X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

یکشنبه 11 آذر 1386 ساعت 08:29 ب.ظ

سوال اینجاست...

اونروز سر زنگ نگارش داشتم مشقهای حسابان ساعت بعدم را می نوشتم و آیدا هم داشت برایم یک جریانی را با آب و تاب تمام تعریف می کرد. یهو به سرم زد به یاد روزهای خوش پارسال سر کلاس ادبیات باز ساز خودم را کوک کنم و یه صفایی به حال و هوای یکنواخت کلاس بدهم. خلاصه لوله خودکار بیک و یه تیکه کوچیک کاغذ و یه خورده چسب هم از ته کتاب الهام کندم و دیگه ساز من آماده بود و همچنان که مشغول نوشتن بودم و سرم پایین بود شروع کردم به نواختن با هر صدی اردک و کار خرابی بچه و ... کلاس از خنده منفجر می شد.( به نظر من اون یک ساز کامل بود)  در گیر و دار خنده بودیم  که یکدفعه دبیر نگارش که همون دبیر ادبیاتمان هم بود منو صدا کرد" خانم فتح الهی بیا و این درسی که الان دادم را برای بچه ها خلاصه وار بگو" همه ساکت بودند و منتظر که دبیر ادبیات_شیـ..._ منو دعوا کنه که چرا درس گوش نمی دهم. خلاصه رفتم بالا و از اول درس تا آخرش را بدون کم و کاستی گفتم و آمدم پایین. هنوز نشسته بودم که دبیر ادبیات شروع کرد به طرح سوال: اگه فتح الهی در حال مشق نوشتن و حرف زدن و سرو صدا در آوردنه پس چرا درس را هم بلده؟ من که سر در نمیارم حتما خیلی با استعدادی خانم فتح الهی..." نجوا کنان جواب معلممو دادم به طوری که فقط دور و وریهای خودم می شنیدند: آره با استعدادم اما توی تقلب کردن تمام درس را از روی کتاب سمیرا و نازنین (که نیمکت اول می نشستند ) خواندم و آیدا و آناهیتا و الهام می خندیدند. دبیر ادبیات با همون بوی روغن سوخته همیشگی اش نزدیک ما شد و باعث شد بچه ها ساکت بشن. درست روبرویم ایستاد و بهم گفت: چرا؟... و یه خروار تف ریخت روی صورتم ... لبخند زدم و سرم را  به علامت نمی دانم تکان دادم اون هم دفتر حسابانم را بست و رفت و من فرصت کردم با دستمال صورتم را پاک کنم قبل از اینکه بالا بیارم...