چیزی که فقط از سوم راهنمایی تا پیش دانشگاهی ما دوام آورد همین جریان تعطیلات زمستانی بود که به عقیده من خیلی خوب بود و من از وجود یک هفته تعطیلی بین دو رتم خیلی لذت می بردم.هرچند ترم واحدی چون درسهای دوترم مجزا بود این کار مقدور بود اما تو نظام سالی واحدی دیگه این تفکیک وجود ندارد و در نتیجه تعطیلات زمستانی هم معنی ای ندارد....ساعت 10صبح بود که با برادرم، علی به قصد خونه نجمه از منزل حرکت کردیم و در چهارراه پاسداران(یا به قول فهیمه قیدی ...پاراه چاسداران) نیکو و پریسا هم به ما پیوستند. سیدخندان که رسیدیم رفتیم سمت خیابان دبستان در این فاصله علی و پریسا بحثشان در مورد دانشگاه هنر گل انداخته بود. آخه علی گرافیک می خواند و بحث اساسی شان در مورد این بود که پریسا کپی کار می کند و این اصلا توی طراحی خوب نیست. من و نیکو که از بحثهای آنها و آرام آرام راه رفتن آنها خسته شده بودیم به راه رفتنمون سرعت دادیم بلکه اینها یه کم به فکر بیفتند و سریعتر راه بروند. علی گفت: آی کجا میرید و من و خواهرمو تنها میگذارید!!! من و نیکو وایسادیم تا به ما برساند...نیک. گفت:خواهر؟ گفتم : نه آبجی.نمی دونم پس من کی هستم اگه اون خواهرشه... خلاصه نیکو گفت بیایید من یک راه میان بر بلدم و زد توی یه کوچه باریک که سرتاسرش پر بود از ساختمانهای نیمه کاره و عمله هایی که مشغول کار بودند. علی گفت: من اگه تنها بودم هیچوقت از اینجا رد نمی شدم که نیکو اسمش را گذاشته میانبر!!! به خونه نجمه که رسیدیم علی رفت و وقتی نجمه در را باز کرد در نهایت تعجب فائزه غلامی را دیدیم که اومده.نجمه گفت سورپرایز بود و واقعا هم بود چون فائزه کمتر توی جمع شلوغ کاری های ما فرصت حاضر شدن را پیدا می کرد...آخه اون همیشه یا درس داشت یا کلاس زبان... خونه نجمه اینا یک خونه به طرح قدیمی بود یک واحد پایین و واحد دیگر از طریق راه پله ویک پاگرد در طبقه دوم واقع شده بود. واحد پایینی با یک در از راه پله جدا می شد درست مثل واحد بالایی البته. از در که وارد شدیم نجمه گفت در واحد پایینی قفل شده و باز نمی شه و اگر هم باز نشه باید گشنگی بخوریم. مهدیه تو بیا امتحان کن ما که هرچه زور زدیم نشد!!! خلاصه کلید را گرفتم و با اولین چرخاندن کلید توی مغزی در، در باز شد...به نجمه گفتم: مطمئنی جای دیگه ای زور نزده بودی و بچه ها خندیدند و فائزه هم یکی زد تو کله ام " بدو بالا،پررو نشو دیگه" خلاصه رفتیم بالا و هیشکی هم خانه نبود و شروع کردیم به سر به سر همدیگر گذاشتن من یک گلف خانواده هم پیدا کرده بودم که مال داداش نجمه(محمد)بود که فعلا مدرسه بود و حسابی با گلف خانواده بازی کردم. فائزه اومد گوشمو کشید و گفت: معلوم نیست این بچه کوچیکه کی می خواهد بزرگ شه!!! وقت ناهار شد. نجمه به مامانش قول داده بود که غذا را خیلی شیک و مرتب سرو کنه اما نجمه که از این حوصله ها نداشت از ما قول گرفت که به مامانش نگیم که نجمه برنج را با قابلمه آورده سر میز ولی خب اگر قرار باشه دست آدم رو بشه میشه دیگه. و مامان نجمه درست وسط ناهار از دانشگاه برگشت و دید که یه قابلمه سر میزه و نجمه را دعوای مختصری کرد و رفت طبقه پایین. از اونجا که نجمه بر خلاف ماها که بچه های کوچیک خانواده هستیم، بچه بزرگ خانواده است مامانش جوانتر از مامانهای ما و البته اون موقع ها دانشجو هم بود و حالا استاد... ما ناهار را تمام کرده بودیم که محمد از مدرسه آمد و نجمه برایش غذا کشید و گذاشت سر میز. محمد خیلی مظلوم بود و البته سر به زیر و خجالتی البته اون موقع ها. به نجمه گفتم: غذاشو گرم نمیکنی؟ گناه داره...گفت: نه بابا عادت داره ولش کن حوصله داری... به محمد گفتم: محمد،نجمه خواهر خوبیه؟ جوابی نداد. گفتم :خیالت جمع تا ما اینجاییم در امانی...گفت:نه...گفتم اذیتت می کنه؟ گفت:آره...گفتم:بزنم تو سرش؟ گفت:آره..گفتم: با چوب بزنم؟ گفت: آره...همین موقع نیکو گفت: محمد،مهدیه گلفت را خراب کرده....گفتم: نه محمد جان خیالت راحت با گلفت بازی کردم اما خرابش نکردم تازه باهاش اینارو هم زدم(الکی) گفت: عیبی نداره... با خنده خطاب به نیکو گفتم: خیلی مونده تا تو زبون بچه هارو یاد بگیری... محمد که دیگه ناهارش را خورده و بود یک راست رفت سراغ سگا و مشغول بازی شد و ما هم مشغول حرف زدن و به رفع مجل پریسا مشغول. مجل پریسا همون مشکل پریسا بود در مورد اینکه علی بهش گفته بود کلاسی که میری کپی زنی و به درد نمی خوره... و برای پریسا نمی دونم چرا این مسئله اینقدر مهم بود!!! خیلی راه کار پیشنهاد کردیم اما هیچکدام پذیرفته نشد و واسه مجل پریسا راه حل منطقی ای پیدا نشد واسه همین من رفتم با محمد نشستم به سگا بازی کردن. با اینکه محمد همسن پسر خاله من مهدی بود و پنجم دبستان،اما بازی ای که اون بازی می کرد در مقابل بازی های ماشین و موتور و جنگی و بکش بکشی که مهدی بازی می کرد واسم عجیب بود. این نشان می داد که چقدر روح آرانتری نسبت به بچه های هم دوره ایه خودش داره. بازی محمد یه میمون بود که از این درخت به اون درخت می پرید و حالا با گرفتن نارگیل و موز امتیاز کسب می کرد. محمد مسلما بچه درس خوان تری بود و آرامش بیشتری نسبت به سایر همسن و سالهای خودش توی اون زمان داشت... بعد از اون ما مشغول دیدن شو شدیم از خواننده محبوب نجمه در آن زمان وَنِسا ویلیامز... بعد از ظهر یه کم مزاحم تلفنی شدیم (چه کار بدی) به دوستهای پریسا تو مدرسه بوعلی زنگ می زدیم و من با اون صدای ترسناکی که هنوز هم مامانم میگه نمی دونم این صدا را با کدوم حنجره ات در میاری حسابی ترساندیمشان و کلی خندیدیم(لازم به ذکر است که اون موقع ها مچ گیری به اسم آی دی کالر موجود نبود و اصلا مخابرات همچین سرویسی را ارائه نمی داد) و تا شب که بابا اومد دنبالمون زدیم تو سر وکله همدیگر و خندیدیم... یک روز کاملا عادی بود فقط با این تفاوت که این اولین باری بود که دوستان مدرسه در مکانی به غیر از مدرسه دور هم جمع می شدیم... و این شروع رفت و آمدهای خانوادگی ما در آینده نه چندان دور بود




.... امتحان فوق العاده ساده ای بود عین کتاب.اگر همه را حفظ کرده بودم 20 می شدم!!! اون روز واقعا روز خوبی بود چون هم دوستهای قدیمی ام را دیدیم هم تنها امتحانی که ازش می ترسیدم را بدون تقلب خوب دادم... مسخره است شاید مسخره ام کنید اما الان هم که دارم این ها را می نویسم
...فرنوش آمریکاست و ویدا هم الان باید انگلستان باشه...هرکجا هستند تنشان سلامت، لبشان خندان... من اون موقع ها بلد نبودم که دوستهایم را چه جوری حفظ کنم وگرنه نمی گذاشتم به این راحتی از دستم بروند... هیچوقت...
. دبیرمان با تعجب بچه ها را نگاه میکرد."چرا می خندید؟" شفا... جواب داد آخه من جاشو قبلاً عوض کرده بودم. مشاور اولها گفت آره من هم عوض کرده بودم. من هم گفتم: خوبه امتحان ریاضی نیست.می خواهید من انفرادی امتحان بدهم؟
....واقعاً
. پیرایه دقیقاً 16 صفحه واسه 8 نمره نوشت یعنی صفحه ای نیم نمره!!!!!
خلاصه رفتم بالا که وسایلم را بردارم و وقتی برگشتم پایین پریسا اومده بود و پرید بغلم و حالا مگه ول می کرد داشتم خفه می شد بسکه فشارم داده بود. بعدش با هم رفتیم طبقه سوم و همه بچه ها اومدند.فهیمه،لیلا،فائزه و... و با هم کلّی عکس گرفتیم.وقتی زنگ خورد اومدیم توی راهرو که ناظممان را دیدیم و پریسا بدون اینکه بهش سلام کنه یه ایش گفت و به راهش ادامه داد.من به شفا... لبخند زدم و اون بهم گفت: دوست های جدید میارید توی مدرسه؟ گفتم: نه خانوم همون قدیمیه است گفت: رفتارش که جدیده می خواستم بهش بگم آخه خرش از پل گذشته اما به جایش خندیدیم و رفتم... کمی جلوتر مونا موشه بهم تنه زد و گفت: پریسا خانوم چقدر ناز داره و رد شد...کمی جلوتر صدای مریم قریشی را شنیدم که داد میزد: کو پریسا بگذارید ببینم چه شکلیه وقتی من رسیدم یک نگاه به من انداخت و دوید توی کلاس و در کلاس را محکم بست...پریسا اگه می دانست چقدر توی این مدرسه معروفه غم این را نمی خورد که چرا از این مدرسه رفته. همین شهرت است که آدم را نابود می کنه!!؟؟؟!؟
بعد پریسا خواست که بریم کلاس دوم خودمون را ببینیم که همون 204 باشه و الان کلاس (کلاس هانیا)105 توی اون کلاس است. من نمی خواستم برم توی کلاس اما نیکو گفت: خودتو لوس نکن و راه بیفت...راه افتادم و رفتم تو کلاس کلی با هم سر جریانات پارسال خندیدیم و موقع بیرون اومدن از کلاس دوستهای هانیا که صبح با هم درس می خواندند جلوی راهم و بستند و گفتند خیلی امتحانمان را خوب دادیم کلی تقلب کردیم.اونهایی هم که گفته بودی تو امتحان آمده بود. تو چی؟ گفتم مال منم همین طور خوب بود...نیکو بلند صدایم کرد "مهدیه بیا ببینم" گفتم ببخشید و از بینشان راهی برای خودم باز کردم و رفتم پیش بچه ها.نیکو پرسید:اینها دیگه کی بودند؟ گفتم دوستهای فامیلمونن اون هم آهان معنی داری و گفت رفت.بعد رفتیم کلاس 105 خودمان که الان بچه های 102 توی اون کلاس هستند.علاوه برشیرین عاطفه ،مرینوس استرالیایی و مهناز دوست فهیمه ناناز هم تو همون کلاس بودند.اصلا دوست نداشتم توی اون کلاس برم اما مجبور بودم ورفتم از وقتی رفتم تو کلاس یکی می گفت مهدیه اینو ببین یکی می گفت مهدیه اونو ببین.این کلاس همیشه اعصاب منو خورد می کرد به خصوص اگر غایبی ها را می آوردم تازه من توی این کلاس کسی را اصلا نمی شناختم.یکی از بچه های کلاس گفت: مهدیه توی عینک داری؟ گفتم نه گفت:آخه دیشب خوابت را دیدم که عینکی بودی و هی عینکت می افتاد و کثیف می شد و تو برمی داشتی و تمیز می کردی و دوباره هی می افتاد(اینو همینجا می گم که این تنها خوابی بود که برایم دیدند توی کل زندگی ام و تعبیر شد...من سال اول دانشگاه عینکی شدم و هنوز هم عینک می زنم و کثیف شدن عینک خوراک هر دقیقه و ثانیه ام است
اون که نزده می رقصه وای به حال اینکه آتو هم داشته باشد.ای کاش پریسا یه کم هم به این تیکه اش فکر می کرد. بعد مدرسه وقتی منتظر سرویس مدرسه بودیم به مونا گفتم: جریان امروز را فراموش کن و من را هم اصلا توی مدرسه صدا نکن...چون چهار نفر بیشتر نبودیم ما را با یه سواری فرستادند خونه...مونا جلو نشسته بود وقتی من پیاده شدم اون هم پیاده شد که بیاید عقب بنشیند اما ماشین راه افتاد و رفت و مونا دنبالش می دوید و کمی جلوتر ایستاد کلی خندیدیم با بچه ها و راننده ماشین هم از این حرکت خودش اینقدر شرمنده شده بود که قرمز شده بود. مونا بهش گفت عیب نداره و اون هم شروع کرد به خندیدن و رفتند و این خنده آخر امروز تمام اون تنش دعوا با مونا را از ذهنم بیرون برد.عصر اون روز که برای مراسم شب هفتم دایی مامانم رفته بودیم مسجد،مامان هانیا به مامانم گفته بود که معلوم نیست مهدیه توی مدرسه چی کار می کند که هانیا اینقدر دوستش داره یه بند از مهدیه حرف میزنه و به خاله آذرم هم توصیه کرده بود که یه کم از مهدیه یاد بگیر!!!!
چیشو فقط نفهمیدم .از نوشتن خاطره این روز هیچ پیغام خاصی نداشتم اینو گفتم که فقط گفته باشم.همین و بس...
. چایی خوردن با قاشقهای پلاستیکی و پرتاب قند با قاشق به سمت همدیگر و خلاصه ظرف کمتر از چند دقیقه سفره داغون شد انگاری قبیله آپاچی ها حمله کرده اند فرض کنید فائزه(مهندس مونومی با اون همه آرامش و متانت) با قاشق به این و اون قند پرت می کرد چه برسه به الباقی
...فهیمه ناناز گفت:اه اه این دیگه کی بود؟؟؟ نیکو گفت آره اونم با معده خالی!!! منم گفتم همه که معده هاشون خالی نبود و اشاره به نیکو و نجمه کردم که پایه همیشگی روزه خواری در مدرسه بودند(بنده خداها بنیه شان ضعیف بود دیگه) و اون روز هم قبل افطار کلی روزه خواری کرده بودند...حالا ما می خندیدیم و نیکو هم قسم می خورد که کار من نبوده به خدا و ما بیشتر میخندیدیم که البته بعدش معلوم شد که خدمتگذار مدرسه داشته آشغالهای مدرسه را جمع می کرده و اون بو به هیشکی هیچ ربطی نداشته
. اگه پدر مادرهامون ما ها را در اون وضعیت میدیدند متوجه می شدند که اون همه زحمتی که واسه تربیت ما کشیده بودند بیهوده بوده... نیکو نصف باقی مانده کبابش را همراه با شله زرد و خرما و قند و...ریخته بود توی کیسه فریزر که ببره خونه اگر بدانید چه آشی توی اون کیسه درست کرده بود آش وقتی کامل شد که نجمه توی کیسه اش نوشابه هم ریخت و این شروع بازی جدیدی بود ظرف کمتر از چند ثانیه تمام هیکلم از نوک سر تا نوک پا نوشابه ای شده بود کار کاره عاطفه بود
... ای کاش کار همینجا تمام میشد بعدش مریم بود که یه بسته پفک بزرگ را روی سرم خورد کرد. تمام موهایم به هم طوری به هم چسبیده بود که نمیشد دست داخلش ببری.کش می آمد دستت یک خمیر نانجی رنگ روی سرم بود. مجبور شدم توی اون هوای سرد و با آب سرد سرم را بشورم و بید بید تا برسم خونه بلرزم
وقتی رسیدم خونه مامانم یه نگاه به سرتاپام کرد و گفت جایی نمی شینی ها...صاف میری توی حمام...لباسهایت را هم بده بندازم تو ماشین که واسه فردا خشک بشه و سری به علامت افسوس تکان داد و رفت
... منم خوشحال واسه اولین بار بی چون و چرا گفتم چشم البته چون تمام تنم به خاطر نوشابه و پفک داشت می خوارید گفتم چشم... همه چی اونروز خوب بود به جز چند تا نکته نگران کننده... یکی اینکه موقع تعطیلی مدرسه شیرین آمده با عاطفه که پیش ما نشسته بود، خداحافظی کنه و عاطفه دست شیرین را رها نمی کرد که برود و نیکو هم شروع کرده بود به عاطفه چپ چپ نگاه کردن و سر این موضوع مسخره بینشان بحث کوچکی در گرفت. بعدش عاطفه به مریم هم سر مسئله ای توپیده بود و قهر کرده بودند و از قبل هم با سمیرا و فهیمه ناناز که دوستهای دوران راهنمایی اش محسوب می شدند، قهر کرده بود. یه جورایی با همه قهر بود تقریباً این اصلا مسئله کوچیکی نبود چون داشت اوضاع دوستی هامون را هر روز بدتر از قبل می کرد با اینکه همه با هم بودیم و خوش بودیم اما دونه دونه را که نگاه می کردی یک جای کار داشت لنگ میزد و واقعا نمی شد گفت حق با کیه و مقصّر کیه
...بقیه هم متوجه حضورش شده بودند و بهش نگاه می کردند دبیر شیمی با همان لحن سرد و صدای کشدارش گفت: من از جک و جونور بدم میاد این سگ و گربه ها را از کلاس بندازید بیرون ...وما از ترسمان نه توانستیم بخندیم نه عکس العمل دیگه ای از خودمان نشان بدهیم. اونروز به یک تیکه کوچیک درس و سوالات مهم و نصیحتهای مربوط به امتحان نهایی دادن گذشت و خوب یادمه که چندین بار تاکید کرد تا معنی سوال را نفهمیدید خودکارتون را بر ندارید و شروع به نوشتن نکنید. همان موقع زنگ و خورد و اون وسایلش را برداشت و رفت از کلاس بیرون منم پشت سرش بلند گفتم: شرت کم!!! بعداً از زبان ناظممان
... آیدا هم گوشم را گرفت و گفت: هی می گم دوست داره سوگلیشی می گی نه؟دیدی؟ حق داشتن من یکی از امتحانهای تستی 5 نمره را توی زندگی 5 نشده بودم حتی وحـ... یکبار ازم درس نپرسیده بود حتی نمره میانترمم هم زیاد خوب نبود... اما همیشه ماها عادت داشتیم شب امتحان درس نخوانی طی سالمون را در می وردیم به قول مامان نیکو شماها درس نمی خوانید اینید اگه می خواندید چی می شدید؟؟؟؟؟!!؟؟
اون موقع بود که 3 برابر عذاب وجدان گرفتم.
که خرمان از پل گذشته جایگزین فهیمه ناناز و مریم می شویم و البته که دیگه نمیشد سر ما تلافی ای در آورد.
... اولها از اینکه داشتند می بردند جیغ می کشیدند و لی روباه ساکت بود و دقیقا وقتی فهیمه گل زد ، نیشش تا بناگوشش باز شد و از خوشحالی یک لحظه اومد عقب و دوباره نیم خیز نشست و دستش را زد زیر چانه اش و به تماشای بازی، ببخشید به تماشای فهیمه ادامه داد
... من و عاطفه مرده بودیم از خنده واقعا تابلوی لبخند ژگوند را چرا از روی مونالیزا کشیده اند؟ اشتباه کردند باید از روی روباه می کشیدند. نفر بعدی را نمی شناختیم جدید بود اما 

