X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

پنج‌شنبه 19 دی 1387 ساعت 04:19 ب.ظ

یک بازگشت آرام

اونروز از بین تمام بچه های کلاس 302 فقط من رفته بودم مدرسه و بقیه بچه های کلاس به اعتراض به امتحان جبر مدرسه نیامده بودند. اشتباه نکنبد من هم مغز خر نخورده و بی دلیل راهم را کج نکرده بودم سمت مدرسه تا خدای ناکرده روی ناشور(نشسته) مدیر و ناظم خوشگلمون را ببینم. اگر من اون روز رفته بودم مدرسه فقط به خاطر این بود که قرار بود پریسا بیاید مدرسه و آخر سال سوم را با همدیگه جشن بگیریم. منتها این جریان مال زنگ آخر بود که هیشکی کلاس نداشت و برای اینکه توجه مسئولین مدرسه به حضور من توی مدرسه جلب نشه تصمیم گرفتیم که من با فهیمه و نجمه بروم سر کلاس فیزیکشان که بد بختانه 4 ساعت تمام با یک دبیر بود و اون هم کسی نبود به جز والیوم 1,200,000  و اون هم قبول کرد که من سر کلاسش بشینم به دوشرط یکی خفقان بگیرم و لام تا کام حرف نزنم و دیگری اینکه جوابهای یک پلی کپی تمرین فیزیک بنویسم و بدهم برای تمام بچه ها کپی بگیرند. خیلی مشقت بار برای همین زنگ دوم از کلاس زدم بیرون و ترجیح دادم توی حیاط بقیه پلی کپی را بنویسم که ای کاش این کار را نکرده بودم چون مجبور شدم یک ساعت تمام به انواع و اقسام دری وری ها گوش کنم. اول از همه نوبت 4 تا دالتونها بود. روباه و موشه و مارمولک و ترب باد کرده که دبیر تاریخ تاییشان را از کلاس انداخته بود بیرون. حالا چقدر سر به سر گذاشتند بماند اما یک جا رسیدن به این حرف که زنگ تفریح قبل که مقنه ات را مریم خیس کرد را چی کار کردی؟ گفتم: انداختم روی تور والیبال که خشک بشود چه طور مگه؟ مونا گفت: آخه مغنه ات افتاد زمین اما زیاد نگران نباش عشقت برداشتتش... من که به حیاط دید نداشتم از روی پله های نمازخانه بلند شدم که ببینم کیو میگه. دیدم شادان جادوگره است که مقنعه من را دستش گرفته گفتم: اون به من چه ربطی داره گیر فهیمه است اون. مونا گفت: چه فرقی می کنه تو یا فهیمه. نامه را به تو نوشته بود. فکر کرده بود تو بهتر از فهیمه ای. گفتم: خوب شد فهمید اشتباه فهمیده. و نیلوفر را که داشت از اون ورها رد میشد گیر آوردم تا بره مقنعه ام را از شادان بگیره و خدا خدا می کردم که زودتر زنگ بخوره و بالاخره خورد و پریسا به همراه لیلا امیرخانی که از دوستان دبستان و راهنمایی من بود و اتفاقی توی مدرسه جدید پریسا بود آمدند مدرسه. باورم نمیشد اینقدر لیلا تغییر کرده باشه اگر توی خیابان میدیدمش اصلاً نمی شناختمش. پریسا عکسهای نامزدی محبوبه را آورده بود و اول نشستیم به عکس دیدن بعد از بوف پیتزاها را آوردند و نشستیم به خوردن غذا و چیبس و ماست و عکس گرفتن و بعدشم طبق معمول همیشه ماست بازی و بعدشم آب بازی. نیکو وفهیمه که کلاً مانتوهایشان را در آوردند و شستند بسکه ماستی شده بود. امروز کادو تولد فائزه را هم بهش دادیم. روز خاصی نبود که خاطره محسوب بشه اما بیشترین رکورد عکس را اون روز داشتیم و دیدن دوباره یک یار قدیمی شاید بهترین هدیه ای بود که می توانستم بگیرم. شاید هم یکی از دلایلی هم که اتفاق خاصی نیفتاد این بود که مونا را زنگ قبل از اون کلی قسم داده بودمش که وقتی پریسا آمد سر به سرش نگذارند وخداییش مونا هم به قولش عمل کرد و اصلاً اون روز اون دور و برها نیامد. نه خودش نه دوستانش. بعد از تعطیلی مدرسه هم بچه ها یک سریشان رفتند که بروند بستنی ناصر بستنی بخورند که تعطیل بود و عوضش یکی یک بستنی قیفی نصیبشان شده بود.