X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

یکشنبه 31 شهریور 1387 ساعت 10:12 ب.ظ

روز معلم

سه شنبه بود. 13 اردیبهشت سال 79 . ما همه منتظر بودیم که با یک روز تاخیر شاهد جشن روز معلم باشیم و به این بهانه یکی دو ساعتی از کلاسها جیم بشیم. ساعت اول ما بینش داشتیم و از بس که نشستیم به این امید که هر لحظه بگویند بروید برای جشن حوصلمان سر رفت. با آیدا شروع کردیم به سیبیل واسه من درست کردن... چنگیزی،دلتایی، پوآرویی، چارلی چاپلینی، جاهلی و ... و برای صدمین بار کلاس بینش را توی اون سال بهم ریختیم تا جایی که منصـ به حالت قهر کلاس را ترک کرد. 

 

 

 

زنگ سوم جشن بود. فهیمه و نجمه ومریم فقیه با اینکه خروج داشتند نرفتند خونه و ماندند تا از جشن لذت ببریم(مسخره بازی در بیاوریم و بخندیم) اما زهی خیال باطل. چیزی از شروع جشن نگذشته بود. من کنار فهیمه و مریم نشسته بودم و می خندیدیم که شفا... (ناظممان) آمد و من را از سر جایم بلند کرد و برد و اون طرف سالن بنشاند. به محض اینکه خواستم بنشینم سر جایی که ناظمم گفته بود متوجه شدم درست کنار شادان افتادم و ردیف جلویی هم هدی متقی و دوستانش هستند که به محض دیدن من شروع کردنند به سر و صدا کردن و اوه اوه گفتن. شفا.. هم که دید اوضاع اینجا هم زیاد مساعد نیست باز من را بلند کرد و برد سمت دیگه ای از نماز خانه. اما این بار هم از بخت بدش باز هم من پیش بچه های کلاس خودمان افتاده بودم و باز هم خنده روا بود.  

 

 

برنامه ها اینقدر بی مزه بود که میشد حدس زد طراح و کارگردانشان فقط می تواند مریم قریشی یا یک کسی به همون بی مزگی است. که البته حق با من بود وقتی آخر نمایش سوم، کارگردان معرفی شد و ازش به خاطر این برنامه سرگرم کننده تشکر شد،کسی به جز مریم قریشی روی سن نبود. وسطهای نمایش بود که فهیمه و نجمه و مریم که خروج داشتند،وسایلشان را برداشتند و رفتند خانه. نیکو و فهیمه مفتول و شبنم هم قاطی یکسری دیگه از بچه ها زدند بیرون و خلاصه دونه دونه بچه های کلاس 304 به یک بهانه ای سالن را ترک می کرد من هم در یک فرصت مناسب به بهانه بد بودن حال فائزه زدیم بیرون. اما وقتی توی حیاط رسیدیم هیشکی تو حیاط نبود و از آنجا که رد شدن از جلوی دفتر شیشه ای کار احمقانه ای به نظر می رسید مطمئن بودیم بچه ها جایی توی حیاط هستند . بعد از کلی گشت و گذار دور حیاط مدرسه ،صدای خنده و شعر و آوازی که از توی بوفه مدرسه می آمد محل اختفای بچه ها را نشانمون داد. توی یک وجب جا درست زیر پله های نمازخانه بوفه مدرسه قرار گرفته بود اما باورتان نمیشود که توی اون یک وجب جا چقدر زدیم و رقصیدیم و تا جا داشت پفک و چیپس خوردیم. وقتی جشن تمام شد بوفه را باز کردیم و بچه ها که انگار از قحطی آمده بودند حمله ور شدند سمت بوفه. زنگ نماز زده شد و ما باید بوفه را می بستیم اما ازدحام جمعیت مانع از این میشد که پنجره بوفه را ببندیم. نازنین ضیافت من را فرستاد بیرون که به قول خودش چون قلچماقترم بروم و در بوفه راببندم. رفتم و به هر زحمتی بود پنجره را بستم اما در همان کش و قوس هل دادن بچه ها یک جا مجبور شدم جا خالی بدهم و مهکامه دوست مریم قریشی که داشت من را هل میداد محکم با سطل آشغالهای فلزی مدرسه برخورد کرد و نقش زمین شد. حالا خر بیار و باقالی بار کن. ناظم سال اولی ها از پنجره شیشه ای شاهد ماجرا بود و آمد پایین توی حیاط. مریم قریشی رفت آب قند بیاورد. حالش اینقدر که وانمود می کرد بد نبود. بالا سرش نشسته بود خانم ضرابـ... گفت که ببرینش توی دفتر . دوستانش خواستند بلندش کنند اما مهکامه آخ و اوخی راه اندداخت که شنیدنی بود و بعد با کلی درد و ناراحتی گفت: اینها که زورشان نمی رسد من را ببرند مهدیه منو بغل کن!!!!!! من یک نگاهی به ضرابیـ... کردم و از زمین بلند شدم. بلند بلند گفتم: هرکی می خواهد از انظباطم کم کنه این هنرپیشه را ولی من جابه جا نمی کنم. دوستانش و یکسری بچه های جو زده دیگه ریختند سرم به زدن و داد و بیداد. توی همه این سر و صداها یکی گفت: مهدیه!!! بیا اینجا ببینم!!! دور و برم را نگاه کردم دیدم نیوشا (روباه) همراه با زهرا ترب زیر پیلوت ایستاده اند و دستش را به کمرش زده. بقیه بچه ها هم هاج و واج اون را نگاه می کردند. روباه ادامه داد: مگه نمی گم بیا اینجا!!! این چه کاری کرده بود تو کردی؟!؟!؟ بیا نشونت بدم و آمد و دست منو گرفت و دنبال خودش کشید. معلوم نبود اون روز توی اون مدرسه چه خبر بود. من که کاری نکرده بودم. از این ور پیلوت رفتیم و از اون سمتش آمدیم بیرون و رفتیم سمت دستشویی ها. اونجا بود که مونا موشه و مارمولک ایستاده بودند. وقتی اونجا رسیدیم نیوشا دستمو ول کرد و به دوستانش پیوست و زد زیر خنده: خوب نجاتت دادیما... اونها خندیدند. من هم ناخودآگاه خنده ام گرفته بود. اینقدر جدی آمد و اون حرف را زد خودمم شک کردم که نکنه کاری کردم خودم بی خبرم؟!؟؟! گفتم: مرسی و همانطور که می خندیدم رفتم تا کیفم را بردارم و تا آخر روز هر وقت یاد اون صحنه می آفتادیم ناخودآگاه لبخند میزدم. نا گفته نماند که مهکامه هم هیچی اش نشده بود و دو روز بعد هم که با ناظم اولها روبرو شدم بهم گفت که هرچی سعی کنم از این اولها دوری کنم به نفعمه و هیچ گزارشی هم به هیشکی داده نشده بود منظورم از هیشکی بقیه ناظمها و مشاورها و... بود.