X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

دوشنبه 7 آبان 1386 ساعت 10:53 ب.ظ

مجله خارجَکی

بعد از امتحان ریاضی بود که نجمه و فائزه آمدند و ازم خواستن که به هر بهانه ای شده آدرس خونه نیکو را ازش بگیرم تا اونها بتوانند به عنوان کادوی تولدش ، اشتراک یه مجله خارجی را که اصلاً راستشو بخواهید اون موقع نپرسیدم چیه و در مورد چیه را بگیرند... نقشه ساده بود من به سمت در مدرسه یعنی درست جایی که بچه ها تجمع کرده بودند رفتم البته با حالتی غمگین و افسرده و از اون جایی که کسی عادت نداشت منو اونجوری ببینه بلافاصله نقشه گرفت و فهیمه پرسید چی شده؟ گفتم: نمی دونم اما اینجوری که بویش میاید منو سال دیگه این مدرسه راه نمی دن... یه کمی بغض کردم. نجمه گفت عیبی نداره فوقش بهت نامه می دهیم!!!!(تلفن هم نه فقط نامه می دن؟!!) منم گفتم من که آدرستونو ندارم نجمه گفت خب بنویس و اینجوری آدرس 6-7 نفر را گرفتم که فقط البته یکیش به دردمون می خورد. الان که فکر می کنم چند تا سوال تو ذهنم مطرح میشه. چه طور اون روز گول همچین حرف مسخرهای را خوردن؟ چه طور نپرسیدن از کجا می دونی که سال دیگه نیستی؟ کی می توانست حدس بزنه آینده چی میشه؟  مگه تلفن را ازت گرفتن که می خواهی نامه بنویسی؟ واقعاً ما اینقدر ساده بودیم؟ به هرحال ما آدرس را بدست آوردیم و نجمه و فائزه خوشحال و خندان رفتن دستمزد من هم یه بوس بود که فائزه زحمتش را کشید...