X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

جمعه 13 اردیبهشت 1387 ساعت 01:10 ق.ظ

بازم گچ

زنگ تفریح بود توی حیاط مدرسه نشسته بودیم که صدای ناله خیلی بلندی توجه همه ما را به خودش جلب کرد. به سمت مسیر صدا که نگاه کردیم. لیلا کاظم زاده را دیدیم که نقش زمین شده خودمان را به سرعت بهش رساندیم. پیرایه همراهش بود. پیرایه گفت که داشتیم می رفتیم سمت دستشویی ها که یکدفعه ذویا از روبرو آمد و همانطور که از کنار لیلا رد می شد لگد محکمی به همان پای لیلا زده که پارسال هم شکسته بود و خیلی ضعیف بود. از لیلا پرسیدم که مطمئنی عمدی زد؟ گفت: آره بعدش برگشت و خنده معنی داری هم تحویلم داد و رفت. آرام کفشهای ساقدار لیلا را از پایش در آوردم.امید داشتیم که نیاز به گچ نداشته باشه اما با کبودی و ورم شدید پایش مطمئن شدیم که گچ حتمی است. خلاصه مامان لیلا آمد مدرسه و اون را برد و بعد از اون ما هرچی دنبال ذویا می گشتیم که بپرسیم چرا این کار را کرده اصلاً آفتابی نمی شد بعد از معلم ها می رفت سر کلاس و بعد از زنگ هم سریع از کلاس میزد بیرون و خودش را یه جایی گم و گور می کرد... فردای اون روز وقتی لیلا را با عصا و پای گچ گرفته دیدیم من و فهیمه و نجمه و سحر کلی غصه مان شد آخه کلاس آنها را می آوردند طبقه اول و ما مجبور بودیم هر زنگ تفریح بیاییم پایین که این به نفع دوتا کلاس اولی که پایین بودند بودش. هم 103 کلاس روباه اینا پایین بود هم 104 کلاس ژینوس و شادان اینا. بیچاره فهیمه کلی باز اعصابش قرار بود خورد بشه...بعدش که گیرش آوردیم اصلاً از بیخ منکر شد که من اصلا اون موقع بالا طبقه سوم بودم کی لگد زده؟ کی؟ من؟!!!!؟؟!؟؟ به قول پیرایه این خودش یه جورایی یعنی غلط کردم ...