X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

جمعه 28 تیر 1387 ساعت 02:46 ب.ظ

قبل از انقلاب

اونروز دبیر ادبیاتمان باهامون کلی حرف زده بود. از هرکجا و از هرچیزی برامون گفته بود. ولی خب تمام اون حرفها را گفته بود تا برامون این خاطره را تعریف کنه یعنی بهمون یک پیش ذهنی بده برای هضم هرچه بهتر این خاطره. خاطره اش بر می گشت به زمان قبل از انقلاب. اون موقعها اون ناظم یک مدرسه ای بوده که مدیرش میسیز دی خودمان بوده. اینجا بود که نکته اول خاطره را گرفتیم.(به میسیز دی نمی آید اینقدر سن و سال دار باشه و اینکه آدمی که اون موقع ها مدیر بوده چرا الان حتی ناظم هم به حساب نمی آید!!!!!!!!) یک روز چند تا مامورهای ساواک می ریزند توی مدرسه که چند تا از دانش آموزها را با خودشان ببرند ولی میسیز دی با تمام قوا جولیشان می ایستد و نمی گذارد بچه ها را ببرند و می گوید که مسئولیت اینجا با منه اگر کسی را می خواهید بازداشت کنید بروید از خانه هایشان ببرید و بعد هم به والدین اون بچه ها زنگ می زنه که بچه هایتان را پنهان کنید. یکی از اون بچه ها که بسیار هم گویا زیبا بوده خیلی مورد علاقه دبیر ادبیات ما(مگس بی باک) بوده. دبیرمان که داشت این خاطره را برایمان تعریف می کرد تمام اسمها را به خاطر داشت اما من که الان دارم این خاطره را بازگو می کنم یادم نیست اون دختر اسمش سیما بود یا سیمین. حالا شما در نظر بگیرید سیمین. باری به هر جهت چند روزی مامورها دنبال این چند نفر می گردند و پیدایشان نمی کنند. یک روز سیمین به مادرش زنگ می زند که فلان ساعت بیا منزل مادربزرگ، من هم می ایم اونجا ببینمت. مادر سیمین برای اینکه به دخترش درس عبرتی بدهد که دیگر دنبال سیاست و این گروهکهای سیاسی نرود به مامورها زنگ می زند و محل مورد قرار با دخترش را لو می دهد به گمان اینکه چند مدت در حبس نگهش میدارند و بعد به خانه بر می گردد اما غافل از آنکه سه ماه بعد از آن یک روز طرفهای ظهر همان مامورهایی که روز اول برای بردن بچه ها آمده بودند باز به مدرسه می آیند و یک تابوت را به میسیز دی تحویل می دهند. مادر سیمین بعد از تحویل گرفتن جنازه دخترش به مرز جنون رسیده بود. اون تنها خودش باعث و بانی این اتفاق شوم بود. میسیز دی تا مدتها پیگیر این موضوع بوده که بعد از مدتی با تهدید مجبور به کناره گرفتن از موضوع می شود.(نکته دوم اینکه دبیر ادبیاتمان هم فهمیده که بچه ها از میسیز دی خوششان نمی آید و اینجوری خواسته بود به ماها حالی کند که چقدر اون دلسوزه. بر منکرش لعنت. و نکته بعد اینکه همیشه اون کارهایی که بزرگترها می کنند درست و به صلاح ما نیست.ممکنه از این موردها هم پیش بیاید و نکته آخر اینکه زندگی همه آدمها به نوبه خودش بالا و پایین عجیبی داره) بعد از این خاطره یک خاطره دیگر از بمباران زمان جنگ تعریف کرد که فاصله بین میدان ولیعصر تا میدان تجریش را دویده بوده تا به خانه برسد و ببیند که مادرش سالم است یا نه.(نکته این خاطره این بود که اول از همه ما خونمون تجریش بوده! مدرسه ای که کار می کردم میدان ولیعصر بوده! من ورزشکار بودم! من مادرم را خیلی دوست داشتم! ) .... روی هم رفته بگم اون روز احساس کردم که دیدم یک کم نسبت به میسیز دی عوض شده یعنی بهتر شده . خلاصه اینکه حرفهای مگس بی باک تاثیر خودش را گذاشته بود...

اینم مگس بی باک...