X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

شنبه 24 آذر 1386 ساعت 11:21 ب.ظ

گرومپ

اونروز ساعت سوم امتحان مبانی کامپیوتر داشتیم. بعد از ناک اوت شدن خانم سلطان زاده و نیامدنش به مدرسه به خاطر ناراحتی قلبی اش یک دبیر جدید برایمان آوردند که توپولی و سفید بود و خیلی سخت گیر... خلاصه زنگ تفریح دوم با مریم و هدی هشیار روی لبه دیوار بالای باغچه ها که درست زیر پنجره کلاسهای طبقه اول بود نشسته بودیم و درس می خواندیم. فهیمه ناناز که گویا درسش را حسابی خوانده بود بیخیال امتحان داشت با لیلا پیمان و الهام نبوی کیا بسکتبال بازی می کرد...سرمان به درس خواندن گرم بود که صدای بلند گرومپی ما را به خودمان آورد.  کله فهیمه ناناز بود که با همچون صدای وحشتناکی اون هم با گیجگاه خورده بود به میله بسکتبال. با مریم از روی دیوار پریدیم پایین و خودمان را رساندیم بالای سر فهیمه که هنوز نقش بر زمین بود. بلندش کردیم و لبه باغچه ، کنار حیات نشاندیمش. می گفت سرم گیج میره. واسه چند لحظه سرش را گذاشت روی شانه مریم و چشمانش را بست. کمی که گذشت گفت داره حالم بهم می خوره من هم دور و برم را نگاه کردم تنها چیزی که به درد می خورد را آوردم محض احتیاط اگر لازم شد گلاب به روتون... اون هم یک زنبه بود که از لبه دیواره پیدایش کرده بودم.(محض اطلاع اونهایی که نمی دونن زنبه چیه عرض کنم که به این ظرف های فلزی که اوستا بناها توشون ملات درست می کنند و گچ و سیمان می ریزند میگن زنبه) خلاصه فهیمه حالش بهم نخورد اما واسه اینکه زودتر حالش جا بیاید شروع کردیم به مریم به مسخره بازی با اون زنبه. به ترتیب نقش بازی میکردیم. از تبق زالزالک گرفته تا جهاز عروس و عمله بنا و ... تا سال نو مبارک را بازی کردیم . فهیمه هم بسکه خندید دردش یادش رفت و سر حال اومد اما دیگه زنگ خورده بود و من هیچی مبانی نخوانده بودم. دو تا از سختترین برنامه ها را روی میز نوشتم و دست بر قضا همون دوتاعین سوالهای امتحان بود. یعنی امتحان 3تا سوال بود که باید دوتایش را انتخابی حل می کردیم و من سر بلند و خوشحال از اینکه خدا مزد کمک کردنم به فهیمه را داده بعد امتحان یک داد از خوشحالی کشیدم  که باعث شد آناهیتا نعمتی یک گاز درست و حسابی از دستم بگیره و بگه حقته خر شانس. نمی دونید چه گازی بود دستم چه ورمی کرد همین طوری نفرینش می کردم و از کلاس می رفتم بیرون که دم کلاس محکم خوردم به آفریقای جنوبی. گفت: چی شده چه نفرینی می کنی؟ گفتم خانم ببینید دستم را چی کار کرده. یه نگاه به دست من کرد و یه نگاه به آناهیتا و رو به آناهیتا گفت: نگران نباش با دعای گربه سیاهه بارون نمیاد!!! و خندید و رفت... بچه ها همه زدند زیر خنده من هم عصبانی از اینکه هم گاز محکمی خورده بودم و هم متلک درشتی ،رفتم کلاس فهیمه اینا که ببینم اونها امتحانشان را چی کار کردند(آخه امتحان بین دوتا کلاس هماهنگ بود)...