X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

یکشنبه 26 اسفند 1386 ساعت 12:11 ق.ظ

مسابقه بسکتبال دهه فجر

اونروز قرار بود مسابقه بسکتبالی بین دو تیم(اولها و پیش دانشگاهی ها) و سومها به مناسبت دهه فجر برگذار شود که البته شد...اما بشنوید از شرح بازی... همه سومهای شر مدرسه واسه تشویق اومده بودند و کنار حیاط روی راه پله های در پشتی مدرسه نشسته بودم و دوتا سطل آشغال را هم چپه کرده بودیم و فهیمه مفتول و شبنم کرباسی هم مسئول نواختن سطل آشغالها شده بودند... غوغایی به پا شده بود...صدا به صدا نمیرسید فقط تشویق بود... داور به نفع گرفته یه پیت نفت گرفته... فهیمه دست طلایی امید تیم مایی... در اول در دوم می دهند عدس پلو آی خانوم تیم تو وردارو برو...الهام الهام هی هی...شیـــــــــره ... گه گاهی هم میزدیم اون کانال ....آفتاب لب بوم روز کارش تمومه ولک تنگ غروبه لب بندر شلوغه....خلاصه اولها هم از اون طرف داشتن مثلاً تشویق می کردند اما چون همیشه با هم اختلاف داشتنن هیچوقت نتوانستند خودشون را حتی توی تشویق کردن  هم تیم بسکتبالشون با هم وفق بدهند... بیشتر اولها درگیر همون اختلافاتی بودند که گفتم و مدام سر اینکه اینو بگین و اونو نگین دعوا می کردن... به جز چند نفر انگشت شمار که توی بحر بازی بودند...ببخشید توی بحر بازی فهیمه ناناز بودند... یکی شان شادان بود...یکی هم یه دختر معمولی کمی چاق به اسم ژینوس بود... چندتا هم بودند که اسمشان را هیچوقت نفهمیدیم و البته پای ثابت این ماجرا نیوشا روباه بود که بیشترین دید را من نسبت به اون داشتم...خیلی جالب بود. وقتی به پرتاب آزاد می رسید دلهره داشت وقتی فهیمه گل میزد جیغ میکشید . هورا می کشید.وقتی فهیمه زمین می خورد نگران از سر جایش بلند می شد که ببینه فهیمه چش شده تا وقتی که فهیمه بلند می شد اون همچنان ایستاده بود...وقتی فهیمه بلند می شد دادی از خوشحالی می کشید... وقتی تیمشان گل میزد ناراحت می شد وقتی تیم ما گل میزد لبخندی می زد. وقتی روی فهیمه خطایی می کردند عصبانی می شد و داد می کشید و اعتراض می کرد... یکی نبود بگه آخه بچه تورو سَنَنَ...مگه تیم توست که این کار هارو می کنی؟ آخرهای بازی بود یه پرتاب آزاد به نفع تیم ما گرفته بودند که سحر باید پرتابش می کرد.روباه داشت زیر لب چیزی زمزمه میکرد ...شاید دعا بود... وقتی پرتاب اول سحر گل نشد همه اولها هورا کشیدند به جز روباه و شروع کردند به هو کردن سحر بازم به جز روباه.... پرتاب دوم سحر که گل شد اولها همه ساکت شدند به جز روباه.آنچنان فریادی از خوشحالی کشید که تقریبا همه اولها  برگشتند و با تعجب نگاهش کردند و بعد ریختن سرش.آی حالا نزن کی بزن و ما هم اینور با بچه ها ضعف کرده بودیم از خنده... روباه که خیلی ریز نقش بود نمی دونم چه جوری ولی توانست خودش را از توی اون جمعیت که حالا به دعوای گروهی تبدیل شده بود بیرون بکشه و پا به فرار بگذاره و جستان و خیزان بره سمت ساختمان مدرسه... تاکید می کنم جستان وخیزان...واقعا خوشحال بود... ما هم بچه ها را گرفته بودیم و به نحوه های مختلفی تشکر می کردیم.مثلا سحر که دست  من افتاده بود را از زمین بلند کرده بودم و کلی تکون تکونش می دادم.سحر هم داد میزد حالم داره بهم می خوره منو بگذار زمین توروخدا ....کمک... کمک...یکی منو نجات بده...البته یکی نجاتش داد... اون هم ندی کاظمی بود که اومد جلو و گفت: بگذار زمین دوستمو... منم یهو مهربون شدم و گفتم چشم و گذاشتمش روی سکوهای کنار باغچه های دور حیاط مدرسه... اون روز تا عصر همه کوک بودند و همش خندیدیم و سر به سر هم گذاشتیم...از اون روزهایی بود که هیچوقت یادم نمی ره... بیشتر خنده ها هم بر میگشت به فهیمه و سوژه ای که اون روز ازش گرفته بودیم. همیشه فهیمه از من آتو میگرفت و منو فیلم می کرد.اون روز من از فهیمه آتو گرفته بودم و اونو فیلم می کردیم و فهیمه هم مدام دنبال من می کرد که منو بزنه اما دستش بهم نمی رسید...