X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

پنج‌شنبه 23 اسفند 1386 ساعت 12:41 ق.ظ

آف

سر کلاس درس بی خود جامعه شناسی نشسته بودیم و به حرفهای بی سر و ته میسیز دی گوش می دادیم. بلاخره بعد از اون همه حرف خاله زنکی که سر کلاس زده بود،تصمیم گرفته بود که مقداری هم از کتاب بی سر و ته جامعه شناسی را تدریس کند... اونروز فریبا تکاور جایش را با الهام تاجیک عوض کرده و درست کنار نیمکت من و البته شخص شخیص بنده قرار گرفته بود...میسیز دی اون را مسئول خواندن از روی کتاب کرده بود...منظورم دقیقا از درس دادن کتاب همین بود.یکی می خواند و میسیز دی به علامت تائید نوشته های کتاب سرش را تکان میداد و گه گاهی به ندرت در بین خواندن فریبا دوتا جمله گاهی با ربط و گاهی هم بی ربط به متن کتاب در توضیح اضافه میکرد. من هم که حسابی حوصله ام سر رفته بود مدام وسط خواندن فریبا تیکه می انداختم و بچه ها هم می خندیدند و به قول میسیز دی تمرکز کلاس را به هم می زنی؟؟!؟!؟ آخه یکی نبود بگه جامعه شناسی تمرکز می خواهد چی کار ؟؟؟؟ میسیز دی واسه اینکه تمرکز بچه ها بهتر بشود گفت که همه بچه ها برگردند و رو به فریبا بشینند.من هم با اینکه نیمکت آخر می نشستم پشتم را کردم به تخته و رو به دیوار نشستم. بچه ها خندیدند و فریبا زود به خواندنش ادامه داد.بعد نوبت فهیمه تنبدترقه بود که چیزی بگه و بچه ها بخندند و باز فریبا خودش را زود جمع و جور کرد و به خواندن ادامه داد. نوبتی هم نوبت من بود.با تیکه ای که من انداختم و خنده های بچه ها،به محض اینکه فریبا خواست خواندنش را ادامه بده میسیز دی خطاب بهش گفت: باریک الله فریبا..آفرین بر تو!!! تو چه جوری کنار این فتح الهی میشینی و نمی خندی.باریک الله آفرین...گفتم: به من چه خب گفت: بله واقعا اصلا به تو مربوط نمیشه فتح الهی جان...تو مادر زادی آفی...اینو که گفت و با اخم بهش نگاه کردم و گفتم: منظور؟ یعنی من مخ خلاصم دیگه.نه؟ اون که یه جورایی دوزاریش افتاده بود که چی گفته،خودش را کمی جمع و جور کرد و گفت: نه منظورم این بود که تو اصلا فکرت خارج کلاسه..حواست تو کلاس نیست...گفتم: نه برعکس... اتفاقاً خوب حواسم به این هست که کجا چی بگم... و فهیمه تنبد ترقه ادامه داد: که ما بخندیم و همه کلاس زدند زیر خنده... میسیز دی اینجا بود که گفت: خب واسه امروز بسه بچه های نمایش می توانند برن تمرین...به نازنین جواهری ندا دادم که اسم من را هم قاطی بچه های نمایش رد کنه... دوتا نمایش درس ادبیات بود یکی تکه ای از فیلم نامه گاو و دیگری هم قطعه ای از کمال الملک... میسیز دی موقع بیرون رفتن از همه پرسید که نقش تو چیه؟ و همه جواب دادند تا نوبت رسید به من که توی نمایش به ظاهر نقشی نداشتم... وقتی ازم پرسید نقش تو فتح الهی جان؟ با خنده جواب دادم: "گاو"... و بچه ها بسکه خندیدند داشتند تلف می شدند لحنم یه طوری بود که قشنگ می شد فهمید این گاو ایهام داشته...یکی به معنی همون نقش گاو و در حقیقت جواب میسیز دی و یکی  دیگرهم شاید خطابه ای توهین آمیز به شخص مقابل بود که از هر لحاظ این خصوصیت را داشت...چه ظاهری و چه باطنی... من اصلا منتظر جوابی از طرف میسیز دی نشدم و از کلاس زدم بیرون. نجمه اینا ورزش داشتند و توی حیاط بودند.من هم با فهیمه ناناز و سحر عبدهو و مریم فقیه مشغول بسکتبال بازی کردن شدم. نجمه هم که ژنتیکی با ورزش حال نمی کرد و کنار حیاط نشسته بود و درس می خواند!!!!... میسیز دی هم بقیه کلاس را تعطیل کرد و همه آمدند حیاط. به قول نجمه اگه تو سر کلاس بودی تا خود ساعت 15/9 باید سر کلاس می ماندید... اینجا دقیقا منظور بیان خوش شانسی مادرزادی وجود من بود که هنوزم دست از سرم بر نداشته...