X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

پنج‌شنبه 17 آبان 1386 ساعت 12:20 ب.ظ

مرض مسری

بلاخره مرض مسری اولهابه سومها هم سرایت البته بعضی ها بودن که قبلاً مریض بودن ولی به مرور زمان خوب شده بودن اما با ورود اولها این مرض دوباره توشون اوت کرده و حالشون را حسابی وخیم کرده . از جمله این افراد زویا بود که اگر یادتون باشه میزان نفرتم را از اون قبلاً بیان کردم و اصلاً لزومی نمی بینم این مطلب را تکرار کنم. امسال بر خلاف پارسال که زویا جرات حرف زدن توی کلاس را نداشت امسال واسه خودش حسابی دم درآورده و احساس باحالی شدید می کنه که البته این بر می گرده به این مسئله که امسال کسی وارد کلاس شده که باب طبع زویاست و برای جلب توجه اون دست به این کارها می زنه. و اون کسی نیست جز میر مهنّا که ما بهش می گفتیم میر یعنی مخفف بمیر... که به هر حال باعث شده کارهای سال اول زویا تکرار بشه..اولین باری که من متوجه این مطلب شدم روزی بود که همه ما توی راهرو ایستاه بودیم. فائزه کنار من بود و بقیه روبروی ما ایستاده بودند.در سمت دیگر راهرو میر به دیوار تکیه داده بود و زویا مقابلش ایستاده بود . مشغول حرف زدن بودیم که یکدفعه فائزه گفت" حالم بده"و بازوی من را گرفت. پرسیدم چی شد گفت اون ورو نگاه کن... نمی دونم فائزه تو پلان قبل چی دیده بود که از حال رفت و حالش بد شد( فائزه نسبت به این جور چیزها خیلی واکنش شدیدی نشان می داد) ولی آنچه ما دیدیم کاری شبیه به این بود که شاید شما هم شده باشه واسه شوخی توی شکم دوستتان بزنید...فقط فرقش این بود که این بار به جای شکم جایی حدود یه وجب پایین تر زده می شد و مدام هم تکرار می شد.... فائزه را بردیم روی پله ها نشوندیم و گفتیم ما این را دیدیم تو این را می گفتی؟اما اون سرش را به علامت نه تکان می داد و چیزی نمی گفت. ما هم دیدیم که ناراحت میشه دیگه ازش نپرسیدیم که چی دیده... اما برامون مسجّل شد که تمام این حرفها حقیقت داشته و یه شایعه بی اساس نبوده. واینجوریا بود که فهمیدیم این مرض داره به همه سرایت می کنه...