بعدش نمی دونم چی شد که فهمیدم خیلی بهش علاقه دارم. تو به من بگو اگه یکی یکی را دوست داره نباید بهش بگه؟ حتی اگه فحشمم بده بازم میگم دوستش دارم. تو قربون من برو من قربون فهیمه میرم؟؟!؟!؟

یکی دیگه ازش پرسید راستی پیداش کردی؟

-         آره 2 شهریور مصادف است با ...

و شروع کرد به خواندن. طرف رفته بود یک تقویم سال 62 گیر آورده بود که ببیند تولد فهیمه مقارن با چه روزی بوده!!!! ببخشیدا اما من اسمش را فقط میگذارم دیوانگی... بعدش هم نشستش به خالی بندی این می گفت اون میگفت اما اون خالی که شادان بست روی همه را کم کرد

- بابام فردا از چین می آید و برایم یک رایانه میاره (توجه داشته باشید رایانه نه کامپیوتر- اون سال سال اولی بود داشتند لغتهای معادل فارسی پیدا میکردند و اصلاً کاربردشان بابا نبود) که توی یک خودکار است و هرچی که باهاش بنویسی پست میکنه!!!!(اینجایش را اون موقع هم نفهمیدم منظورش از پست شاید همون ایمیل بوده) به هرجا که بخواهی کافیه بنویسی به کجا می خواهی برود؟!؟!؟ (نمیدونم منظورش آدرس پستی بوده یا آدرس ایمیل) و بعدش ادامه داد که باباش کتاب آموزش زبان ژاپنی از چین برایش آورده و اون باید به فهیمه بگه : آ کوری یو یعنی دوستت دارم(نمی دونم این کتاب انگلیسی به ژاپنی بوده یا چینی به ژاپنی... یعنی شادان انگلیسی بلده یا چینی، بعدشم ما هم توی خانه مان توی کتابخانه یک کتاب آموزش زبان ژاپنی به زبان فارسی داشتیم لزومی نداشت باباش از چین بیاره همینجا هم پیدا میشد) زنگ تفریح وقتی این حرفها را واسه بچه ها تعریف کردم همگی مرده بودند از خنده البته به جز فهیمه که داشت از کوره در میرفت. بهش گفتم فهیمه هرچی بیشتر واکنش نشان بدی اونها بیشتر این کارهارو انجام میدهند تا توجه تورو بیشتر جلب کنند. بخند به همشون اینجوری زودتر خسته می شوند وقتی ببینند تو واکنش نمیدی و شروع کردم به غلغلکش داد که پا گذاشت به فرار و من هم به دنبالش...

حرفهای صدتا یک غاز اونروز فقط یک چیز را ثابت کرد که دور فهیمه هیچوقت تمام نخواهد شد و این داستان تا وقتی فهیمه توی اون مدرسه است ادامه دارد.