X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

شنبه 25 اسفند 1386 ساعت 08:47 ب.ظ

تنه تداعی

زنگ تفریح دوم بود.نیکو اینا تعطیل شده بودند و رفته بودند خونه.من و نجمه داشتیم از توی حیاط می رفتیم توی ساختمان که برویم سر کلاسهامون. گرم صحبت بودیم که یکی از بین من و نجمه رد شد و تنه محکمی به من و نجمه زد و با تون صدای کشداری گفت: هُشششششششششششششَ... منم عصبانی برگشتم و دیدم مریم قریشیه(مریم گلی یا همون تداعی)... گفتم: خفه!!! وقت راه میری نگاه کن ببین کجا داری میری...سرش را انداخته پایین عینهو...استغفرالله... آمدم که راهم را بکشم و برم که گفت: خودت خفه..تو جلو پاتو نگاه کن.فکر کردی چون گنده ای باید همه از راحت کنار برن؟ اینو که گفت عصبانیتم دو برابر شد گفتم:الان حالیت می کنم دنیا دست کیه...خواستم برم سمتش که نجمه دستم را کشید و گفت: بیا بریم ولش کن...می دونی که این خوشش میاد سر به سر تو بگذاره.می خواه ازت آتو بگیره بیا بریم و من را کشان کشان برد سمت پله ها. نگاهم هنوز به مریم قریشی بود که داشت خنده ای پیروز مندانه می کرد و واسم دست تکان می داد. درست همین موقع بود که دارو دسته مونا از بالا داشتن می آمدن پایین .مونا و ملیحه یه نگاه به من عصبانی کردن و یه نگاه به مریم که داشت دست تکان می داد که البته به محض دیدن اونها رفت سمت حیاط... من را هم نجمه برد سر کلاس و سپرد دست آیدا وحدت که از کلاس نگذاره بیرون برم. زنگ تفریح بعدی نجمه اینا هم رفتند خونه و فقط من مانده بودم و عاطفه. توی حیاط داشتم با بچه ها تو سر و کله هم می ززدیم که عاطفه بهم اشاره اونجارو انگار طرف با تو کار داره.پشت سرم را که نگاه کردم تداعی را دیدم که داشت با لبخند بهم اشاره میکرد که برم پیشش.گفتم: ولش کن دیوونه رو...عاطفه گفت: برو ببین چی میگه یه کم بخندیم...خلاصه رفتم و مریم قریشی با تمام هنر خودش در قر و قمیش وادا اصول شروع کرد به حرف زدن...."مهدیه جـــــــــون،آخه تو جرا بی خودی خودت را عصبانی می کنی. چیزی نشد که اون موقعی.من که با تو نبودم من با اون دختره پیش دانشگاهیه بودم.تو چرا به خودت میگیری.کی جرات داره به تو حرف بزنه.اگه ناراحتت کردم.اگر از دستم ناراحتی اگه بهت برخورد قبول دارم.من اشتباه کردم ببخشید.تو از من نرنج.باشه.معذرت می خواهم به خدا" و دستش را آورد جلو که دستم را بگیره که خودمو کشیدم عقب.گفتم: دفعه آخرت باشه... و برگشتم سمت عاطفه اینا که دیدم عاطفه و هدی و سیما و چندتا از بچه های دیگه که پیش عاطفه ایستاده بودند دارن از خنده منفجر می شن... وقتی بهشون رسیدم گفتم چه مرگتونه چرا اینقدر می خندید؟ عاطفه همون طور که می خندید گفت: آخه نمی دونی چه قر و قمیشی می آمد. چه چشم ابرویی بالا می انداخت چه لبی ورمیچید...به پریسا گفته بود برو فردا بیا...وای چه عشوه ای؟؟؟!؟!؟ چه نازی؟؟؟!!؟ و قاه قاه می خندید.منم از خنده اونها خنده ام گرفت.تازه یادم افتاده بود که حق با اونها بوده و با چه منظره بیستی مواجه بوده ام و خودم حواسم نبوده... باهاشون تو خندیدن هم صدا شدم اما عاطفه و هدی تاچند روز دست از سرم بر نداشتند و شده بودم حسابی سوژه خنده شان... از این مسئله که بگذریم فقط این مسئله برایم سؤال باقی مانده که چرا تداعی که این قدر غد و  یکدنده است اومد از من معذرت خواهی کرد.اون هم واسه کاری که واضح بود که انجام داده و مخاطبش هم مسلما من بودم؟ آخه نجمه که لاغر بود.این صفت گندهه فقط به من بر می گشت و بس... نرگس میگفت: شاید مونا اینا چیزی بهش گفتن...اما چشمم آب نمی خوره اگر این طور بود مونا پیکیر این می شد که معذرت خواهی کرده ازم یا نه ولی پیگیر نشد...

این نقاشی هم مال همون روزه....