X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

جمعه 10 اسفند 1386 ساعت 08:30 ب.ظ

بازگشتی دیگر

اونروز روز خاصی بود. غالباً من فقط باید اون روز مدرسه می رفتم چون تنها کلاس من بود که امتحان نگارش پایان ترم داشت اما با این حال نیکو اینا هم آمده بودند آخه قرار بود که زنگ آخر پریسا بیاید مدرسه... ساعت اول با جوا... فیزیک داشتم اما نیامد و من توی حیاط پیش نیکو اینا بودم آخر ساعت رفتم طبقه سوم و توی کلاس 301 که خالی بود مشغول درس خواندن شدم. هانیا(یکی از اقوام نسبتاً دورم که در کلاس اول درس می خواند-کاملتر اینکه دختر دختر دختر خاله مامانم بود!!!!) و دوستانش اومدن تا توی همون کلاس درس بخوانند اما این قدر غر غر کردند ماهارو کلافه کردند. فقط 6تا درس قرآن را امتحان داشتند و ما 28 درس مسخره نگارش. خلاصه کلی از دستشون با فهیمه تنبد ترقه (تنبدفرا) خندیدیم و وقتی نزدیک امتحان شد آمدم توی حیاط و تمام چیزهایی که مطمئن بودم که شیخـ... تو امتحان می دهد را واسه بچه های کلاس گفتم.آخه من توی اون کلاس بودم که با شیخی قبلاً کلاس داشته ام(سال دوم)...خلاصه رفتیم سر امتحان و دقیقاً تمام چیزهایی که من گفته بودم سوال می دهد را سوال داده بود وقتی امتحان تمام شد و اومدیم حیاط بچه های کلاس ریختن سرم و کلی ازم به هر نحوی که بلد بودند تشکر کردنند!!!! یکی یه مشت کوبید پشت کتفم،یکی هولم داد،یکی پرید از پشت روی سرم،یکی ماچم کرد،یکی ویشگونم گرفت و ... خلاصه رفتم بالا که وسایلم را بردارم و وقتی برگشتم پایین پریسا اومده بود و پرید بغلم و حالا مگه ول می کرد داشتم خفه می شد بسکه فشارم داده بود. بعدش با هم رفتیم طبقه سوم و همه بچه ها اومدند.فهیمه،لیلا،فائزه و... و با هم کلّی عکس گرفتیم.وقتی زنگ خورد اومدیم توی راهرو که ناظممان را دیدیم و پریسا بدون اینکه بهش سلام کنه یه ایش گفت و به راهش ادامه داد.من به شفا... لبخند زدم و اون بهم گفت: دوست های جدید میارید توی مدرسه؟ گفتم: نه خانوم همون قدیمیه است گفت: رفتارش که جدیده می خواستم بهش بگم آخه خرش از پل گذشته اما به جایش خندیدیم و رفتم... کمی جلوتر مونا موشه بهم تنه زد و گفت: پریسا خانوم چقدر ناز داره و رد شد...کمی جلوتر صدای مریم قریشی را شنیدم که داد میزد: کو پریسا بگذارید ببینم چه شکلیه وقتی من رسیدم یک نگاه به من انداخت و دوید توی کلاس و در کلاس را محکم بست...پریسا اگه می دانست چقدر توی این مدرسه معروفه غم این را نمی خورد که چرا از این مدرسه رفته. همین شهرت است که آدم را نابود می کنه!!؟؟؟!؟ بعد پریسا خواست که بریم کلاس دوم خودمون را ببینیم که همون 204 باشه و الان کلاس (کلاس هانیا)105 توی اون کلاس است. من نمی خواستم برم توی کلاس اما نیکو گفت: خودتو لوس نکن و راه بیفت...راه افتادم و رفتم تو کلاس کلی با هم سر جریانات پارسال خندیدیم و موقع بیرون اومدن از کلاس دوستهای هانیا که صبح با هم درس می خواندند جلوی راهم و بستند و گفتند خیلی امتحانمان را خوب دادیم کلی تقلب کردیم.اونهایی هم که گفته بودی تو امتحان آمده بود. تو چی؟ گفتم مال منم همین طور خوب بود...نیکو بلند صدایم کرد "مهدیه بیا ببینم" گفتم ببخشید و از بینشان راهی برای خودم باز کردم و رفتم پیش بچه ها.نیکو پرسید:اینها دیگه کی بودند؟ گفتم دوستهای فامیلمونن اون هم آهان معنی داری و گفت رفت.بعد رفتیم کلاس 105 خودمان که الان بچه های 102 توی اون کلاس هستند.علاوه برشیرین عاطفه ،مرینوس استرالیایی و مهناز دوست فهیمه ناناز هم تو همون کلاس بودند.اصلا دوست نداشتم توی اون کلاس برم اما مجبور بودم ورفتم از وقتی رفتم تو کلاس یکی می گفت مهدیه اینو ببین یکی می گفت مهدیه اونو ببین.این کلاس همیشه اعصاب منو خورد می کرد به خصوص اگر غایبی ها را می آوردم تازه من توی این کلاس کسی را اصلا نمی شناختم.یکی از بچه های کلاس گفت: مهدیه توی عینک داری؟ گفتم نه گفت:آخه دیشب خوابت را دیدم که عینکی بودی و هی عینکت می افتاد و کثیف می شد و تو برمی داشتی و تمیز می کردی و دوباره هی می افتاد(اینو همینجا می گم که این تنها خوابی بود که برایم دیدند توی کل زندگی ام و تعبیر شد...من سال اول دانشگاه عینکی شدم و هنوز هم عینک می زنم و کثیف شدن عینک خوراک هر دقیقه و ثانیه ام است)...اینجا بود که نیکو بهم چشم غره نافرمی رفت و منهم با تحویل دادن یه لبخند از کلاس زدم بیرون.نیکو عصبانی و غرولند کنان می گفت: مهدیه وقتی از راهروها داره رد میشه مثل .....(یک شخصیت که حالا حساب کنید مراد میده اسمشم نمیشه برد )می مونه همه یه دستی بهش می زنند و تبرک می شوند...من هیچ جوابی واسه حرف نیکو نداشتم فقط می خندیدم چون واقعا من بیگناه بودم. بدبینی نیکو با توضیح های من بر طرف نمیشد پس چرا به خودم باید زحمت توضیح دادن می دادم؟ بعدش اومدیم تو حیاط ونیکو و پریسا شروع کردند من را نصیحت کردن اما چرایش را هنوز هم نمی فهمم اما چون اونها دوست دارن آدمها را نصیحت کنند و من هم دوستشون داشتم اجازه می دادم نصیحتم کنند این حداقل یه چیزی را اون موقع بهم ثابت می کرد و اون هم این بود که براشون اهمیت دارم و همین برایم بس بود.مهم نبود که چقدر می خواهند من  را نصیحت کنند من همیشه لبخند می زدم....توی حیاط بودیم که شیخـ...(دبیر ادبیات) اومد توی حیاط و پریسا را دید کلی خوشحال شدم و با پریسا مشغول سلام و احوالپرسی شد و ما می خندیدیم آخه به پریسا می گفت: شما خوب هستید؟بچه ها خوب هستند؟!!؟!؟؟ کدوم بچه کدوم شوهر؟!؟!؟ بعدش بهم کادو تولدم را بهم پریسا داد(بعد از 5 ماه!!!!) یه گردنبند نقره خوشگل حیف که من به نقره و بدلیجات حساسیت دارم اما خیلی خوشم اومد دکور خوبی می توانست باشد .دیگه نیکو و پریسا می خواستند بروند اما نگران من بودند چون درست همون موقع روباه و مونا موشه و دارو دسته شان آمدند توی حیاط. نیکو و پریسا خواستند مرا بسپرند دست راحیل جسمی دخت مختاری از بچه های کلاس 304 اما روباه اینا رفتند درست پیش اون نشستند و البته پیش کیف و کاپشن من. پریسا گفت بشین من خودم می روم و وسایلت را می آورم. رفت و وقتی خواست کاپشنم را بردارد روباه پایش را گذاشته رویش و پریسا هم محکم کاپشنم را از زیر پایش کشید بیرون و اومد.کاپشنم مشکی و قرمز بود حسابی با جای پایش کثیفش کرده بود. یکدفعه روباه از اون ور حیاط داد زد"مهدیه...ببخشید نمی دونستم مال توست" من هم سرم را تکان دادم و نیکو وپریسا باز شروع کردند به ادامه نصیحت و دعوا با من تا وقتی زنگ خورد و اونها خواستند بروند چون من ساعت چهارم هم کلاس داشتم. موقع خداحافظی به رسم مسخره بازی های همیشگی پریسا را بغل کردم و گفتم خیلی مخلصیم...محکم هولم داد و گفت: می خواهی منو حرص بدی...اشکش دیگه در اومده بود. گفتم: نه به خدا تو دوست خوب منی دوستت دارم به خدا...چه می شد کرد پریسا همیشه زود گریه اش در می آمد به قول مامانم حساسه خیلی...همون موقع مونا داد کشید از اون ور حیاط مهدیه با سرویس می آیی امروز؟ من هم سرم را به علامت مثبت تکان دادم و توی دلم گفتم:حمال مخصوصاً این کار را میکند که پریسا را حرص بده. دستش اومده که چه جوری می شه اون اذیت کرد و گرنه اون بهتر از من برنامه کلاسی من را از بر است و می دونه که چه روزهایی با سرویس اونها میروم و چه روزهایی نمی روم....اونها رفتند و من هم رفتم نمازخانه که نماز بخوانم وسط نماز بودم که دیدم مونا و دوستش ملیحه مارمولک اومدند روبرویم ایستادند و منتظرند که نمازم تمام بشه.نمازم که تمام شد گفت: مگه من چه جوری صدایت کردم که دوستت به من می گن دیگه حق ندارم تورو اینجوری صدایت کنم.اگه یه بار دیگه این طوری حرف بزنی حالتو می گیریم. بگو چی گفتم؟ گفتم: هیچی و ناراحت از اینکه یه آتو دست اولها داده شده بود بلند شدم و از نمازخانه رفتم بیرون...یه خروار آدم از صدای مونا دورمان جمع شده بودند.از فردا راه می افتند که سومها اولهارا تهدید می کنند و اون ناظم بی خود ما هم صاف میاد سراغ من و باز می خواهد تعهد بگیره که این بار به اولها زور نگم!!؟؟!؟!؟ اون که نزده می رقصه وای به حال اینکه آتو هم داشته باشد.ای کاش پریسا یه کم هم به این تیکه اش فکر می کرد. بعد مدرسه وقتی منتظر سرویس مدرسه بودیم به مونا گفتم: جریان امروز را فراموش کن و من را هم اصلا توی مدرسه صدا نکن...چون چهار نفر بیشتر نبودیم ما را با یه سواری فرستادند خونه...مونا جلو نشسته بود وقتی من پیاده شدم اون هم پیاده شد که بیاید عقب بنشیند اما ماشین راه افتاد و رفت و مونا دنبالش می دوید و کمی جلوتر ایستاد کلی خندیدیم با بچه ها و راننده ماشین هم از این حرکت خودش اینقدر شرمنده شده بود که قرمز شده بود. مونا بهش گفت عیب نداره و اون هم شروع کرد به خندیدن و رفتند و این خنده آخر امروز تمام اون تنش دعوا با مونا را از ذهنم بیرون برد.عصر اون روز که برای مراسم شب هفتم دایی مامانم رفته بودیم مسجد،مامان هانیا به مامانم گفته بود که معلوم نیست مهدیه توی مدرسه چی کار می کند که هانیا اینقدر دوستش داره یه بند از مهدیه حرف میزنه و به خاله آذرم هم توصیه کرده بود که یه کم از مهدیه یاد بگیر!!!! چیشو فقط نفهمیدم .از نوشتن خاطره این روز هیچ پیغام خاصی نداشتم اینو گفتم که فقط گفته باشم.همین و بس...