X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

یکشنبه 13 آبان 1386 ساعت 07:32 ب.ظ

قصه سه باره از کجا شروع شد؟

الان دیگه زیاد مرسوم نیست ولی اون موقعها که ما مدرسه می رفتیم همیشه از چند روز قبل از شروع مدرسه ها یه ترانه قدیمی و یه کلیپی قدیمی مدام پخش می شد که یه جورایی توی مغز همه میرفت و یه جوراای حالیت می کرد که تابستان تمام شد و باز صبح کله سحر بیدار شدن و امتحان و درس و... شروع شد.

" مدرسه ها واشده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

هلهله برپا شده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

با صدای مدرسه ، زندگی زیبا شده ه ه ه ه ه "

من از این ترانه متنفر بودم و اون هم بیشتر متنفر بودم. چونکه اصلاً هیچ رقبتی واسه مدرسه رفتن نداشتم. صبح اول مهر که بابام داشت منو می برد مدرسه تا رادیو را روشن کرد شروع کرد به خواندن " مدرسه ها وا شده ......."ضبط را خاموش کردم . بابام داشت بهم می خندید. از قضا سر راه تا مدرسه ما 5-6 تا مدرسه هست از جلوی هر کدوم که رد می شدیم این ترانه داشت از بلندگوهای مدرسه بخش می شد. از کنار 7-8 تا ماشین که رد شدیم و شاید کنارشان توی ترافیک ایستادیم هم همین طور . بابا هم مخصوصاً شیشه ماشین را بالا نمی کشید و خلاصه تا مدرسه کلی حرصم داد. شکر خدا وقتی رسیدم دم مدرسه خودم دیدم از این آهنگها ویژه خبری نیست. وارد مدرسه شدم. احساس کردم وارد محیط غریبی شدم. حیاط مدرسه پر بود از دختر بچه هایی که مانتو سرمه ای به تن داشتن که البته سر آستین های چهار خانه سفید هم داشتند. اولها که تعدادشان هم خیلی بود!!! وقتی از زیر پیلوت خارج شدم و وارد حیاط شدم ، فهیمه قیدی و سیما را دیدم که دارن به سمتن می دون. بعد از احوالپرسی و ... سیما بی مقدمه گفت تو با ما نیستی!! گفتم برو!! گفت راست می گم و من را برد جلوی پنجره بوفه مدرسه که اسمها و کلاسهایشان را میزدند. اسمم 304 نبود.دنیا دور سرم چرخید ... گشتم و اسمم را توی 302 پیدا کردم. نمی دمنم چی شد که بغضم ترکید رفتم سمت دستشویی ها. اما هرقدر صورتم را می شستم باز تمام پهنای صورتم اشک میشد. لیلا اومد و من را با خودش برد و روی سکو نشاند ومدام دلداری ام میداد. گفتم: لیلا من تنهایی چی کار کنم؟ و اون هم سرم را گذاشت روی سینش و گذاشت یه دل سیر گریه کنم. هرکی می آمد یه چیزی می گفت. سعیده، نسیبه، سپیده و...همه دلداری ام میدادند . حتی عاطفه هم یه چیزی  گفت" گریه چرا می کنی؟ خری دیگه..." اون موقع بود که حس کردم حق با پریسا بوده..." مگه عاطفه ما را دوست داره؟" با همون چشم های کریان با بچه ها تا پاتوق همیشگی مان یعنی کنار آبخوری اومدن. اشکهایم داشت همین جوری می اومد. 2تا از اولها نزدیک نیم  ساعت ایستاده بودند و من را مسخره می کردن و تیکه می انداختند. اصلاً حوصله این بچه بازی ها را نداشتم ولی اونها ول کن نبودن. بسکه گریه کرده بودم چشمهایم درست نمی دید فقط سرشان داد کشیدم " خفه شید از جلوی چشمم گم شید" بچه ها متوجه من شدن و پیرایه اومد جلو و گفت:مگه نشنیدید برید پی کارتون و کنارم نشست تا اینکه ناظممان اومد برای اولین بار ازش خواهش کردم. بهش التماس کردم که منو برگردونه سر جای خودم اما انگار نه انگار. مسئول کتابخانه پارسال مدرسه که از قضا هم مامان نسیبه دوستم بود و هم در دوران راهنمایی با اون و دخترش توی استخر ساقدوش با هم خاطره ها داشتیم و خیلی با هم خوب بودیم، دلش به حال من سوخت و رفت با ناظممان حرف بزنه. نمی دونم ناظممان چی گفت که اون برگشت و گفت مهدیه جان غصه نخور این به نفع خودته... ناگفته نمونه که اون امسال دیگه مسئول کتابخانه نبود بلکه با رفتن ناظم پیش دانشگاهی های پارسال امسال اون ناظم اول ها شده بود. خوش به حالشون... خلاصه رفتیم سر کلاس. از دبیر مبیر خبری نبود. کیفم را بردم گذاشتم کلاس 302 و رفتم پیش بچه ها 304 . وقتی برگشتم کیفم دم در روی پله های کنار کلاس بود. این وضعیت چند بار تکرار شد. اعصابم خیلی خورد شده بود. زنگ تفریح ناظممان اومد طبقه سوم  وگفت چه طوره؟ گفتم عالیه فقط راهم نمی دن. از حق نگذریم من توی بدترین کلاس افتاده بودم. 202 پارسال به آب زیره کاهی و زیر آب زنی تو مدرسه معروف بودن و حالا امسال نصیب من شده بود. به جز الهام تاجیک که دوست سارا بنل خودمان بود کسی را توی کلاس نمی شناختم. از همون جا هم متوجه شدم که سارا دیر برای ثبت نام اقدام کرده و ثبت نامش نکردن و رفته یک مدرسه دیگه.به جز من عاطفه را انداخته بودند کلاس 303 که کلاس مونا سپهررار بود. نجمه و سحر و فهیمه معصومیان ( دوست عاطفه ) و مریم و دوستهای مریم ( که البته رزا دوست دبستان من هم میشد) همگی توی یک کلاس بودن. سمیرا نیکزاد هم که باز از دوستهای عاطفه و فهیمه معصومی بود از 305 آورده بودن کلاس ما. دوتا از بچه های 305 را هم آورده بودن 302 که یکی شون اسمش آیدا وحدت بود و یکی هم آناهیتا نعمتی که نا گفته نماند من درست جای پارسالم ته کلاس و کنار همین دو نفر می نشستم و در سمت چپم (ردیف مجاور) الهام تاجیک با دوست صمیمی اش فریبا نشسته بود که از همون اول ازش خوشم اومد.این طور که فهمیدم خیلی آروم و درس خوان است. با هر بدبختی بود روز اول مدرسه تمام شد و فرداش جمعه بود و توی اون جمعه توانستم بالاخره با خودم و درستر بگم با وضعیت فعلی ام کنار بیایم. شنبه که رفتم مدرسه نجمه و نیکو آمده بودند و در حال التماس به ناظممان بودن که نجمه را بر گرداند به 304 . خلاصه گریه های فائزه و نیکو هیچ تاثیری نداشت و نجمه هم نا امید رفت سر کلاس 301 . و چون سحر و فهیمه معصومی روز اول جاشون میز اول جلوی میز معلم ثابت شده بود نجمه هم کنار اونها نشست. باز خوش به حال اون ها که با هم بودن. البته شاید واسه سحر این وضعیت مطلوب هم به شمار میرفت چون اون درس خوان بود و این را موقعیت مناسبی برای درس خواندن می دانست. توی روزهای بعد هم اوضاع همچین جا افتاده نبود 2روز ما بیشتر زنگها معلم نداشتیم و من تنها می نشستم سر کلاس و نقاشی می کردم و به حرفهی بی سر وته آیدا و آناهیتا گوش می دادم... فکر می کنید این وضعیت چقدر طول کشید؟

در توضیح عرض کنم که چون دوتا فهیمه داریم مجبورم واسه فهیمه معصومی هم یه اسم بگذارم. نذرتون بچه ها با فهیمه ناناز چیه؟ کم که کشته مرده نداشت!!!!  البته این لقب مال بعد از مدرسه بود... فهیمه بعد از مدرسه شد فهیمه ناناز!