X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

چهارشنبه 2 آبان 1386 ساعت 12:03 ب.ظ

سر به راه

از بعد از اون جریانهای تقلب سر به راه شده بودم یا درستر بگم ادای سر به راه هارو در می آوردم. اون روز امتحان ریاضی از مبحث احتمالات داشتیم. می دونستم که اگه ته کلاس بشینم تمام حواس دبیرمان به من خواهد بود و دور و وری هایم هم از نعمت تقلب بی بهره می شن. بی توجه به تمام مخالفتهای نیکو اومدم جلو کلاس و روی سکو نشستم. امتحان راحتی بود خیلی زود ورقه ام را دادم و همونجا نشستم و شروع کردم به نقاشی کشیدن ( من همیشه یه مداد کنته 5سانتی پشت گوشم بود و آماده نقاشی کشیدن! که البته لا به لای موهای کوتاه و پرپشتم اصلاً به چشم نمی آمد).سر گرم کار خودم بودم که یکی با هر قر مانندی روی پاشنه چرخید و از کنارم رد شد و رفت برگه اش را بده با خودم گفتم پریسا و حق با من برگشتنه هم با چنان ناز و کرشمه ای همان حرکت و تکرار کرد و عینهو مانکنهای توی تلویزیون قدمهاشو چپ و راست برداشت و رفت سر جایش نشست منم که خنده ام گرفته بود بی رو در واسی می خندیدم پریسا به فکر اینکه دارم مسخره اش  می کنم به حالت قهر رویش را اوونور کرد و نشست بدون اینکه بدونه من به چی می خندیدم؟! وقتی امتحان تمام شد و همه برگه هاشون را دادن من برگشتم سر جای خودم. دیدم نجمه و نیکو دارن دعوا می کنن که نجمه به نیکو نگفته و اونها بلندبلند داد میزدند .دبیرمان بهشون یه بار اخطار داد چه خبرتونه؟ ولی انگار نه انگار بعد از یه کم سکوت دوباره با همون صدای بلند شروع کردن به دعوا کردن. هرچقدر می گفتم بسه به خرجشون نمی رفت ومنم می خندیدم به حرفهاشون." تو باید برگه ات را اینجوری می گرفتی که وقتی من اینجوری می شینم بتوانم اونجای برگه ات را ببینم که اون تیکه سوال را بنویسم" یا "وقتی دستمو اینجوری می کنم یعنی 12 نه 2 . وقتی بخواهم بگم 2 اینجوری می کنم" و...

و با داد دوم دبیرمان بالاخره ساکت شدن و به حالت قهر پشت به هم نشستن و من همچنان می خندیدم. دبیرمان داد کشید تو دیگه چته فتح الهی؟ منم با خنده گفتم هیچی و مشغول در آوردن دفترم از توی کیفم شدم و همچنان به غرغرهای نیکو می خندیدم...