X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

سه‌شنبه 22 آبان 1386 ساعت 10:05 ب.ظ

مسیر لویزان ومبارک آباد

اون روز برگشتنه از مدرسه وقتی توی سرویس (مسیر لویزان و مبارک آباد آقای حیدری) طبق معمول همیشه ردیف آخر با بچه ها نشسته بودیم دیدیم که بچه های مسیر بنی هاشم و میدان هروی را هم سوار سرویس ما کردند. من و فاطمه کیانی و الهام هاشمی کیا به عنوان سال بالایی های سرویس اون ته می نشستیم و فرمانروایی می کردیم و می خندیدیم. از بچه های سال اولی هم نرگس زمانی ( بهش می گفتم شرّت کم) و نیلوفر ( که واقعاً قد بلندی داشت) و سپیده که یه جورایی هم خولوچ بود و با مزه با ما توی سرویس هم صدا و پایه شوخی و خنده بودند. بقیه بچه های سرویس آرام و بی سر صدا بودن و فقط به حرفهای ما می خندیدند. اون روز هم داشتیم تو سر وکله هم می زدیم و می خندیدیم که صدایی توجه ما را به خودش جلب کرد: تو... اسمت چیه؟ یه نگاهی به الهام و فاطمه که دو طرفم نشسته بودن کردم و به دنبال صدا چشم انداختم به الباقی ماشین. گفتم : با منی؟ گفت : آره... از بچه های مسیر بنی هاشم بود. گفتم: از اسراره. گفت : نه بابا این طورها هم نیست اسمت مهدیه است. گفتم: اِ باریک الله از کجا می دونی؟ گفت: ماها خیلی چیزها میدونیم . در همین موقع بود که فاطمه پرسید: راستی مهدیه فامیلیت فتحعلی بود یا فتح اللهی؟( آخه سال اول که با فاطمه هم کلاسی بودم درست نیمکت جلوی فاطمه و زنب و بنفشه دختری به اسم شیما فتحعلی می نشست که همیشه معلمها فامیلی هامون را با هم اشتباه می کردن… فاطمه هم بعد دو سال به شک افتاده بود) گفتم: دستت درد نکنه. فتح اللهی... یهو دوزاری ام افتاد و با تَشَر به فاطمه گفتم: بی کلّه فامیلیم را هم که لو دادی و شروع کردیم با هم جر و بحث کردن که صدای دیگه ای توجه مان را جلب کرد..." اَهـــــــــــــَه... این چقدر حرف میزنه " گفتم: تو کی هستی؟ با مایی؟ از صندلی پشت راننده یکی بلند شد و برگشت سمت ما. همون دختری بود که موقعی که واسه دبیر تاریخ چایی می بردم مسخره ام کرده بود...( مریم قریشی که من بهش می گفتم مریم گلی یا تداعی) گفتم: زبان خدا داده واسه حرف زدن اگه ناراحتی می توانی پیاده شی؟ گفت: آقای راننده این صداها حواس شما را پرت نمی کنه؟ آقای حیدری هم که تقریباً از دبستان راننده سرویس من بود و به من عادت داشت با خنده گفت نه...گفتم: اگه به اندازه کافی ضایع شدی می توانی بشینی فقط یادت باشه یه کم ادب یاد بگیری بد نیست. اما اون به من زل زده بود و داشت منو بِر و بر نگاه می کرد. گفتم: مشکلیه؟ گفت: نه دارم ازت ادب یاد می گیرم. گفتم: پس خوب نگاه کن که اشتباه یاد نگیری بعد هم از رویش هزار بار بنویس که یادت نره .وقتی هم خوب یاد گرفتی به اون دوستتم یاد بده ( مهکامه دوست مریم بود که یه جورایی عین کنه همیشه بهش چسبیده بود) دیگه بهش محل نگذاشتیم و به حرف های خودمان مشغول شدیم... اون دختر اولیه که هم اسمم را پرسید اسمش مونا پور کشوری بود و دفعه بعد که سوار سرویس ما شدند بچه های اون سرویس را هم معرفی کرد چون قرار بود روزهای فرد دیگه همیشه با هم باشیم. از جمله اونها یکی بود که اسمش فرحناز حسن زاده بود و من بهش می گفتم حسن و مهمتر از همه بودن فاطمه صیتی بود که باعث می شد یه کم توی حرفها و کارهامون بیشتر دقت کنیم!!!! …. ولی خنده ها و شوخی ها با ورود سوژه هایی مثل مریم ومهکامه و صیتی و آدم پایه ای واسه مسخره بازی که خنده هیچوقت از لبش نمی افتاد مثل مونا از اون روز بیشتر و بیشتر شد....