آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

جمعه 2 آذر 1386 ساعت 03:04 ب.ظ

پای عاطفه

مسخره است ولی خنده داره. خودتون قضاوت کنید. اونروز صبح هم داشتم مثل خیلی روزهای دیگه توی حیاط راه میرفتم ودرس می خواندم که دیدیم عاطفه با عصا و پای گچ گرفته وارد مدرسه شد. اشتباه نکنید اینجایش خنده نداشت. گویا روز قبلش موقع تمرین والیبال توی باشگاه اسدی خورده زمین و پایش زیرش مانده و مو برداشته.خلاصه داشتم همچنان درس می خواندم که صدای هق هق کسی که داشت پشت سرم راه می رفت توجهم را جلب کرد از اونجا که خیلی فضولم گوشم را تیز کردم. یکی داشت می گفت: گریه نداره که فقط پایش شکسته زود خوب میشه...اون یکی با هق هق گفت: چی کار کنم نمی توانم ناراحتی عاطفه را ببینم... این را که شنیدم کنجکاوی ام بیشتر شد و یه نگاهی به پشت سرم کردم دیدم شیرین از بچه های سال اولی داره گریه می کند واونی هم که داره دلداریش میده مرینوس استرالیاییه. مرینوس متوجه من شد و راهشون را کج کردن و از سمت دیگه ای رفتن. وقتی جریان را برای بچه ها تعریف کردم نیکو گفت: وااااااااااااااااااااااااااااااای و ادای این را در آورد که می خواهد سرش را به دیوار بکوبد . نجمه هم ادای بالا آوردن  و بقیه هم تقریبا یه چیزی تو همین مایه ها ... خیلی خندیدیم واقعا مسخره بود.البته بگما شیرین دختر خوبی بود و تیپ و قیافتاً من را همیشه یاد نغمه دوست پریسا می انداخت ولی کار اون روزش واسه ما خیلی خنده داشت هرچند که عاطفه را خیلی تحت تاثیر قرار داد و احساساتی کرد...