X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

یکشنبه 31 شهریور 1387 ساعت 10:15 ب.ظ

روز فهیمشون (فهیمه کشون)

اونروز ، روز عجیبی برای فهیمه بود. همه یادشان افتاده بود که باید ابراز احساسات کنند. داستان از زنگ تفریح اول شروع شد.درست بعد از زمانی که فهیمه بعد از امتحان شیمی از نمازخانه به حیاط مدرسه پا گذاشت. فهیمه در حال طی کردن عرض حیاط بود تا به ما که در سمت دیگر حیاط روی سکوها نشسته بودیم برسد که شادان جلویش را گرفت و همانطور که داشت برای فهیمه حرف میزد، فهیمه ناناز هم داشت مثل همیشه سرش داد می کشید و با عصبانیت دستش را به سمت بالا و پایین حرکت میداد درست همون موقع مهناز از راه میرسد و کنار آنها می ایستد و بالاخره فهیمه موفق می شود از سد اولین مانع بگذرد  و به ما برسد و با همون عصبانیت جمله های شادان را برای ما تکرار کند: می گه من فقط می خواستم باهات دوست باشم. دوستت دارم ولی تو توجهی نمی کنی!!!؟؟!؟!؟ ... " شانس آوردم مهناز رسید بهش اشاره کردم بمونه تا من از دست این دیوونه راحت بشوم" تحت اون شرایط ما فقط می خندیدم و این اعصاب فهیمه ناناز بیشتر بهم می ریخت. آخه من به فهیمه قول داده بودم بعد از جریان اون نامه دیگه توی این چیزها مداخله نکنم. زنگ تفریح تمام شد و می خواستیم برگردیم سر کلاس که فهیمه گفت که دستشویی نرفته و رفت سمت سرویسهای بهداشتی و ما هم وسط حیاط منتظرش ماندیم. موقع برگشتنه ژینوس جلویش را گرفت و یک مشت حرفهای مثلاً قشنگ تحویلش داد، که باز فهیمه را عصبانی کرد و فهیمه فریاد کشان از کنارش گذشت و به ما ملحق شد. اینقدر عصبانی بود که ما جرات نکردیم از جزئیات مکالمه چیزی بپرسیم. وقتی همه رفته بودند سر کلاس من که فراموش کرده بودم کپسولم را بخورم برگشتم پایین تا قرصم را بخورم که در دام 4 نفری افتادم که طبقه اول کمین کرده بودند.(نیوشا روباه،مونا موشه، ملی مارمولک،زهرا ترب) و شروع کردند تند تند و با همدیگه صحبت کردن و من یک کلمه از حرفهایشان را نفهمیدم وقتی حرفهایشان تمام شد گفتم: خب؟  گفتن: خب که چی؟ گفتم هیچی نفهمیدم یکی حرف بزنه. نیوشا خواست شروع کنه که مونا پرید بین کلامش و گفت بگذار من بگم: ما می خواهیم از قول ما به فهیمه بگی که باید جواب اینها رو بده باید باهاشون دعوا کنه حالشونو بگیره روشونو کم کنه اگه همینطوری بخواهد اجازه بده سوارش می شوند.باید زد تودهنشون اونها آدم نیستند لیاقت هیچکس را نداردند خلاصه باید دک و پوزش را در آورد... در تمام مدت من لبخند میزدم و وقتی تمام شد گفتم خب با اجازتون. زهرا پرسید بهش میگی؟ وقتی آمدم بالا به فهیمه گفتم جریان از این قراره و متوجه شدم که اونها از طریق مریم هم یک جورای دیگه هم همین پیغام را فرستاده اند.با اینکه ما می خندیدم ولی فهیمه خیلی ناراحت و عصبانی بود اما دست آخر بسکه مسخره بازی در آوردیم اون هم توی خندیدن با ما هم صدا شد و بالاخره اون روز هم گذشت. هیمه خیلی خودش را اذیت میکرد. حرفهای آنها فقط حرف بود و می شد شنید و از کنارشان گذشت. اما فهیمه خودش را می خورد فقط ...