X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

دوشنبه 19 آذر 1386 ساعت 03:51 ب.ظ

روز با شکوه

اونروز از اون روزهایی بود که کمتر کسی می تواند اونرا فراموش کند شاید با شکوهترین و بزرگترین مراسم رقصی بود که تا اون روز توی اون مدرسه برگزار شده بود. زمانش هم بین ساعت 7 تا 7.5 صبح بود. با چند تا قر کوچولو فهیمه و شبنم مثل خیلی روزهای دیگه شروع شد و کم کم بالا گرفت... الهام هاشمی کیا را آوردیم و اون هم هرچه در چنته داشت رو کرد از جوادی گرفته تا دهاتی و... شبنم و فهیمه هم تا توانستند به اصطلاح جیدی ( جوادی) رقصیدند. نیوشا سومیه را هم آمد یه رقص مفصل هم اون کرد... نازنین جواهری هم به دور از چشم شوهرش!!!( الهام تاجیک) کلی رقصید درست عینهو کولیها... سمیرا مبصز کلاس من هم رقصید ولی به سبک دبیر ادبیاتمان(شیخـ...) اونایی که واردترند و می دونند که رقص مادر شوهری چه جوریه ، باید بگم دقیقا رقص مادر شوهری خوب بود به همراه تیکه های دبیر ادبیاتمان...کلی بچه ها سر همان خندیدند...اطرافمان دیگه جای ایستادن نبود من و فهیمه ناناز و عاطفه بودیم که به نوبت آهنگها را با در سطل آشغال و در کلاس می زدیم و البته شبنم و فهیمه در حالتی که نمی رقصیدند هم کمک می کردند... تمام اولها و سومها توی طبقه سوم جمع شده بودند جای سوزن انداختن نبود تا بالای راه پله ها جمعیت ایستاده بود ... به اصرار عاطفه من هم یک رقص باکومبایی بقیه را مهمان کردم..یه صندلی گذاشتیم وسط سالن و من رفتم بالا و عاطفه با تمام قوا میزد و من روی صندلی و شبنم و فهیمه هم دور صندلی می رقصیدند...فقط فهیمه ناناز و عاطفه بودن که نرقصیدن که به قول نجمه همون بهتر که ناناز نرقصید همون جوری کشته مرده کم نداشت که به خاطر رقص فوق العاده اش هم تعدادشون بیشتر نشه...ساعت 7.5 کمی گذشته بود که با فریاد "ناظمها آمدند" نیوشا(روباه) همه پراکنده شدند... ناظمها آمدند و بچه های کلاس های طبقه اول را فرستادن پایین سر کلاسشون و غضبناک از اینکه نتوانسته بودند کسی را سر بزنگاه بگیرند ماهارو نگاه می کردند چون می دونستند این کار همیشگی ماست فقط یک بار باید به دستشون بیفتیم روزگارمان سیاهه... تا آخر اون روز همه شارژ شارژ بودند و از رقص صبح حرف میزدند فقط یک نکته بود که عاطفه همون صبح به زبان آورد و از ذهن همه گذشت..."جای پریسا خیلی خالیه"... واقعا هم همین طور بود جایی که محل رقصیدن باشه همیشه جای پریسا خالیه...

دوتا نکته را بگذارید توضیح بدهم اول اینکه همیشه سرویسهای مدرسه از ساعت 6.15 تا 7 بچه ها را می آورد مدرسه و ناظمها بین ساعت 7 تا 7.30 به مدرسه می آمدند اون روز شانس با ما یار بود و هر 3 تا ناظم ساعت 7.30 به بعد آمدند و اینجوری شد که اونروز حسابی تاریخی شد... دوم اینکه توی کلاس 302 که من بودم بچه هایش همه یه جورایی باهم فامیل بودن البته چون من زیاد قاطی شان نبودم نه می دونستم نه زیاد یادمه دیگه که کی با کی چه نسبتی داشت یکی مامان اون یکی بود یکی خاله بود یکی دایی بود یکی پسر عمو بود و ... خلاصه همه چی داشتیم. من فقط نازنین و الهام را یادمه اونم دلیلش یه اتفاق بود. یک مدت بود من با سمیرا و نازنین خیلی صمیمی شده بودم و بیشتر وقتهایی که بین بچه های کلاس خودم بودم مثل زنگهای بیکاری یا زنگ ورزش و یا ... را با اونها بودم و بیشتر هم نازنین... باد این مطلب را به گوش الهام که نه کسی که مامان  بود رسانده بود و الهام شوخی شوخی سر کلاس یقه منو گرفت که شنیدم با زن ما زیاد می پلکی؟ منم با تعجب گفتم: زنت؟‌  فریبا طعنه زنان گفت: نازنین را میگه...گفتم: نه بابا شایعه است... کلی بعدش خندیدیم اونجا بود که تازه من فهمیدم تو این کلاس چه خبره و چقدر همه با هم فامیلند اما چون همه را الهام یکجا بهم گفت هیچی اش یادم نبود... اما خودمانیم نمی دونم این نسبتها را چه جوری واسه هم گذاشته بودن اما این را خوب می دونم که توی کلاس اگر بخواهیم بگیم که کی با کی کمترین برخورد و دیدار را طی روز داشت می توانم بگم الهام و نازنین بودن... هنوز هم در حیرت آن هستم که چرا این نامگذاری رخ داده بوده...

 یک نیم نکته هم بگذارید بگم. من از نازنین خوشم میامد چونکه شبیه هنرپیشه ای بود که من دوست داشتم... Natascha McElhone  ...حتما فیلم ترومن شو را همگی دیدین و اون دختری که سعی داشت به ترومن بفهمونه که همه اینها یه بازیه... نازنین خیلی شبیه اون بود البته نه قد و قباره اش ، منظورم چهره اش هستش و سوای اون قبلا هم گفته بودم که سمیرا و نازنین اخلاقهای خیلی خوبی داشتن و توی اون کلاس خیلی زود جوشتر بودند...فکر نکنید فقط از چهره اش خوشم می آمده اخلاقشم دوست داشتم... مهربان ، دلسوز ، گرم و صمیمی و البته  کمی شیطون ...