X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

جمعه 23 فروردین 1387 ساعت 11:32 ق.ظ

خالی بندان در جهان صنعت گرند

از هرچه بگذریم از خالی بندی های بچه های سرویس نمی شه گذشت.کلاً همیشه توی سرویس ما خالی بندی روا بود البته اکثر اوقات صبح ها. علتش هم این بود که صبح ها بچه های راهنمایی هم با ما می آمدند و امان از خالی بندی هاشون و صد البته حافظه ضعیفشان. البته همیشه همین طوره آدم دروغگو کم حافظه است. باورتان نمیشه چند بار توی سال بعضی از این خالی بندی ها را می شنیدیم. اما بشنوید از یک صبح زیبای یک روز شنبه و بچه های راهنمایی که با انرژی مضاعفی که ناشی از استراحت روز تعطیل بود، به نقل خالی بندی ها مشغول بودند. یکی از آنها که یکی دو سالی از لبنان به ایران آمده و شبیه آنها هم تا حدودی بود داشت از یک مرغ صحبت می کرد که پدرش در سفر آخری که به لبنان داشته برایش خریده و به ایران آورده. البته سوء تفاهم نشه این مرغی که میگم اسباب بازی بود...." بابام یه مرغ اسباب بازی برام آورده که هر روز صبح که میشه یه تخم می گذاره و بعدش تخم مرغه جوجه میشه و جوجه اش هم که اسباب بازیه شروع می کنه به آواز خواندن بعد که باهاش شروع کنی حرف زدن کم کم پاهاش سرخ میشه و بعدش پر در میاره و بزرگ میشه !!!! و هر روز هم این کار تکرار میشه".... داستان که به اینجا رسید ما 6 تا دبیرستانی که همیشه ته سریس مدرسه می شستیم دیگه نتوانستیم خودمون را کنترل کنیم و زدیم زیر خنده. بین خنده ها از دختره پرسیدم بابات چند وقته اومده؟ گفت یه دوماهی میشه... گفتم پس دیگه خونتون اسمش مرغ داریه؟ و بچه ها زدند زیر خنده وقتی خنده ها افتاد یکی دیگه شان شروع کرد به خالی بندی...."آره چند تا از پسر های خوش تیپ محلمون یک روزنامه ای زدن که فقط تویش پسرهی خوشگل را استخدام می کنند و به پوز زنی اونها هم دخترهای خوشگل محله هم یک روزنامه زدن که فقط دخترهای خوشگل را استخدام می کنند. تازشم خواهر من هم رفته!!!"... اینو که گفت باز خنده ماها رفت هوا به قول الهام هاشمی کیا این خالی بندی دوتا نکته اشت یکی اینکه به خوشگلا همین طوری مجوز واسه راه انداختن روزنامه می دهند و به من و تو از این مجوزها نمی دهند و دوم اینکه خواهر این ایکبیرهم  جزو دخترهای خوشگل محله است (یه توضیح کوچیک بدهم بد نیست. ماها زیاد از این دختره دل خوشی نداشتیم بسکه پررو بی ادب بود و البته این صفتی هم بهش داده بود توی بیجا نبود.حالا را نمی دونم ولی اون موقع ها همینی بود که الهام گفت)... گفتم: خدا زیادشون کنه ما که بخیل نیستیم و از سرویس مدرسه پیاده شدیم و همچنان می خندیدیم و این شروع پر انرژی یک هفته بود....