X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

جمعه 6 اردیبهشت 1387 ساعت 08:29 ب.ظ

فعالیت

توی حیاط مدرسه در حال ورجه وورجه بودم که ناظممان صدایم کرد و بهم گفت که تو سرویس خیلی حرف میزنی و شنیدم مانع فعالیت های بچه ها توی سرویس می شی؟!؟!؟؟؟؟؟؟؟ گفتم: چشم دیگه نمی شم و خنده کنان رفتم. ظهر وقتی سوار سرویس مدرسه شدم ، صبر کردم تا همه بچه ها بیاییند و بعد خواستم که همه به حرفهایم گوش کنند. همه منتظر بودند که ببینند من می خواهم چی بگم. گفتم: ببخشید.انگار بین ما یکی هست که از اینکه توی این سرویس خنده روا باشه ناراحته. من از شفا... نمی ترسم که رفتی چوقولی من را به اون کردی. چاشنی اون فقط یک چشم خشک و خالی بود اما حرف زدن من با یک چشم تمام نمیشه. من خودم هم صبح ها درس می خوانم همیشه. فقط موقع برگشتنه است که ماها می گیم و می خندیم. فقط دوست دارم بدونم این چه فعالیتی است توی سرویس مدرسه که حرف زدن ما اونم موقع برگشت به خونه بهش آسیب می رسونه . بچه ها زیر زیرکی می خندیدند.اینقدر این حرف مسخره بود که خودش می توانست تا ماهها سوژه خنده باشه که البته شد. تا مدتها تیکه کلام بچه ها مانع فعالیتم نشو بود... حرفم را ادامه دادم: ماها اگه می گیم می خندیم واسه اینکه خستگی ذهنمان از بین بره والا بهمون حقوق بابتش نمی دهند.از این به بعد هم توی این سرویس همیشه بساط خنده به راهه. اگه خنده ما مانع فعالیت کسی است می تونه از این به بعد سوار نشه یا با یه سرویس دیگه بره. به خودم که اومدم دیدم سِگِرمِه هایم را کشیدم به هم و دارم داد می زنم. سکوت کردم و بعدش لبخندی زدم و گفتم و ادامه خنده هامون و بچه ها زدند زیر خنده تنها کسی که نمی خندید صیتی  بود حتی مریم قریشی هم می خندید... نمی دونم صیتی از این همه بدخلقی چی نصیبش می خواست بشه .اونو از دبستان می شناختم. دیدن خنده اون از پدیده های نو ظهور می توانست باشه. من اونو هیچ وقت در حال خندیدن واقعی ندیدم. یه خنده ته دل نه یه لبخند مصلحتی...