X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

چهارشنبه 23 آبان 1386 ساعت 12:28 ق.ظ

بخش زایمان

خداییش هنوز وقتی اون روز یادم می آید از خجالت میمیرم. صبح ساعت 7 بود. دبیر حسابان ( آفریقای جنوبی) برای کلاس 301 یعنی نجمه اینا کلاس فوق العاده گذاشته بود تا ساعت 8 که کلاسهای اصلی شروع می شد و با ما کلاس داشت یعنی 302 . خلاصه با نیکو پشت در کلاس ما نشسته بودیم. حوصلمان خیلی سر رفته بود مخصوصاً من. رفتم پشت کلاس نجمه اینا فال گوش وایسادم صدای آفریقای جنوبی می آمد که داره به شدت درس میده و حالا حالاها هم تصمیم نداره تعطیل کنه. منم نمی دونم چی شد و اصلاً واسه چی این کار را کردم اما انجامش دادم دیگه دست خودم نبود یه جورایی مردم آزاری تو خونم بود. رفتم پشت در کلاس و با صدای بلند و در حالی ادای پیجرهای بیمارستان را در می آوردم گفتم: خانــــــمِ مبصری اتاق زایمان ، خانــــــم مبصری اتاق زایمان و به دو در رفتم. کمی که گذشت برگشتم پیش بچه ها کنار راه پله یعنی روبروی در کلاس اونها که یهو در باز شد و آفریقای جنوبی را در یک لحظه روبروی خودم داشتم و از ترس اینکه حرفی نزنه بهم باز پا به فرار گذاشتم و واقعاً اینهو احمق ها خودم را لو دادم. اگر چه صدایم آنقدر تابلو بود که این کارم فقط می توانست موکد گناهکاری من باشد... وقتی رفت فهیمه ناناز و نجمه و سحر و رزا و مریم و الناز همگی از کلاس اومدن بیرون و ریختن رو سر من. داشتن از خنده می میردن. فهیمه که فقط منو با مشت می زد وقتی آرام شدن فهیمه تعریف کرد که وقتی تو این حرف را زدی آفریقای جنوبی داشته روی تخته چیزی می نوشت. وقتی این حرف را زدی خشکش زد بعد از چند ثانیه با همون استیل لاتونه خودش یه دوری زد و یه نگاه به ما کرد و دوباره برگشت و شروع کرد به درس دادن. از بدبختی همون موقع خودم باهاش کلاس داشتم و با کلی ترس و لرز رفتم سر کلاس. اومد و یک کم درس داد و بعد یک تمرین که ما حل کنیم در همین بین راه افتاداومد مثل همیشه ته کلاس سمت من. منم خودم را زده بودم به شدت به حل کردن تمرین. اومد کنارم ایستاد و به دیوار تکیه داد و یه کمی به سمت من خم شد. از شدت  استرس ز زیر میز دست آیدا را گرفته بودم. آیدا هم در حالی که سرش رو دفترش بود داشت عین چی  می خندید. لرزش شونه هایش را کاملاً حس می کردم. آفریقای جنوبی به آرامی گفت: خب خانوم خشگله اون موقعی چی گفتی؟ نفسم بالا نمی آمد به زور خودمو جمع و جور کردم و گفتم : ما؟ هیچی و سرم را به علامت نه تکان دادم...گفت: پس کی بود؟ گفتم: از بچه های تو راهرو گفت: تو هم تو راهرو بودی دیگه.نبودی؟ گفتم: بودم گفت: خب برو حالا این تمرین را حل کن. داشتم از خنده و خجالت می مردم. نازنین جواهری هم که نیمکت اول ردیف وسط کنار سمیرا می شینه مدام می پرسید چی شده؟ چی کار کردی؟ هی با ایما اشاره بهش می گفتم خفو شو هیچی نگو اما به خرجش نمی رفت. روی هم رفته سمیرا و نازنین ناطقین همیشگی این کلاس بودن که البته سمیرا مبصر هم بود و توی بچه های اون کلاس من زود باهاشون جور شدم... آفریقای جنوبی اومد جلو و گفت خانم جواهری شما عادت دارید اینقدر پاپی بقیه بشید؟ ( یه جورایی یعنی شما فضولید؟) نازنین گفت : نه ولی مهدیه هرکی نیست. من حل تمرین را تمام کرده بودم پرسیدم: بشینم. آفریقای جنوبی با خنده گفت: البته عزیزم و یه جوری این عزیزم را گفت که خیالم را از هر بابت راحت کرد و ادامه داد: بقیه اش را خانوم جواهری ادامه میده تا ببینیم مهدیه چه نسبتی با ایشان داره که هرکی نیست. نازنین که از خجالت حرفی که زده بود سرخ شده بود، رفت پای تخته من هم نشستم ویه نفس راحت کشیدم و آیدا داشت همچنان داشت می خندیدو بهش گفتم از حس هم دردیت ممنونم... و اون باز بیشتر می خندید. تا آخر روز هر وقت به من نگاه می کرد میخندید. آخرش اعصابم خورد شد و گذاشتم دنبالش تو مدرسه و یه کم گوشمالیش دادم تا خنده از سرش بیفته... بعد از کلاس هم دویم دنبال آفریقای جنوبی و توی راه پله ازش معذرت خواهی کردم. گفنم: نمی دونم چی بگم اما واقعاً متاسفم . اونم گفت عیبی نداره من دلخور نشدم ... وقتی واسه نیکو اینا تعریف کردم همه مثل آیدا بهم خندیدن اما یه چیز دیگه ای تو ذهنم بود که حالا می گم احساس می کنم کارهای من یه جورایی شبیه کارهایی که آفریقای جنوبی زمان مدرسه اش انجام میداده به من به چشم یک خاطره نگاه می کنه و خداییش امروز خیلی سر به سر نازنین هم گذاشت...