X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

چهارشنبه 21 آذر 1386 ساعت 11:49 ق.ظ

مافیای ما

اون روز ،اساساً روز ضد حالی بود...اول که صبح خواستیم بزن بکوب دوباره راه بیاندازیم اما ناظم اولها زودی آمد و متفرقمان کرد. در عوضش رفتیم طبقه اول کلاس 304 یک بزن برقص حسابی راه انداختیم... بعد زنگ تفریح دوم بود داشتیم با فهیمه تنبد ترقه دم در کلاس خودمان ادای دبیر ادبیات و رقص معروف سمیرا را در می آوردیم دبیر شیمی قدیمی خودمان از کلاس 103 که درست روبروی کلاس ما بود آمد بیرون و یک نگاه غضب آلود به ما کرد که واقعاً جا داشت آدم تو خودش گلاب به روتون بشا... و تنها عکس العمل ما به نگاه اون این بود که با نهایت دست پاچگی سلام کنیم... به فهیمه گفتم: امروز هم از اون روزهایی که از دنده چپ بلند شده و تا پاچه یکی را درست و حسابی نگیرد آرام نمیشه و توی دلم خدارا شکر کرد که اون دیگه دبیر ما نیست و به عقیده من مسخره کردنهای هدیه تهرانی را بیشتر می شه تحمل کرد تا پاچه گرفتنهای اون را... زنگ تفریح بعد که همان زنگ نماز بود با عاطفه روی سکوهای کنار باغچه ها نشسته بودیم که دیدیم بچه های 103 زیر پنجره دفتر تجمع کردند... جمعیت بعد از مدتی از هم شکافته شد و مریم گلی (مریم قریشی) با چشمان گریان از بینشان بیرون آمد و رفت سمت سرویسهای بهداشتی... من و عاطفه قسم خوردیم که کار دبیر شیمیه و واسه اینکه مطمئن بشیم از دمدراز که در حال عبور از روبروی ما بود پرسیدیم و اون هم تصدیق کرد که کار کار دبیر شیمیه... نمیدونم با اینکه از مریم دل خوشی نداشتم اما این بار دلم واقعا برایش سوخت و حس هم دردی ام حسابی گل کرد دوست داشتم برم پیشش اما به دو تا دلیل نمی شد این کار را کرد یکی اینکه ناظمها داشتن از دفتر شیشه ای اون را میپاییدن و من اصلا دوست نداشتم آتو دست اونها بدهم تا برایم دوباره ماجرا درست کنند و دلیل دوم اینکه اولها اینقدر پررو بودند که این حرکت انسان دوستانه را جور دیگه ای برداشت کنند و در یک کلام چایی نخورده فامیل بشوند( اون دفعه سر جریان نمکیه یک بارکی شده بودم آش نخورده و دهن  سوخته. وای به اینکه می رفتم جلو حرفی میزدم)... به هر حال تنها کاری که از دست ما بر می آمد این بود یک معرکه راه بیاندازیم و اون جو غم انگیز را کمی شاد کنیم واسه همین با عاطفه رفتیم سراغ فهیمه مفتول و شبنم که توی صف بوفه بودند و البته فهیمه ناناز هم بود و با اینکه اصلا چیزی نمی خواستیم بخریم شروع کردیم به هل دادن و سر و صدا و تیکه انداختن"خانم عجله کن ما کار داریم...بچه هل نده... دستت را تو جیبم درار...دزد...آی دزد..." و... فهیمه مفتول و شبنم که کلا بیخیال خریدن خوراکی شده بودند بیشتر از ما سربه سر بقیه می گذاشتند... توی اون صف که چه عرض کنم ازدحام جلوی بوفه مرینوس استرالیایی و رفقایش هم آنطرف بودند که مدام از اون طرف به صف فشار می آوردند ونزدیک بود فهیمه ناناز هم همان بین از دست بره که عاطفه کشیدش بیرون و خلاصه مرینوس اینا از اون طرف و ماها از این طرف. بیچاره اونهایی که وسط گیر افتاده بودند اینقدر این وضعیت ادامه یافت تا همه نقش بر زمین شدند و روی هم دیگه افتادن. تمام مدرسه داشتن مارا نگاه می کردند حتی ناظم خودمان با خنده پای بلندگو گفت" تمامش کنید از رو زمین بلند شید...فتح الهی بیا بالا ببینم" و البته ما بردیم و بیشتر از ما من و عاطفه که موفق شده بودیم مریم گلی را از اون حال و هوا درباوریم...مریم دیگه گریه نمی کرد بلکه داشت قاه قاه می خندید... وقتی رفتیم تو دفتر دوتا ناظمها در حالی مه هنوز آثار خنده روی صورتشون بود گفتند: معلوم هست چی کار میکردین؟ گفتم: خانم خرید...داشتیم خرید می کردیم... ناظم خودمان گفت: شبیه جنگیدن بود تا خرید کردن... گفتم: وا...خانم این همه جمعیت افتادند فقط به ما میگید میدانه جنگ بود؟ گفت: آخه میدونم هر آتیشی که به پا میشه توی این مدرسه از کنده تو و اون دار و دسته ات هستش...گفتم: دار و دسته من؟ گفت :آره دیگه همین رفیق رُفقات که با هم مدرسه را می ریزید به هم... گفتم: خانم شایعه درست نکنید دیگه... گفت: شایعه؟ خیله خب برو سر کلاست تا بعدا بهت بگم شایعه یعنی چی...برو... وقتی آمدم بالا و واسه فهیمه اینا تعریف کردم که چی شده...کلی خندیدیم و فهیمه مفتول خوشحال داد زد آخ جون دار و دسته ماهم شدیم مافیایی... اگر بخواهیم بگیم که ما یه جور مافیا بودیم حتما از نقطه نظر ناظممان منم نقش پدر خوانده را بازی می کردم... دن کرلئونه... مارلون براندو...