Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

اون روز خیلی سوز می آمد و منم مثل همیشه کاپشن نپوشیده بودم که هیچ زیره مانتو هم یه رکابی تنم بود. حالا توی این سرما هم مدیرمان با اون روسری پلنگی اش که تاریخچه اش حداقل به سه نسل قبل از ما بر می گشت یادش افتاده بود بیاید سر صف و درباره توالتها صحبت کنه؟!!؟! ( خیلی حرف حیاتی بود اگه نمیزد غم باد می شد توی دلش)

حرفهایش که تمام شد بچه ها رفتن سمت کلاس مثل خیلی ها و مثل همیشه که صفها بهم می ریخت و درهم ورهم می رفتیم توی کلاس اینبار هم من و عاطفه رفتیم سمت در که صدای ناظم سومی هارو شنیدیم که می گفت برگردید( ما بهش می گفتیم پرپر). ما خودمون را زدیم به اون راه و به راهمون ادامه دادیم . اینبار بلندتر داد زد : مگه با شما نیستم گمشو حیاط. برگشتم دیدم عاطفه کنارش وایساده. گفتم با من بودی؟ گفت آره گفتم خب سرد هوا داشتیم میرفتیم تو. گفت می خواستی یه چیزی بپوشی خب. گفتم خودت چرا نپوشیدی که همش دستهاتو بهم نمی مالیدی. و رفتم. دوید و منو گرفت و گفت: دخترک گستاخ اسمت چیه ؟ دهنمو وا نکرده بودم که صدای ناظم خودمون شنیدم: فتح الهی. با لبخند گفتم فتح الهی و با صف کلاس خودم که دیگه نوبتشون شده بود رفتم بالا. اگه شفاهی نرسیده بود اصلاً عیب نداشت. و اگر اون موقع عاطفه واینستاده بود اصلاً نمی توانست کاری کنه و رد شده بودیم. آخ که چقدر این عاطفه گه گداری خنگ میشه.حقّم داشتم. چون درست دو روز بعد سر یه جریان دیگه که باعث و بانی اون هم عاطفه بود مجبور شدم برم و از پَرپَر معذرت خواهی کنم که البته این نسبت به تاوانی که برای اون اتفاق دادم هیچ بود

روز اول مهر مثل همه رفتم مدرسه. از در ورودی که وارد شدم یه محوطه بزرگ پیش رویم بود که بهش می گفتن زیر پیلوت! ولی در حقیقت بالای اونجا یه نمازخونه بود درست به همون بزرگی زیر پیلوت. چندتا اتاق اونجا بود که بعداً فهمیدم یکی خانه سریدار مدرسه است. یکی اتاق کامپیوتر و دیگری اتاق لوازم ورزشی که همگی سمت چپ محوطه و در سمت راست یه سکو بزرگ و آبخوری قرار داشت که بعدها شد پاتوق من و دوستانم. روبروی اتاق ورزش میز پینگ پنگ هم داشتیم و یه بوفه حدفاصل حیاط و زیر پیلوت بود.سمت راست حیاط ساختمان مدرسه و سمت چپ داخل یه راهرو سرویس های بهداشتی مدرسه قرار داشت. روبرو هم یه سکو بزرگ واسه وقت های سخنرانی بود. حیاط مدرسه به شکل یک زمین بسکتبال تقسیم شده بود که تور والیبال زمین را نصف می کرد. ساختمان مدرسه در 4 طبقه و نیم ساخته شده بود که نیم طبقه اش در حقیقت یک دفتر شیشه ای رو به حیاط برای پاییدن بچه ها توسط ناظمها بود که بین طبقه اول و دوم تعبیه شده بود.

 از روی شیشه بوفه دنبال اسمم گشتم و رفتم سر صف وایسادم نفر دوم تو صف بودم. کسی که جلوی من بود دختری قد بلند و لاغر اندام بود ،با چشمهای سبز درشت و برجسته و موهای کمی روشن داشت. کمی با هم حرف زدیم بعد تو دلم گفتم با این آدم سر و کارم خیلی می افته. کلاس ما طبقه چهارم و 105 هم شماره کلاس بود و کلاس یکی مونده به آخر در راهرو درست روبروی اتاق سمعی بصری قرار داشت.

 سر کلاس که رفتیم دیدم درست جلوی من نشسته. اسمش فهیمه بود که ما بعدها اسمش را گذاشتیم مفتول!! من ردیف اول از سمت در و ردیف سوم از سمت معلم می نشستم و نیمکت یکی مونده به آخر. بقیه همه برایم غریب بودن اونروز به جز مفتول با سیما وسارا هم دوست شدم. سارا واقعاً دختر شیرین و آرامی بود که دقیقاً به همین دلیل زیاد در خاطرات ما سهیم نبود.

این اول داستان بود اما از اینجا به بعد نوع روایت کردنم یه کم فرق میکنه.سعی میکنم در بین خاطرات آدمها را معرفی کنم.

 

این تصویر هم محض خاطر فهیمه مفتول می گذارم... یادته؟