X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

چهارشنبه 16 آبان 1386 ساعت 10:33 ب.ظ

تست جارو

اونروز 304 زنگ آخر خروجی داشت ولی من ونجمه کلاس داشتیم. فائزه و پردیس هم گفتن می مانند که تست بزنن.( گفتم که فائزه درس خوان بود و پردیس هم سعیش را می کرد که عقب نیفته) خلاصه زنگ نماز شد و من ونجمه رفتیم یه سری به فائزه اینا بزنیم . وقتی از در وارد کلاس شدیم ، دیدیم پردیس جارو به دست ایستاده و فائزه هم داره با خاک انداز آشغال ها را میریزه توی سطل زباله !!؟!؟ من و نجمه را می گویید با هم زدیم زیر خنده. عجب تستی می زدن اینها. فائزه مدام می گفت بسه مهدیه نخند تقصیر ما چیه. ناظم اومد و گفت که کلاس را جارو کنید. اما حرفهای فائزه فایده نداشت و من افتاده بودم رو دنده خنده و مسخره بازی. کلی سر به سرش گذاشتمشون تا زنگ خورد و رفتیم سر کلاس. عصر هم به پریسا زنگ زدم و یه کم از وضعیت جدید مدرسه و اتفاق خیلی ناراحت شدم و اولها واسش گفتم و خندیدم و پریسا هم مدام می گفت : به تو که بد نمی گذره و من بیشتر می خندیدم و اون حرص می خورد. نمی دونم چرا پریسا نمی خواهد من را اون جور که هستم باور کنه. من چه احتیاجی به دوستی های رو معده ای دارم تا وقتی دوستهای واقعی مثل اون و بقیه دارم؟