اونروز سر کلاس بینش مثل خیلی کلاسهای دیگه بحث کنفرانس برلین را داشتیم. به هر حال بحث داغ روز بود و نمیشد ازش اجتناب کرد. اما این بحث توی کلاس بینش با بقیه کلاسها متفاوت بود... هر کی یک چیزی می گفت تا رسید به فریبا بچه زرنگ کلاس..." نشان دادن کنفرانس برلین از رسانه های داخلی تنها در جهتی بوده تا ما شرکت کننده های در آن کنفرانس را محکوم کنیم. چرا صحنه هایی که مربوط به ترک سالن به نشانه اعتراض را نشان ندادند چرا سخنهای خانم کدیور را در مورد حقانیت نظام بوده نشان ندادند؟!!؟ وقتی اون مرد لخت شد طوری نشان دادند که اونها نشسته اند و نگاه کردند در حالی که شبکه های ماهواره ای که مرتب این فیلم را پخش میکنند خلاف این موضوع را نشان میدهند؟؟؟؟..." دبیر بینش(منصـ...) فقط می گفت" شما داری بر خلاف عقاید ما صحبت میکنی!!! فریبا همچنان بی توجه به حرف دبیر بینش ادامه میداد" نمایندگانی که آنجا حضور داشتند از طرف دولت ایران فرستاده شده بودند. آنها باید جو را می سنجیدند و تحت این شرایط کسی را به آنجا نمی فرستادند و حالا که فرستادند جای اینکه از آنها دفاع کنند آنها را توبیخ میکنند.چرا؟ دبیر بینش اینجا بود که در فشانی کردند و یک سخن گهربها فرمودند"هر کس باید خودش دقت کند اگر اونها می خواستند از خوارج باشند که زیر نظر دولت نبوده!!!" خوارج؟!؟ فریبا گفت: نه این حرف شما... دبیر بینش حرف فریبا را قطع کرد و داد کشید " تو برو از خوارج شو؟؟؟!؟!؟!؟؟ "... اینجا فهمیدیم که دبیر محترم کم آورده فطیر و فریبا هم مصمم گفتک خانم شما به من توهین می کنید... دبیر بینش به تته پته افتاد: منظورم شما نبودید..منظورم شمای نوعی بود، نه شخص شما!!!! فریبا گفت: شما دستتون را به سمت من نشانه گرفتید و با من بودید و به اعتراض کلاس را ترک کرد...در بین تمام این مکالمه هایی که رد و بدل شد من و فهیمه تنبد ترقه و یکی دوتا از بچه های دیگه مدام بین حرفها پارازیت می انداختیم ..."رفقا چند لحظه اجازه بدهند... من از لفظ من بدم می آید. من از لفظ من بدم می آید" ...(اینها تکه های معروف کنفرانس برلین بود) وقتی فریبا رفت بیرون. دبیر بینش که حسابی کم آورده بود بند کرد به ما که فکر نکنید نفهمیدم کیا بودن پارازیت ول میدادند؟؟!؟!؟ فهیمه گفت: آآآآآآآآآآآآخ ول میدادن؟ و زدیم همگی زیر خنده و منصـ... هم شاکی پشت میزش نشست تا زنگ خورد.

فریبا تا زنگ بعد سر کلاس نیامد. خبر عین بمب توی مدرسه صدا کرده بود طوری که وقتی منصـ... و مشاور مدرسه و فریبا رفتند توی اتاق مشاوره، ملتی منتظر خبرش بودند و وقتی فریبا با لب خندان آمد بیرون و گفت " ما بردیم. معذرت خواهی کرد" همگی هوراااااااااااااااااااااااااااااا کشیدیم... اون روز به جز این اتفاق یک اتفاق مهم دیگر هم افتاد(معذرت خواهی کردن دبیر بینش خودش اتفاق خیلی مهمی بود) اون هم خداحافظی بچه های پیش دانشگاهی طی مراسمی خاص بود...دلمون واسشون تنگ می شد... اونها رفتند برای فرجه های امتحاناتشان و ما ماندیم و مدرسه ...






. با کلی چسب نواری اون تیکه را بهش وصل کردیم و گذاشتیم سر جایش شانس آوردیم توی اون لحظه سر و صدای سوال پرسیدن بچه های زرنگ کلاس مانع این شد که صدای شکستن قلب بدبخت را دانایی بشنود. بعد رفتیم سراغ واندوگراف. داشتیم با اون کار میکردیم منتها کشش را بسکه من کشیدم پاره شد و در نتیجه واندوگراف هم خراب شد
. بعد نمی دونم چی شد که خوردم به قفسه ها دو تا لامپ نئون با صدای وحشتناکی خورد زمین و شکست. دست آخر هم به دسته کیف خانم دانایی که فلزی برق 9 ولتی وصل کردیم اما جای اینکه نصیب خانم دانایی بشه نصیب فهیمه تنبد ترقه فضول شد که آمده بود ببینه که ما با کیف خانم چی کار می کنیم." خانم اینها دارن به کیف شما دست میزنند...خانم خانم!!!" و وقتی خواست کیف را با دسته اش بگیره و بلند کنه جیغ کوتاهی زد وکیف را پرتش کرد زمین
. کلی خندیدیم بهش و نصیحتش کردیم که فضولی اصلاً خوب نیست خدا آدم را جیز میکنه. جیز خدا صدا نداره درد داره و از این حرفها
...و بالاخره آخر کلاس بود شیشه براده های آهن روی میز جلوی من بود و داشتم باهاش بازی می کردم و اصلاً حواسم نبود که درش شل بسته شده. توی یک چشم بهم زدن شیشه از دستم قل خورد و روی میز و زمین پر شد از براده های ریز آهن
. صندلی بدبخت که هر 4تا پایه اش کج شد
. کمر من هم آنچنان دردی گرفت که احساس کردم دونه دونه مهره های کمرم خورد شده. کج مونده بودم کلی طول کشید تا بتوانم صاف روی پایم بایستم البته نصف بیشتر اینکه نمی توانستم تعادلم را بدست بیاورم
...
و این در حالی بود که با فهیمه هم بد به تیپ هم زده بودند و این بدین معنی بود که عاطفه نتوانسته بود دوری فهیمه را تحمل کنه و شاید توی چند روز آینده باید منتظر آشتی کنان باشیم به خصوص اینکه عید نزدیک بود و توی عید بساط آشتی کنان همیشه پهن. من هم به مریم گفتم بیخیال هرکی جای خودش را داره... خلاصه برگشتیم بالا و دوباره زدیم و رقصیدیم تا زنگ خورد و ماها رفتیم کلاس. پریسا هم با نیکو اینا رفت. کلاس ما ادبیات داشت و دبیر ادبیات(طباطبا...) بلاخره تحریم را شکست و برامون امتحان تعیین کرد برای بعد از عید نوروز. خداییش نگاه کنید من کجا گیر کرده بودم. معلمها می خواستند تنبیهشان کنند تحریمشان می کردند و می گفتند امتحان کلاسی ازتون نمی گیریم و بعد اونها هم همگی التماس می کردند که نه تورو خدا امتحان بگیر!!!!! خلاصه زنگ تفریح هم باز هم زدیم و رقصیدیم. زنگ دوم هم که به اصطلاح زنگ بینش بود به بند انداختن و درست کردن ناخن و... گذشت. اما زنگ سوم که حسابان داشتیم مبصـ... را راضی کردیم که بریم توی حیاط و بازی کنیم اون هم خودش پایه شیطونی قبول کرد و رفتیم توی حیاط به استپ هوایی بازی کردن. پریسا هم توی حیاط بود.دبیر نیکو اینا راهش نداده بود.بهش گفتم بیا بازی اما باز دمق شده بود و گفت حوصله ندارم. خلاصه به بازی مشغول شدیم ولی هیچ کدام از بچه ها جرات ننداشت اسم معلم را بگه. نوبت به من که رسید بلند داد زدم شهین مبصـ... 
. 
. خنده روی لبم یخ زد
... درست 11 روز مانده بود به عید که برامون امتحان میان ترم معارف گذاشته بودند و فهیمه هم از چند روز قبل شروع کرده بود به نیاوردن کتابهایش اون هم به هوای تق و لق بودن مدرسه. آخه یکسری از بچه ها را برده بودند شلمچه و واسه همین معلمها درس نمیدانند و رسماً مدرسه تق و لق بود. و اون روز هم چون فهیمه کتاب معارف نیاورده بود بهش کتابم را دادم که درس بخواند و این یاداشت نتیجه درس خواندن فهیمه ناناز بود...





