X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

پنج‌شنبه 16 آبان 1387 ساعت 11:12 ب.ظ

اسم من، بولدوزر

زنگ نماز بود و من ساعت بعد خروج داشتم. قرار بود بابا دنبالم بیاید تا با هم جایی برویم و چون دیر کرده بود من تمام زنگ نماز را توی حیاط در حال سر به سر گذاشتن فهیمه ناناز بودم. اما سر به سر گذاشتن وقتی اوج گرفت که ژینوس به سمت فهیمه گوجه سبز پرت کرد. فهیمه هم کفری شده بود از دست من گذاشت دنبالم و سیری من را زد و من هم به تلافی یک پایش را بین ساق پایم نگه داشتم و فهیمه تمام تلاشش را کرد که بتواند پایش را از بین پاهای من بیرون بکشد اما موفق نشد و محکم زمین خورد و چشمتان روز بد نبیند که مچ پایش هم پیچ خورد. حالا فهیمه عصبانی تر از قبل شده بود و شروع کرده بود به دادکشیدن "غول بیابونی، بولدوزر ببین چی کار کردی؟ این پاست یا تیر آهنه. جم نمیخوره شانس آوردیم با دستش نزد و ..."  کلی طول کشید تا آرامش کردیم و اجازه داد بهش دست بزنم و از روی زمین بلندش کنم و تا طبقه دوم ببرمش بالا. اصلاً دوست نداشتم این اتفاق بیفته فقط واسه اینکه نتواند من را بیشتر بزند این کار را کرده بودم و اصلاً فکرش را نمی کردم که اتفاقی برایش بیفتد. اصلاً اگه جای اون همه تلاش و غد بازی بهم می گفت ولم کن ولش می کردم اما اون این را نگفت. من هم تو شرایط مشابه این را هیچوقت نخواهم گفت پس بابت این اصلاً بهش خورده نمی گیرم. اما اعتراف می کنم تا مدتها عذاب وجدان بدی داشتم ... و البته بدتراز عذاب وجدان، خاطر خواه های ایشون بودند که تا مدتها توی مدرسه جلوی من را می گرفتند و بابت این اتفاق درشت بارم می کردند که این خودش تنبیه بزرگی برایم بود...