X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

جمعه 30 فروردین 1387 ساعت 04:05 ب.ظ

یک روز سرد پر از کهیر!!!

این روز یکی از روزهایی است که هر وقت یادم میاد تمام تنم می لرزه. یه احساس سرمای شدیدی تمام وجودم را میگیره... آخرهای بهمن بود.سر کلاس حسابان نشسته بودم. کم کم احساس کردم دستهایم دارند داغ می شوند. به کف دستهایم که نگاه کردم یه تیکه قرمز شده بود و ورم کرده بود. در مدت کمی تمام دستم را گرفته بود. هم می سوخت و هم می خوارید هم درد می کرد. احساس می کردم پوست داره از روی دستم بلند می شود ... اشکم را بالاخره در آورد. آفریقای جنوبی(دبیر حسابان) متوجه ام شد و من را همراه با مبصر کلاس یعنی نازنین جواهری فرستاد دفتر مدرسه پیش ناظممان. سرکار خانم علّیّه عالیه متعالیه شفا... ناظم مدرسه  هم دستش را زده بود زیر چانه اش و به من نگاه میکرد و می خندید ....گفتم خنده داره؟ گفت: آره بسکه تو همیشه می خندی حسرت به دلم مونده بود گریه تو را ببینم و می خندید ... خیلی دوست داشتم بزنمش حیف که نمی شد اون موقع ها . درد امانم را بریده بود همونجا نشستم. نازنین ناراحت و دلخور از دست شفا.. گفت: خانم الان چه وقت این حرفهاست؟ ناظممان گفت: می خواهی بفرستمت خونه؟ با خودم یه کم فکر کردم و تو دلم گفتم کور خواندی بتونی گریه منو زیاد ببینی عقده ای... گفتم: نه حسابان دارم عقب می مونم می شه برم حیاط؟ گفت: برو... تو حیاط خیلی سرد بود اما خیلی بهتر از کلاسهای گرم بود یه کم از احساس بد داغی وجودم را می گرفت. زنگ تفریح خورد فهیمه ناناز اینا آمدند توی حیاط و کمکم کرد که مانتوام را از تنم در بیاورم(دست هایم این قدر ورم داشت که نمی توانستم انگشتهایم را خم کنم واسه همین کمکم کرد) بعد به پیشنهاد مریم فقیه شیلنگی را حیاط مدرسه را باهاش می شستند آورد و باز کردن روی من بیچارهو خیس آب بودم. جلیقه ام را آوردند و تنم کردم. کم کم احساس سرما کردم. این برایم علامت خوبی بود. التهاب روی دست و پاهایم کم کم بعد از نیم ساعت از بین رفت و برگشتم سر کلاس.این زنگ هم حسابان داشتیم. از در کلاس که رفتم تو هنوز با تی شرت و شلوار بودم که یه جلیقه هم تنم بود. آفریقای جنوبی گفت: بهتر شدی؟ گفتم بله...گفت: پس تا اینجا پا تخته ای این دوتا مسئله را حل کن. من هم رفتم پای تخته اینقدر سر به سر بچه ها گذاشتم که آفریقای جنوبی از اینکه من را‌ آورده بود پای تخته پشیمان شده بود و بهم گفت: معلوم نیست تو اون دفتر بهت چی دادن خوردی که اینقدر شنگولی!!!! یه نگاه معنی داری به نازنین کردم و گفتم: محبت... و نازنین بلند زد زیر خنده و بقیه هم به تبعیت از اون خندیدند وآفریقای جنوبی ماها را هاج و واج نگاه می کرد. نازنین بعدش بهش گفت که توی دفتر چی گذشته بود اما مبصــ... نخندید کمی رفت توی لپ و تا آخر کلاس فقط درس داد ... یه آدم زشت، وقتی خوب باشه از هرچی زیباست برای آدم زیبا تره اما آدمهایی که هم زشتند و هم بد را واقعاً نمی دونم چه جوری میشه تحملشان کرد... یعنی یادم رفته که بهتون بگم، چه جوری ناظممان را تحمل می کردیم...