X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

جمعه 22 شهریور 1387 ساعت 10:10 ب.ظ

جوجه

اونروز فهیمه تنبد ترقه جوجه اش را آورده بود مدرسه . یک جوجه قهوه ای روشن کوچولوی رسمی که فوق العاده خوشگل بود. وسطهای زنگ حسابان بود که صدایش در آمد و شروع کرد به جیک جیک کردن و مبصـ ... متوجه حضورش سر کلاس شد. و جوجه را داد به شفا... (ناظممون) یک ربع به آخر زنگ مبصـ ... به تنبد ترقه گفت برو بیارش سر کلاس و وقتی جوجه را تنبد ترقه آورد، دبیرمان به ماها تمرین داد تا حل کنیم و خودش شروع کرد با جوجه بازی کردن. دفتر بزرگ حضور غیابش را گذاشته بود و جوجه را می گذاشت بالای اون و سرش میداد به پایین... درست مثل بچه ها. اون موقع با خودم گفتم چقدر خوبه که آدم به این سن و سال برسه ولی کودک درونش همراهش زنده بمونه و باهاش زندگی کنه. بعد از کلاس فهیمه جوجه را داد به ناظممان تا آخر روز پیش اون ماند. بعد از ظهر همان روز خبردار شدیم که وقتی که فهیمه از مدرسه رفته خونه  پسرخاله اش جوجه بیچاره را توی حوض غرق کرده. جوجه بیچاره را چشمش کردند بسکه خوشگل بود. فهیمه تبند ترقه بر خلاف همیشه اش تا دو سه روز بعد از اون روز خیلی ساکت بود...