X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

جمعه 17 آبان 1387 ساعت 06:02 ب.ظ

سمیرا اشپشش منیپژه خانومه!!!

اونروز امتحان پنج نمره پایان ترم، ترم دوم ادبیات داشتیم. اما قبل از هر چیزی بگذارید یک نکته ای را صادقانه بیان کنم. مگس بی باک توی کلاس ما فقط یک سوگلی داشت و بس و اون هم سمیرا تن ساز بود که بیشتر اوقات برگه های امتحان های کلاسی را هم اون تصحیح می کرد و بسیار مورد اعتماد مگس بی باک دبیر ادبیاتمان بود. امتحان اون روز صحنه های گوتیک و رمانتیک بسیاری داشت... در طی زمان برگذاری امتحان چندین بار مگس بی باک به سمیرا تذکر داد که سرت به برگه خودت باشد و به برگه نازنین جواهری نگاه نکن و این در حالی بود که در تمام این مدت آیدا که زیر نیمکت نشسته بود داشت از روی کتاب جوابها را برای من و آناهیتا که بالا روی نیمکت نشسته بودیم می خواند. بیچاره سمیرا .... 



امتحان که تمام شد مگس بی باک شروع کرد به داد و بی داد سر سمیرا که چرا اینقدر چشم چرانی می کنی و ورق مردم را دید می زنی .... سمیرا هم داد کشید که نگاه نکردم ( که البته نگاه کرده بود)  و بلند شد و برگه هایی که مال امتحان روز قبل بود را کوبید روی میز. بچه ها همه هاج و واج از رفتار سمیرا یک واااااااااااااااای بلندی گفتند و منتظر عکس العمل مگس بی باک شدند. مگس بی باک هم یه نگاهی به برگه ها کرد و اون هم برگه ها را برای بار دوم روی میز کوبید و داد کشید" اینقدر برای معلمش ارزش قائل نشده که چهارتا برگه را برایش تصحیح کنه، واقعاً که"... سمیرا هم با داد و هم با گریه گفت: من چه طوری می تواننستم این همه برگه را تصحیح کنم وقتی این همه درس داشتم که باید می خواندم؟؟؟ مگس بی باک ادامه داد: مگه بقیه بچه ها نبودند؟ مسئله این حرفها نیست... سمیرا هم که عصبانیت بر گریه هایش غلبه کرده بود با عصبانیت و این بار بدون گریه گفت: آره دوست نداشتم تصحیح کنم... یک دفعه دیدیم مگس بی باک مثل مگسی که به شیرینی یورش می برد به سمت سمیرا یورش برد و در یک آن مچ دستش را گرفت و اون را از کلاس برد بیرون. از پنجره دیدیم که مگس بی باک سمیرا را به سمت دستشویی ها می برد. ما هر لحظه منتظر صدای چکی، دادی، بی دادی بودیم اما دریغ و افسوس از یک کدام از این ها. تنها چیزی که اتفاق افتاد بعد از گذشت دو سه دقیقه دیدیم که مگس بی باک در حالی که دستی دور کمر سمیرا حلقه کرده به سمت کلاس بر می گردد و به سمیرا شکلاتی را که از جیبش در آورده بود تعارف میکرد. وقتی برگشتند سر کلاس صورت خیس سمیرا نشان داد که تنها اتفاقی که افتاده بوده یک روشویی ساده بوده به همراه یک آبنبات خوش مزه... هر کدوم از ماها جای سمیرا بودیم مطمئناً سرنوشتی این چنینی نداشتیم من خودم که راهم را بلد بودم سرم را می انداختم پایین و صاف می رفتم قتلگاه تا یک مشاوری بیاید و ارشادم کند بعد هم می رفتم دفتر شیشه ای تا دو تا متلک هم شفا... ناظممان بارم کند... اینه که میگم سمیرا اشپشش هم منیژه خانومه ...

(این یک ضرب المثل قدیمیه که میگویند سوگلی دربار ناصرالدین شاه، شپشهای ناصرالدین شاه را توی شیشه ای با اکرام نگه داری می کرده. اشپش لفظ قدیمیه همون شیپیش یا شپش خودمونه)


این دبیر خوش تیپ ادبیات رو با تمام قاطی پاتی هایش بسیار دوست داشتم... کلش بدجوری بو قورمه سبزی میداد !!!!!