X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

جمعه 24 خرداد 1387 ساعت 11:10 ق.ظ

چوب خدا

اونروز من و آیدا وحدت نهایت سعیمان را کردیم که چیز مفیدی توی آزمایشگاه یاد بگیریم اما به هر چی دست می زدیم خرابکاری می شد. اول از همه موقعی که خانم دانایی داشت برای بچه ها درس را توضیح می داد من و آیدا داشتیم با قطعات بدن انسان که توی قفسه ها چیده شده بود ور می رفتیم که یکدفعه قلب از دست آیدا افتاد و یک قسمتی اش شکست. با کلی چسب نواری اون تیکه را بهش وصل کردیم و گذاشتیم سر جایش شانس آوردیم توی اون لحظه سر و صدای سوال پرسیدن بچه های زرنگ کلاس مانع این شد که صدای شکستن قلب بدبخت را دانایی بشنود. بعد رفتیم سراغ واندوگراف. داشتیم با اون کار میکردیم منتها کشش را بسکه من کشیدم پاره شد و در نتیجه واندوگراف هم خراب شد. بعد نمی دونم چی شد که خوردم به قفسه ها دو تا لامپ نئون با صدای وحشتناکی خورد زمین و شکست. دست آخر هم به دسته کیف خانم دانایی که فلزی برق 9 ولتی وصل کردیم اما جای اینکه نصیب خانم دانایی بشه نصیب فهیمه تنبد ترقه فضول شد که آمده بود ببینه که ما با کیف خانم چی کار می کنیم." خانم اینها دارن به کیف شما دست میزنند...خانم خانم!!!" و وقتی خواست کیف را با دسته اش بگیره و بلند کنه جیغ کوتاهی زد وکیف را پرتش کرد زمین. کلی خندیدیم بهش و نصیحتش کردیم که فضولی اصلاً خوب نیست خدا آدم را جیز میکنه. جیز خدا صدا نداره درد داره و از این حرفها ...و بالاخره آخر کلاس بود شیشه براده های آهن روی میز جلوی من بود و داشتم باهاش بازی می کردم و اصلاً حواسم نبود که درش شل بسته شده. توی یک چشم بهم زدن شیشه از دستم قل خورد و روی میز و زمین پر شد از براده های ریز آهن. دانایی کلی بهم خندید و گفت: " خوبت شد این همه امروز آتیش سوزوندی اینم چوب خدا. وقتی تمام زنگ نماز را ماندی و براده های آهن را جمع کردی یاد میگیری که این قدر توی آزمایشگاه شیطنت نکنی". خلاصه اینکه تمام زنگ نماز با دو تا تیکه آهنربا براده های آهن را جمع کردم و هر چند هراز گاهی براده های آهن به دستم میرفت و صدای آخ و واخم در می آمد . و هربار دانایی بهم می گفت:ببین  چوب خداست صدا نداره اما درد داره... و بهم می خندید...