X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

جمعه 18 مرداد 1387 ساعت 12:02 ق.ظ

قیامت کبری

دور فهیمه همچنان ادامه داشت...

قبلاً گفته بودم که یک مدت بود که فهیمه ناناز افتاده بود روی دور و کاریش هم نمی شد کرد... یک روز صبح که سوار سرویس مدرسه شدم تا به مدرسه بروم ، یکی از بچه های کللاس اولی سرویس یعنی نیلوفر زرنگار یک نامه به دستم داد که شادان (از کشته مرده های فهیمه) داده بود به نیلوفر تا به دست من برساند.



قبل از اینکه من نامه را باز کنم الهام هاشمی کیا نامه را ازم کش رفت و با صدای بلند شروع کرد به خواندن..." مهدیه جان، ببخشید که مجبور شدم این نامه را برای تو بنویسم ولی چون آدم قابل اعتمادی هستی!!!!! این را برایت می نویسم و می خواهم هیشکی نفهمد( که کلمه هیشکی را با قرمز نوشته بود که مثلاً بسیار تاکید کرده باشد... همگی درجا زدیم زیر خنده آخه الهام داشت با صدای بلند نامه را برای همه می خواند...حتی آقای حیدری راننده سرویس) از آنجا که تو دوست فابریک فهیمه هستی شاید بتوانی کمکم...(اینجا معنی فابریک یک کم واسه همه گنگ بود) من اول فهیمه را خیلی کم دوست داشتم و کارهای بعضی از بچه های دیگر را مسخره می کردم اما نمی دونم چی شد که علاقه ام به او افراطی شد و دیدم که اون را خیلی دوست دارم...من اون را دوست دارم چرا نباید این را بگویم ولی حالا که اون ناراحت می شود دیگر نمی گویم. دیگر به روی خودم نمی آورم که اون را می شناسم و یک روز تمام آرزوهای من بوده!!!! از اینکه به حرفهایم گوش کردی متشکرم. باز خواهش می کنم که هیشکی نفهمد... "(اگر اون روز فهیمه اون نامه را پاره نکرده بود کل نامه دو صفحه ای اش را داشتم...خلاصه حیف شد که ندارمش )... به نیلوفر گفتم" برو به این همکلاسی ات بگو اولاً اگه یک بار دیگه لفظ فابریک را به کار ببره کچلش می کنم دوماً اینکه همانطور که خودت دیدی همه از مضمون نامه مطلع شدند و سوماً اگر باز هم دور و ور فهیمه بگرده با من طرفه. بودن شماها اون را کلافه کرده...جا افتاد؟؟؟؟ البته تمام این حرفها را با خنده به نیلوفر گفتم و در آخر جدی بهش گفتم که تمام حرفها را جدی به شادان بزنه... وقتی آمدیم توی مدرسه نامه را مریم و سحر و سیما و هدی و... خلاصه همه خواندند و کلی خندیدند تا اینکه خود فهیمه ناناز از راه رسید. وقتی نامه را خواند احساس کردم واقعاً برای اولین بار خون جلوی چشم های فهیمه را گرفته. هیچ وقت تا به امروز اینقدر عصبانی و  شاکی ندیدمش که اون روز دیدمش. گفت"حالیش می کنم...." اینقدر عصبانی بود که اگه می گذاشتیم درجا بره سراغ شادان مطمئن بودم یک کتک مفصلی شادان می خوره یا اینکه یک دعوای درست حسابی راه می افته.  خلاصه سر راهش ایستادم و بردمش عقب و مانع رفتنش شدم . اون مدام دست و پا میزد و داد می کشید" ولم کن ولم کن"  این قدر داد زد که مجبور شدم برخلاف میلم سرش خیلی بلندتر از دادهای خودش فریاد بکشم..." آرام باش" برای چند ثانیه ساکت شد و به من با تعجب نگاه کرد. گریه اش گرفته بود..."خسته شدم بگذار کار را تمام کنم" ...آرام گفتم: چند دقیقه صبر کن الان عصبانی هستی. برو سراغش، اما بگذار یک کم عصبانیتت بخوابه... کمی ازم دور شد و شروع کرد به سبک و سیاق خودش تند و تند راه رفتن و دور خودش چرخیدن و بعد رفت سر وقت شادان که درست اون ور حیاط کنار پله های در پشتی حیاط ایستاده بود و مدتی بود که از صدای دادهای فهیمه با اضطراب به سمت ما نگاه می کرد. صحنه ای دیدنی بود نمی شه توصیفش کرد. خیلی سعی کردم با جزییات هر چه تمامتر ترسیمش کنم اما حیف که نقاش خوبی نبودم... فهیمه، شادان را آخر حیاط گیر آورد. انگشت اشاره اش را به سمتش نشانه رفته بود و مرتباً داد می زد و حرفهایی را می گفت که برای ما که در سمت دیگه ای از حیاط بودیم نا مفهوم بود و مدام به سمت ما اشاره می کرد و به حرکت دادن انگشت اشاره اش به نشان تهدید ادامه می داد و شادان هم مثل ابر بهار گریه میکرد.در تمام این مدت من و مریم این ور میگفتیم این پلان میزنه تو گوشش نه الان میزنه بزن دیگه  و به این صحنه فراموش نشدنی نگاه میکردیم.


حالا از صحنه دلداری شادان توسط دوستانش وقتیکه فهیمه برگشته بود بگذریم می رسیم به خود فهیمه که اینقدر عصبانی بود که ما هیچ کدام جرات نکردیم ازش بپرسیم که چی به شادان گفته... از اون روز تا به امروز دیگر هیچوقت فهیمه را در اون حالت ندیدم... این داستان تا یک مدت نقل و نبات جمع های بچه های سال اولی بعلاوه اینکه من آدم مورد اعتمادی نمی توانم باشم و دیگه کسی نباید در این موردها با من حرف بزنه ....این طوری خیلی بهتر بود...اما باز هم این قصه ادامه داشت...