X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

شنبه 5 آبان 1386 ساعت 11:10 ب.ظ

آخرین زنگ هندسه

اونروز باز خنده سر کلاس هندسه به راه با اینکه دبیر هندسه تمام نکات ایمنی را رعایت کرده بود اما آخر کلاس انفجار بود و بس. اون پریسا و فهیمه وشبنم را برده بود میز اول نشانده بود ولی این کار باعث ساکت شدن اونها نشده و برعکس اونها از طرف صدیقه اینا که بچه های کلاس روبرویی بودن کوک می شدن و بیشتر می خندیدن و توی سر کله هم میزدن. من جای سپیده نشسته بودم ونیکو جای پریسا و نجمه تنهایی ته کلاس نشسته بود. دبیرمان هم آمده پیش پیرایه جلوی نیکو نشسته بود. کار اصلی را نجمه شروع کرد. من یه ماشی حساب ساده داشتم از اینها که با فشردن هر دکمه یه صدای تونی ازش خارج می شه. یادمه اونو سال اول دبیرستان صبح روزی که اولین امتحان ریاضی دوران دبیرستانم را بدهم ، بابام از سوپر مارکت سر کو چه مان خریده بود. اما عجیب ماشین حساب با وفایی بود. تا آخرین امتحان پیش دانشگاهی همراهم بود. هرچند که اون موقع سیمهای بلندگویش را قطع کرده بودم که دیگه صدا نده! اینو گفتم که بعدش این را تعریف کنم. گفتم نجمه اون روز کار را شروع کرد بر خلاف همیشه که نجمه همیشه طراحی نقشه و پشتیبانی خنده ها با اون بود و البته با نیکو. نجمه ماشین حساب مذکوره من را برداشت وشروع کرد باهاش آهنگ زدن. من هم بوق همیشگی ام را درست کردم و با اون هم آواز شدم .( این بوق یه لوله خودکار بیک بود که با یه تیکه کاغذ و یه تیکه چسب می شد بوق و باید برخلاف بوقهای دیگه که تویشان فوت می کنند این یکی را باید میک زد یعنی نفس را بکشه داخل ریه ها. من تو این کار خیلی ماهر بودم وانواع صداهای زیر و بم را با همون یه تیکه کاغذ در می آوردم ).خلاصه نجمه میزد،من می زدم.نجمه می زد ، من می زدم و بقیه می خندیدند به خصوص پریسا اینا. اما دبیرمان انگار کر بود اصلاً واکنش نشان نمی داد تا اینکه بعد از گذشت یه 5 دقیقه عین فنر از جایش پرید با خودم گفتم الان میاد سراغ من اما اون یه راست رفت سمت میز اول و یکی زد محکم پس گردن فهیمه که سرش را گذاشته بود روی میز و می خندید. برای چند ثانیه کلاس ساکت شد و بعد صدای اعتراض شدید بچه ها که شما به چه حقی اینکارو کردید و فهیمه هم داشت گلوله گلوله اشک می ریخت و پریسا داد می کشید و اعتراض می کرد و نیکو هم توی این هیر ویر بلند شده بود و دستش را توی هوا تکان می داد و حرفهای نامفهومی را با داد می گفت و گاه گاه هم با صدای بمی که از ته گلویش بیرون میداد می گفت "آقا ماااااااااااااااااااااچ بده بیــــاد!!!!!!" و چند هراز گاهی هم بر می گشت و با نجمه می خندید. من هم لوله خودکار کذا را بردم طرف دهنم و با تمام قوا به صدا درش آوردم و برای بار دوم کلاس برای چند ثانیه ساکت شد  و دوباره منفجر شد اما این بار انفجار به خاطر صدای قهقهه بچه ها بود حتی فهیمه هم می خندید. دبیر هندسه هم با عصبانیت تمام کیفش را برداشت و ما هنوز داشتیم می خندیدیم که زنگ خونه خورد...