X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

جمعه 2 آذر 1386 ساعت 03:00 ب.ظ

سر زنگ کامپیوتر

بگذارید اول این را بگم که دبیر کامپیوتر ما یک دختر بسیار جوان و لاغر اندام و خوش رو بود که چون فکر نکم دیگه هیچوقت تدریس کرده باشد برخلاف همیشه اسمش را می برم. اون روز ساعت سوم دبیر ما بریش مشکلی پیش آمده بود و رفته بود و من هم به پیشنهاد نیکو رفتم سر کلاس کامپیوتر آنها. چه کلاسی هم بود. یکی داشت پا تخته تمرین حل می کرد . شبنم داشت روی میز میزد و فهیمه هم می رقصید و سلطان زاده هم می خندید. (دبیر کامپیوتر را می گما) این ور کلاسی ها می گفتن " آفتاب لبه بومه" اون وره کلاسی ها جواب می دادن" روز کارش تمومه" ... و هی میزها و همدیگر را هل میدادن و هر 5 دقیقه به طور متوسط یکی روی زمین پرتاب میشد. یک بار سعیده خیلی میز را محکم و سریع به سمت جلو هل داد به طوری که من از پشت افتادم پایین و به فاصله چند دقیقه سعیده و سپیده من را محکم از میز پرت کردن پایین و با صدای گرومپی خوردم زمین. کلاس ساکت شد. سلطان زاده بلند شد و آمد عقب پرسید: چیزیت نشد؟ گفتم : نه .گفت: معلومه بتون آرمه ای و همه خندیدن بهم. به محض اینکه سلطان زاده رویش را به تخته کرد تا چیزی بنویسد به تلافی هل دادن قبلی سعیده محکم هل دادم و با صدای وحشتناکی پرت شد پایین وقتی بلند شد دیدیم افتاده روی کیف نازنین و برس نازنین را شکسته وقتی نازنین برس کج شده اش را از توی کیفش بیرون آورد خنده بچه ها چند برابر شد. آخر ساعت هم یه عروسی تمام عیار راه انداختیم و سلطان زاده هم به ما نگاه می کرد و می خندید تا بالاخره زنگ خانه رفتن زده شد... این یعنی کلاس برنامه نویسی کامپیوتر...