X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

پنج‌شنبه 8 آذر 1386 ساعت 09:27 ب.ظ

بنده های رنگارنگ

خدایا به بنده های رنگارنگتم شکرنه به یک سری از اولها که این قدر پر رو هستند که روی سنگ پا قزوین را هم سفید کردند نه به این یکی که اون روز دم در کلاس 304 سبز شده بود. زنگ تفریح بود داشتم با بچه ها حرف می زدم . یک اولی ریزه میزه که دم در کلاس ایستاده بود توجهم را جلب کرد که به حالت اجازه گرفتن دستش را بالا نگه داشته بود. از اونجا که همیشه اولها وقتی می آیند در یک کلاس می خواهند سراغ کسی را بگیرند، این بار هم فکر کردم اومدن سراغ فهیمه مفتول را که توی اون کلاس از همه بیشتر کشته مرده داشت بگیرن. بهش توجهی نکردم و به حرف زدنم با نیکو اینا ادامه دادم. زنگ خورد بلند شدم که برم کلاس خودم که دیدم اون دختره هنوز دم در ایستاده.با خودم گفتم عجب سیریشیه. اشاره کردم که بیاید داخل کلاس. اومد جلو و گفت: ببخشید عذر می خواهم می توانم یه سوالی از شما بپرسم البته اگر ایرادی نداره؟ گفتم: بفرمایید گفت ببخشید جواب این سوال درسته ؟ و دفتری که دستش بود بهم نشان داد یه نگاهی انداختم بهش و زدم زیر خنده. بعد از 4 ساعت معذرت خواهی همین را می خواست بپرسه. خلاصه فرستادیمش پیش فائزه که کمکش کند. البته سوء تفاهم نشه. اینقدر خنگ نبودیم که نتوانیم جواب یه سوال ریاضی سال اول را بدهیم ولی هیچ کدام ما نه حوصله این کار را داشت و نه بلد بودیم به کسی درس بدهیم. هرچی بلد بودیم واسه خودمان بود البته به جز فائزه که همیشه معلم خوب و با حوصله ای بود.( راستشم بخواهید همین شد که موقعی که دانشگاه سراسری ریاضی محض قبول شدم انصراف دادم و رفتم دانشگاه آزاد برق  خواندم چون اصلاً حوصله و اعصاب درس دادن را نداشتم.حتی فکر اینکه یه روزی دبیر بشوم و بلاهایی که خودم سر معلمهایم آوردم سرم بیاورند ناراحتم می کرد) فقط یه چندتا سوال برایم مطرح شده. چرا اون دختر اون همه دم کلاس منتظر مانده بود؟ چرا نرفته بود سراغ یک کلاس دیگه؟ چرا کس دیگه ای توی کلاس متوجه حضور اون نشده بود؟ چرا اون نرفته بود سراغ بچه های سومی که توی راهرو موقع زنگ تفریح پلاس بودند؟ چرا...؟