X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

جمعه 16 آذر 1386 ساعت 02:36 ب.ظ

نمکیه...

من همیشه چند روز اول ماه رمضان که میشد خیلی کسل می شدم.بدنم عادت نداشت خیلی ساکت و کم حرف می شدم.درستتر بگم تشنگی خیلی اذیتم می کرد اما بعد چند روز میشدم مثل همیشه انگار نه انگار که روزه ام...روز سوم ماه رمضان بود. بعد یک روز طولانی و خسته کننده ته سرویس مدرسه لم داده بودم و بیرون را نگاه می کردم. اصلاً تو باغ نبودم تو فکر افطار بودم و یک لیوان آب تگری. حتی متوجه نشده بودم که بچه های سرویس آقای عرب که مسیر هروی و ریحانی بودند وارد سرویس ما شدند. وقتی متوجه حضورشان شدم که صدای همیشه آشنای متلک گوی مریم قریشی( مریم گلی) را شنیدم که خطاب به من داشت می گفت که: مهدیه امروز سر و صدا نمی کنی؟ تو که خیلی با نمکی. اصلاً گلوله نمکی. یک کم نمک بریز ببینم. برامون امروز دف میزنی؟ فلوت چی؟ یکم بزن سر ذوق بیایم.. گفتم: سر و صدا وقت داره الان که وقت دف و فلوت نیست... ماه ماه عبادته جای این همه متلک انداختن یک کم عبادت کن از خدا بخواه بلکه اخلاقت خوب شه... گفت: این حرفها چیه. نمک همیشه نمکه. یه کم نمک بریز؟ نمکیه... گفتم: با نمک خودت بخور ما نمک نداریم امروز دادیم گدا اولی.. بعدشم دوست دارم امروز ساکت باشم به کسی ربطی داره؟ و یه نگاهی به حالت تایید به مهکامه دوستش کردم و اون هم یه دهن کجی برایم کرد و رویش را کرد سمت مریم... میترا کریمی (دوست عاطفه و ندا و سحر و مریم) هم که توی سرویس اونها بود بهم گفت عجب بختی باهات یاره مهدیه. همیشه این طوریه؟ گفتم: والله اگه یک روز متلک بهم نندازه روزش شب نمیشه... (جریان دف و فلوت هم مربوط می شد به یکی از سر گرمی های من که زدن این دوتا ساز با دهن بود البته فلوت برایم راحتتر بود و اکثر اوقات توی سرویس بساطش به راه بود.اعتراف می کنم که الان اصلاً نمی توانم)... میدونید بدبختی چی بود؟ مریم قریشی خانه اش میدان هروی بود و می توانست هم با سرویس ما هم با سرویس آقا عرب و هم با سرویس مسیر شمس آباد بره و اون همیشه مسیری را انتخاب می کرد که بتواند به من متلک روزش را بگه... جریان به همینجا ختم نشد. فردای اونروز مونا و دوستش جلوی من را توی مدرسه گرفتن که شنیدیم مریم دیروز تو سرویس بهت گفته خیلی با نمکی و ازت خوشش میادو دوستت داره و... گفتم نه والله خودت بهتر مریم را میشناسی... درست همین موقع بود که نیکو پرید وسط ما و گفت اینجا چه خبره؟ و مونا با دیدن اون رفت و من را با کلی کنجکاوی تنها گذاشت. آخه من خیلی فضول بودم. واسم سوال شده بود که کی این را گفته که البته نصفش خالی بوده. چون بحث دیروز ما در مورد نمک بود فقط نه دوست داشتن و این حرفها...اگه خودش گفته که باید دهنش را گل گرفت تا پشت سر آدم حرف در نیاره اگه یکی دیگه گفته باید دهن اون را گل گرفت تا به چیزهایی که بهش مربوط نمیشه دخالت نکنه. خلاصه تمام روز مونا من را می پایید که یک فرصت پیدا کنه تا در این مورد حرف بزنه و نیکو هم البته و صد البته بسیار هشیار و تیز تمام مدت من را تحت نظر داشتند و به طور کل 2 روز تمام تحت محافظت شدید امنیتی تردد میکردم. حتی وقتی سر کلاس می خواستیم برویم من را می بردند توی کلاس و می سپردند دست آیدا وحدت و سفارش می کردن که نگذاره جم بخورم و  اون هم نمی گذاشت و عوضش اجازه می داد با ساعتش که بازی داشت بازی  کنم و سرگرم بشم که نا گفته نماند که در حالت عادی به هیچ عنوان اجازه این کار را بهم نمی داد... اما بالاخره این تحت نظرها جواب نداد و به قول نیکو نگاه های مونا تمامی نداشت و در نتیجه تصمیم گرفته شد که باهاش جدی برخورد بشه. نیکو گفت که من می روم و حالش را می گیرم و عاطفه را فرستاد که صدایش کند. اون هم زبل گفته بود شما تعدادتون زیاده نمیام. اما بالاخره نیکو ونجمه تو راه پله ها گیرش آورده بودن و نجمه گفته که: شما ریدید به این مدرسه ...مونا هم گفته بوده که شما ریده بودید... و در رفته بود. عصر همان روز توی سرویس باز به حالت قهر ایستاده بود و پشتش به ما بود...فاطمه کیانی پرسید باز قهرید... گفتم نمی دونم...صدای پچ پچ بچه های سرویس که به جز من و فاطمه و الهام هاشمی کیا بقیه اولی بودند واضح شنیده بود."شنیدید دوستهای مهدیه چی گفتن در مورد ما!!! اِ راست میگی عجب آدمهای اسکلی پیدا میشه ها  و ..." مونا یه صرفه بلند کرد و تقریبا صدا ها خوابید. الهام گفت بشین. جا که هست... و مونا جلوی ما نشست. الهام وفاطمه سر صحبت و نصیحت را باهاش باز کردند و من هم به آنها پیوستم... ازش خواستم اینقدر حاضر جوابی نکنه اونها بزرگترن احترامشون واجبه... یه چشم می گفتی و خلاص... دوست ندارم در مورد دوستانم همچین پچ پچهایی بشنوم ...گفت آخه چرا؟ من که قصد بدی نداشتم فقط داشتم از فضولی می مردم دوست داشتم از زبان خودت بشنوم که کی جریان چی بوده. تو دروغ نمی گی کم و زیادشم نمیکنی... منم جریان را کامل گفتم فاطمه والهام و نرگس و سپیده حسینی هم تایید کردند...گفت پس دروغ گفته دارم برایش..گفتم چی کار می خواهی بکنی...گفت هیچی همین که دونستم دروغ میگه بسه و قول داد که دیگه جواب دوستهای من را نده و یه جورایی حق را به نیکو و نجمه داد... امیدوار بودم جریان امروز تکرار نشه ولی شد...