X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

جمعه 25 آبان 1386 ساعت 11:51 ب.ظ

اتمام حجّت

زنگ تفریح که تمام شد با فهیمه و نجمه و عاطفه و سحر بر گشتم طبقه سوم. سحر و نجمه رفتن درس بخوانن!!! من و عاطفه و فهیمه ناناز هم کنار نرده های راه پله ایستاده بودیم و سربه سر بقیه بچه ها که از پله ها بالا می آمدن می گذاشتیم که یکدفعه یکی صدایم کرد. کمی اینور و اونور را نگاه کردم تا منبع صدا را پیدا کنم.. توی کلاسی که درست روبه روی ما بود مونا را دیدم که کنار 6 تا از هم کلاسی هایش ایستاده و به من نگاه میکنه. ادامه داد: مهدیه یک دقیقه می آیی؟ بر خلاف قوانین فاضـ...(مدیر مدرسه) پا به کلاس اولها گذاشتم. مونا گفت: سلام گفتم:علیک ، کاری داری؟ گفت نه فقط می خواستم با دوستانم آشنایت کنم. برای اولین نگاه کردم تا ببینم دوستانش کیا هستن.... نیوشا (روباه) ، سارا (دم دراز) ، ملیحه (مارمولک) و 3 نفر دیگه که اسمهایشان اصلاً یادم نیست... گفتم: می شناختمشون . همین؟ که جوابم را جای مونا سارا داد: اسم من ساراست از آشنایی تون خوش بختم!!!! و دست من را گرفت و زوری دست داد... به زور دستم را که محکم نگه داشته بود بیرون کشیدم و از کلاس زدم بیرون. از دست مونا خیلی عصبانی بودم توی این هیر و ویر فهیمه ناناز و عاطفه قادری برایم دست گرفته بودن که یه چرخ بزن ببینیم سالمی؟ بلا ملا سرت نیاوردن و ... این قدر گفتن تا از کوره در رفتم و گذاشتم دنبال عاطفه اما رفت توی کلاسش و در را بست. خواستم برم سراغ فهیمه که دبیرشان آمد و خلاصه از دستم خلاص شد. دست بر قضا با اینکه اون روز دوشنبه بود و فقط روزهای فرد مونا با سرویس ما می رفت خانه، اون روز هم اونها با ما آمدند و این فرصتی بود که باهاش حجّتم را تمام کنم. بهش گفتم: کار امروزت چه معنی داشت؟ من و تو فقط تو این مینی بوس با هم دوستیم و توی مدرسه تو فقط من را میشناسی مثل بقیه. اصلاً دوست ندارم که حرف و سخنی تو مدرسه واسم ساخته بشه من همین جوریش هم کلی مشکل دارم. اگر هم امروز صدایم کردی اومدم فقط به خاطر این بود که جلوی دوستات کم نیاری وگرنه دیگه این کار را نمی کنم. بعدشم من اصلاً از سارا و دارو دسته اش خوشم نمیاد... خلاصه اگر یک بار دیگه این کار را تکرار کنی یا هر کاری مشابه این، اونوقت دیگه نه من نه تو. دیگه نمی شناسمت.دوستیمون همان روز ته می کشه میره پی کارش. می فهمی؟ تمام این مدت مونا سرش را انداخته بود پایین و هیچی نمی گفت. پرسیدم: روشن شدی؟ گفت: اوهوم. من فقط می خواستم اونها بدونن که تو با من دوستی به من میگفتن دروغ گو وقتی اتفاق های توی سرویس را براشون تعریف می کردم. گفتم: می تونستی جای من، نرگس و نیلوفر و ... را شاهد بگیری. اصلاً چه لزومی دارد تو تعریف کنی و اونها باور کنن؟ فهمیدی چی گفتم؟ سرش را به علامت مثبت تکان داد ولی سرش را بالا نیاورد. همین موقع بود که نرگس مداخله کرد و گفت: بس کنید دیگه. البته مهدیه حق داره ماها هیچ کداممان توی مدرسه سراغش نمی رویم مگر اینکه کار واجبی داشته باشیم مگه نه سپیده. سپیده هم گفت: آره مگه نه نیلوفر... موقعی که خواستم پیاده بشم وقتی از ته سرویس می آمدم جلو سمت در، مونا یک لحظه کوتاه دستم را گرفت و گفت ببخشید... با خنده گفتم عیب نداره دیگه تکرار نشه و واقعاً هم تکرار نشد حتی مونا دوستیش را با سارا سر همین جریان بهم زد. البته این را بعداً فرحناز (حسن) بهم گفت...