X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

جمعه 13 اردیبهشت 1387 ساعت 01:06 ق.ظ

تیر آخر

روز قبل از این توی سرویس مدرسه موقع برگشت از مدرسه با بچه ها حرف صیتی پیش آمد. با اینکه خود صیتی توی ماشین نبود اما از طریق فامیلشون سمیرا که اون هم توی همان سرویس بود حرفهای ما به گوشش رسیده بود و فردای اون روز یعنی همین روزی که می خواهم خاطره اش را بنویسم شاکی آمد توی سرویس و گفت: شنیدم دیروز پشت سرم کلی حرف زدین؟ گفتم: چرا پشت سر توی رویت هم می گیم... صیتی از نظر ظاهری دختری با قد 145 سانت و چاق و سبزه رو بود یعنی چیزی حدود 60 را داشت. ما روز قبلش سر همون جریان خاطره" فعالیت " به این نتیجه رسیدیم که هیشکی به جز صیتی نمی توانسته باعث و بانی این امر خیر باشه. اونروز وقتی به صیتی گفتم که چرا پشت سر تو رویت هم میگم ، با عصبانیت گرفت صندلی جلویی ما نشست و با دستهایش محکم گوشهایش را  گرفت که صدای ماهارو نشنود و ما هم بدون توجه به اون به حرف زدن مشغول بودیم. بد از مدتی اون و سمیرا هم به تلافی صدای ما شروع کردند بلند بلند صحبت کردن ما هم ادب را رعایت کردیم و ساکت شدیم تا ببینیم اینها چه حرف مهمی واسه گفتن دارن که حرف زدن ما باعث مختل شدن فعالیتشون میشه. از حرفهایشان فهمیدیم که بابای سمیرا تو بازار جواهر سازه و همین طور حرفهایشان را کش دادند تا به اینجا رسید که من دیروز گفتم که صیتی خیلی وقیح است ... حرف که به اینجا رسید برای اثبات حرف دیروزم گفتم : مثلاً صیتی حق نداشته به حسن بگه که تو چاقی!!!! نه که خودش خیلی مانکنه؟؟؟ (بیچاره فرحناز 5-6 کیلو فقط اضافه وزن داشت تازه قدش از من هم بلندتر بود. حالا خودتون حساب کنید کسی که 145 سانت قدشه و 60 و خورده ای وزن حداقل چند کیلو اضافه وزن داشته) صیتی جواب داد: اصل هیکله که تو نداری. گفتم: ندارم که ندارم ادعایی هم ندارم. تازه اش هم آدم می تواند رژیم بگیره لاغر شه اما قدش را که نمی توانه بکشه که بلند شه .می توانه؟ صیتی گفت: اینها همش حاشیه است. اصل زیباییه... اینجا بود که همه سرویس رفت از شدت خنده رو هوا و صدای اوه اوه گفتن بچه ها بلند شد. مونا در جواب صیتی گفت: که تو نداری زیبای خفته... و باز هم بچه ها بیشتر خندیدند. از این جا به بعد شروع کردیم به نگارش کتاب و مسخره بازی بازم شروع شد...گفتم: مونا این حرف را نزن ورژن جدید کتاب زیبای خفته با عنوان چگ.نه زیبا شوید را صیتی داره می نویسه و واسه اینکه داستان یک بعدی نشه ادامه دادم: مریم قریشی قراره کتاب افان چسان پسان را منتشر کنه. که مریم همون موقع برگشت و نگاه معنی داری تحویلم داد. وباز ادامه دادم: نیلوفر کتاب چگونه بلندتر شوید را زیر چاپ داره و نرگس هم چگونه ارتودنسی کنید را منتشر کرده. مونا چگونه گیس بباید و حسن چگونه لاغر شوید را تحت تالی دارند.اینجانب هم کتاب چگونه اخراج شوید را در دست نگارش دارم که بهتون وعده میدهم به زودی منتشر میشه. بچه ها همه می خندیدند به جز مریم که مدام از اون جلو اشاره می کرد و می گفت: بده زشته... منم گفتم: خب منم همینو می گم هم بده هم زشته و مریم به اشارات ادامه میداد و من هم به چرت و پرت گفتنهایم. فکر کنم بعد از 8  سالی که مجبور بودم دری وری های صیتی را تحمل کنم اون روز احساس خوبی داشتم که بلاخره جواب تمام زیراب زنی هایش،دروغهایش، تحمتهایش و خلاصه کلام داغی که توی دلم بود را خالی کردم... نمیگم رفتار اون روزم درست بوده اما فکر کنم اگر دوباره بهم زمان بدهند که به گذشته بگردم این کار را توی اون مرحله زمانی تکرار کنم. و این تیر خلاص بود برای صیتی تا برای همیشه خاموشش کنیم ...