X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

دوشنبه 21 آبان 1386 ساعت 02:25 ب.ظ

تعادل

بالاخره نوبت اون رسید که همون دبیر آز شیمی مان ( هدیه تهرانی) دوباره نصیبمان بشود و این بار به عنوان دبیر شیمی سوم که می گفتن خیلی مهم و سخته و توی کنکور مهمه (راست می گفتن)... بالاخره هدیه تهرانی اومد سر کلاس ما. نفس همه توی سینه هاشون حبس بود به جزمن.همه ساکت و آرام بودند به جز من که داشتم لبخند می زدم چون توی اون کلاس من تنها کسی بودم که یک بار اون دبیر معروف مدرسه نصیبم شده بود و ترسم ریخته بود. وحیـ...( هدیه تهرانی) مثل یه طاووس خرامان خرامان و با همان ابهت همیشگی اش وارد کلاس شد و وقتی پشت صندلی اش نشست تازه یک نگاهی به بچه ها انداخت که همه لال شده بودن و سر به زیر البته به جز من که لبخند می زدم. نگاهش که به من افتاد اولین جمله اش را گفت: من درسهای راحت را راحت می گیرم ولی درسهای سخت را خیلی سخت می گیرم. فکر نکنید راحت می توانید از دست من جان سالم به در ببرید... با اینکه می دونستم خطاب این جمله اش به من است اما به روی خودم نیاوردم و همچنان لبخند روی لبم بود و نگاهش می کردم چون مطمئن بودم امسال نهایی است و فوقش اون 5 نمره را می تواند ندهد. و در ادامه تاکید کرد "با کسی شوخی ندارم" جمله اولش معنی اش این بود که فکر نکنید اگه آزشیمی را راحت گرفتم این را هم مثل اون الا وقتکی نمره می دهم که البته مطمئن بودم که همین جوریه که میگه. سالهای قبل وقتی بچه های سال بالایی را روی سکو ردیف می کرد و درس می پرسید ما بارها از پشت در شاهد سخت گیری اش بودیم. به طور متوسط هفته ای یک جلسه درس می پرسید و هر دفعه هم 15 نفر. یعنی کلاس 35 نفره ما خیلی اگه خوش شانس بوده باشی هفته سوم دیگه نوبتت می شد و هر هفته صبح ها هم یک کوییز 5 نمره ای. خلاصه دبیر شیمی همون طور که روالش بود با سخت گیری پیش می رفت تا اینکه یک جلسه نمی دونیم چرا ولی خیلی سر حال بود و کوک. همش مزه می پراند و لبخند میزد هرچند که باز به ازای لبخندهای اون هم کسی جرات خندیدن نداشت... موقع درس بود. داشت مبحث تعادل را درس میداد. به یک صفحه رسید که یه تصویر داشت و بقیه توضیحاتش هم واقعاً چرت بود و راحت می توانست از اون صفحه بگذره اما نگذشت و شروع کرد با همون لحن کش دار و صدای خش دارش و ادا اصول خاص خودش (عشوه ) تصویر را توضیح دادن....

 

 

" به عقیده شما اینا چی هستن؟ آدمم یا میمونن؟ هر چی که هست یکی یه بیل گرفتن دستشون اون میریزه اینور واین میریزه اونور‌" و بچه ها از ته دل می خندیدن. اولین باری بود که خنده از روی لبهایم محوشد. اونها به چی می خندیدن؟ آخه یه معلم چقدر می تواند خشک و بی روح باشه؟ هیچ فرقی بین لحن حرف زدنش با دعواکردنش یا شوخی کردنش ویا درس دادنش نمی شه گذاشت... واقعاً اون روز از این همه نمکی که دبیر خشک شیمی خرج بود شکه شده بودم. درسته که من سر کلاس به حرفش نخندیدم اما زنگ تفریح وقتی که واسه بچه ها بی مزگی هدیه تهرانی را تعریف می کردم همگی مرده بودیم از خنده و خنده هامون وقتی دو برابر شد که ساعت بعدش سر کلاس نیکو اینا دقیقاً همین حرف را تکرار کرده بود و به قول فهیمه ناناز(معصومیان) " این تنها جمله با نمکیه که بلده " ...