X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

دوشنبه 26 آذر 1386 ساعت 11:49 ب.ظ

به نفع ایتام یا روباه

صبح اونروز قرار بود مسابقه بسکتبال برگزار شود. پول حاصل از فروش بلیط این مسابقه که بین تیم پیش دانشگاهی و اولها با تیم سومها بود به نفع ایتام جمع آوری شود. ولی آلودگی هوا به قدری شدید بود که دبیر ورزش مسابقه بسکتبال را به پرتاب آزاد تغییر داد و دقیقتر اینکه فقط 5 دقیقه بازی کردند و بقیه اش پرتاب آزاد بود. توی تیم سومها از بچه های ما فهیمه ناناز بود و سحر عبدهو و الهام نبوی که سحر نیامد و بازی شروع شد. من و عاطفه هم واسه دیدن بازی دوستانمان رفته بودیم اما وسطهای مسابقه بود که عاطفه به من اشاره کرد مسابقه و تشویق را ول کن تورو خدا قیافه اولها را نگاه کن. حق با عاطفه بود. سوژه زمین فهیمه ناناز بود و بیشتر توجه من و عاطفه هم به حرکات روباه بود. روباه نشسته بود و دستش را زده بود زیر چانه ا ش و به فهیمه زل زده بود و واقعا توی یک حال و هوای دیگه ای بود ... اولها از اینکه داشتند می بردند جیغ می کشیدند و لی روباه ساکت بود و دقیقا وقتی فهیمه گل زد ، نیشش تا بناگوشش باز شد و از خوشحالی یک لحظه اومد عقب و دوباره نیم خیز نشست و دستش را زد زیر چانه اش و به تماشای بازی، ببخشید به تماشای فهیمه ادامه داد... من و عاطفه مرده بودیم از خنده واقعا تابلوی لبخند ژگوند را چرا از روی مونالیزا کشیده اند؟ اشتباه کردند باید از روی روباه می کشیدند. نفر بعدی را نمی شناختیم جدید بود اما  اگر از چشمانش یک خط راست می کشیدیم درست می خورد وسط تخم چشم فهیمه ناناز.. البته ناگفته نماند که بعدا فهمیدیم اسمش شادان است و یه جورایی شد بلای جون فهیمه ناناز...بعد بازی هم مریم گلی آمد تا بلیط مسابقه را بفروشد و صاف هم از بین اون همه جمعیت آمد سراغ من و عاطفه. عاطفه یک بلیط خرید و شروع کرد با الهام حرف زدن و رفت.من و فهیمه ناناز هم گلاب به رویتان رفتیم w.c. بین راه داشتم جریان روباه را تعریف می کردم که باز مریم گلی سیریش شد که یکی دیگه هم بخر...گفتم 5 تا بلیط می خرم به شرط اینکه چشمانت را ببندی و صاف بایستی تا یک کاری را انجام بدهم... راستش را بخواهید قبول که کرد هیچ ، خوشحال هم شد. بیچاره با خودش نمی دونم چی فکر کرده بود اما من تلافی 3 روز پیش را فقط می خواستم سرش در بیاورم. سه روز قبل، بعد از تعطیلی مدرسه ما توی کوچه منتظر آقای حیدری ایستاده بودیم. سرویس مسیر هروی که مریم گلی هم داخل آن بود حرکت کرد و از کنار ما گذشت در این بین مریم گلی با کتابی که توی دستش بود از پنجره سرویس آویزان شد و یکی محکم کوبید تو سر من. حالا وقت تلافی بود. چشمانش را که بست با کتاب شیمی ای که دستم بود یکی زدم توی ملاجش. وقتی چشمانش را باز کرد توی چشمانش اشک جمع شده بود. نگاهش کردم و گفتم توروخدا گریه نکن چیزی که عوض داره گله نداره... البته مریم گلی غدتر از این حرفها بود که گریه کند (واسه همین بود که وقتی دبیر شیمی توانسته بود اشکش را در باورد من مطمئن بودم که مسئله مهمی است) اون هم راهش را کشید که بره وسط راه بود که برگشت و گفت: انتظار داشتم بــــــــــــــــــــــــــــــــــــوسم کنی ...گفتم چی؟بوست کنم؟ و گذاشتم دنبالش اگر مریم فقیه جلویم نگرفته بود حتما می گرفتمش و اونوقت خدا داند که چی می شد... بقیه روز هر وقت مریم گلی من را می دید یا پشت دوستانش قایم می شد یا تا کمر خم می شد و تعظیم می کرد... زنگ نمازهمان روز بود که لیلا کاظم زاده حالش خیلی بد شده بود هم روزه بود هم صبحش رفته بود آندوسکوپی و حاضر هم نبوده روزه اش را بخورد با اینکه همه بهش می گفتن که روزه ات باطله اما خب نخورده بود تا اون موقع که حالش خیلی بد شده بود و پیرایه تصمیم گرفته بود با زور هم شده روزه اون را باز کنه... پیرایه مدام از ما می پرسید بچه ها کی یه چی شیرین داره؟...ما هم بسکه گفته بودیم نداریم کلافه شده بودیم دست آخر گفتم:عاطفه داره... پیرایه به من نگاه کرد و خواست بره سراغ عاطفه که اونور حیاط بود که من ادامه دادم :عاطفه یک دونه شیرین داره... و همه زدند زیر خنده و پیرایه هم یکی من را زد که بی موقع شوخی نکنم...خب تقصیر من چیه که دلداده عاطفه اسمش شیرین بود...