X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

جمعه 13 اردیبهشت 1387 ساعت 01:14 ق.ظ

مرض مسری

موقع برگشتن به خانه حسن(فرحناز) خواست که یه خالی بندی که صبح بچه های راهنمایی بسته بودند را برای ما تعریف کنه... جریان از این قرار بود که بابای یکی از راهنمایی ها رفته بوده آفریقای جنوبی و می خواسته واسه دخترش میمون بیاره منتها گفتند نمی تواند آخه همشون ایدز دارن(ای بخوانید نه اِیْ )هرچی خواسته بیاره دیده همشون مریضن نیاورده... چقدر این داستان برایم آشنا بود؟!!؟!؟ از مونا پرسیدم. مونا هم غش غش زد زیر خنده و گفت: یک ماه پیش تعریف کرده بودش... دوتایی می خندیدیم و حسن هم هاج و واج ما را نگاه میکرد و مدام می پرسید که چی شده؟ گفتم هیچی می گفتی.... و ا ون هم ادامه داد و ما همچنان می خندیدیم.اونوقت ما می گفتیم راهنمایی ها مدام خالی می بندند. انگار مرضش مسری بوده و به دبیرستانی ها هم سرایت کرده بود. واکسن هم نداشت...