X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

پنج‌شنبه 23 آبان 1387 ساعت 08:23 ب.ظ

راه کار سوم برای ...

صبح بود. طبق معمول هر روز کنار آبخوری نشسته بودیم و داشتیم به اصطلاح درس می خواندیم که نیلوفر سراسیمه به سمتم آمد و ازم خواست که دنبالش برم من هم با این فکر که چه اتفاق مهمی افتاده دنبالش راه افتادم. به پایین پله های نمازخانه که رسیدم دیدم مونا موشه و ملیحه مارمولک و زهرا ترب بادکرده و نرگس منتظرم هستند و لبخند مرموزانه ای میزنند. مونابا لحنی کش دار گفت سلام و همزمان با سلام یک کله کوچک پلاستیکی را بین مشتهایش فشرد و تمام آب داخل آن را روی صورتم خالیش کرد. منهم ایستادم تا کارش تمام بشه و اصلاً از خودم عکس العملی نشان ندادم ولی وقتی تمام شد صورتم را با دستم پاک کردم و افتادم دنبالش. چیزی نگذشته بود که افتاد تو تله. در حقیقت راهش را کج کرد به سمت دستشویی ها و توی دستشویی آخری که 3 برابر بقیه دستشویی ها بود قایم شده بود. آرام رفتم دستشویی کناری اش قایم شدم تا خسته بشه و بیاید بیرون اما با جیغی که نرگس زد لو رفتم.خواستم از روشهای عادی خیسش کنم اما نشد. روش عادی از این قرار بود که با استفاده از شیلنگ توالت کناری و انعکاس آب از سقف کسی که توی دسشتشویی کناری بود خیس می کردیم اما در مورد این دستشویی خاص چون 3 برابر بقیه دستشویی ها بود و مونا موشه هم نصف یک آدم معمولی بود نمیشد از این طریق کاری پیش برد.  با آمدن الناز و مریم یک فکری جدید به ذهنم رسید شیلنگی را که حیاط را با اون می شستند را از روشویی جلوی دستشویی کشیدم و آوردم جلوی دستشویی ای که مونا قایم شده بود. اول امتحان کردم که در قفل باشه بعد شیلگ را دادم به مریم که کنارم ایستاده بود و پریدم لبه دستشویی را گرفتم و خودم را کشیدم بالا و برای اینکه مونا نتواند در را از داخل باز کند پایم را گذاشتم روی دستگیره فلزی در و وزنم را انداختم روی اون پا و از مریم شیلنگ را گرفتم و به الناز ندا دادم که آب را باز کنه. اون لحظه دیدنی بود وقتی که مونا مثل یک موش توی اون دستشویی می دوید و جایی نبود که بتواند خودش را پنهان کند و خلاصه اینکه ظرف مدت کوتاهی مونا موشه شد مونا موش آب کشیده. بچه هایی که اونجا بودند همه صدایشان در آمده بود گناه داره سرما می خوره ولش کن... خلاصه شیلنگ را انداختم و در رفتم. مونا آمد بیرون و خواست من را خیس کنه اما فقط توانست کمی پشت مانتو ام را خیس کند... بعد از یک دعوای مفصل با هم صلح کردیم و روی پله های ته حیاط جلوی آفتاب کم رنگ صبحگاهی نشسته بودیم تا بلکه یک کم خشک بشویم. نا گفته نماند اون روز خاص شانس با ما یار بود.  چونکه شفاهـ... ناظم سومها دیر آمد و ناظم اولها هم اصلاً نیامد مدرسه وگرنه هم فاتحه من خوانده شده بود و هم فاتحه مونا البته به دو علت یکی آب بازی یکی اینکه بر خلاف قوانین مدرسه یک سومی با یک اولی حرف که زده بود که هیچ، آب بازی هم کرده بود.