X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

سه‌شنبه 15 آبان 1386 ساعت 03:12 ب.ظ

یک زنگ با 304 ها

اون روز  صبح زنگ اول ادبیات داشتیم. دبیر ادبیات همون دبیر ادبیات پارسال من بود اما این طور که من فهمیدم بچه های این کلاس سال قبل با کس دیگری ادبیات داشتن حتی آیدا و آناهیتا... من تنها کسی بودم که می دونستم که قراره یه معلم قد کوتاه و چاق و سبزه تند با مانتوی بوگندو و یه تف همیشه تر تازه روی لبش وارد کلاس بشه!!! وقتی اومد توی کلاس همه هاج و واج نگاهش می کردن و من تنها کسی بودم که لبخند میزدم چون که می دونستم بودن اون سر کلاس یعنی سوژه خنده. بعد از احوال پرسی دبیر ادبیات شروع کرد به خواندن اسم بچه ها. وقتی به اسم من رسید اسم و فامیلم را کامل خواند و کلی خوشحال شد و احوال پرسی و خلاصه یه خوش و بیش تمام باهام کرد!!! این اولین و آخرین باری بود که توی زندگی ام یک معلم از دیدنم خوشحال می شد. سر این جریان خیلی کوک بودم حتی ساعت خشک زبان با دبیر خشک و جدید را به راحتی پشت سر گذاشتم و زنگ آخر هم که بی کار بودم با دبیر حسابان 304 صحبت کردم و اجازه داد سر کلاس بشینم.( دبیر حسابان آنها با ما فرق می کرد)...  من کنار سعیده ته کلاس و ردیف وسط نشستم و نیکو هم ردیف کنارم نشسته بود که البته فاصله ام با اون تقریباً سه وجب بود. خیلی خندیدیم. یه بار هم سعیده با اون هیبتش که 2برابر من بود من را از روی نیمکت پرت کرد پایین و کلاس اول از صدای افتادن من و دوم از صدای خنده بچه ها رفت رو هوا. یه کم که بیکار شدیم رفتیم سراغ تفتیش کیف فائزه که یک عکس ۴*۳ بی حجاب و آرایش کرده از تویش پیدا کردیم که اصلاً با مهندس مصطفی که ما تو مدرسه می شناختیم زمین تا آسمان فرق داشت. زنگ نماز که شد نیکو به من گفت بیا بریم پایین کارت دارم و من را از طبقه سوم برد توی حیاط .درست زیر پیلوت روبروی اتاق کامپیوتر و روی یه سکوی کوچیک که کنار ستون بود نشاند. گفتم : خب... کلی این پا و اون پا کرد و گفت : میدونی این حرف من نیست فقط. حرف همست. فائزه، پردیس،... گفتم خب... گفت: می دونی تو پارسال خیلی خوب بود یه جورایی قلدر بودی اما امسال یه جور دیگه ای عینهو پسرها!!! من را می گی نگاهش کردم اما چیزی بهش نگفتم جز یهچَشم. اما واقعاً نمی دونم چی ازم دیده بودن که این فکر را کردن به نظر خودم نه تنها اون سال فرقی با پارسالم نداشتم بلکه الانم زیاد فرق ندارم!!! خلاصه برگشتیم کلاس و من نفهمیدم چرا بابت گفتن این همه حرف نیکو این همه کالری سوزوند و من را تا حیاط 3 طبقه پایین برد؟ کلاس حسابان دوباره شروع شد اما این بار یه جور دیگه بود. صدای بچه ها توی گوشم می پیچید. صدای فهیمه مفتول، سیما، ندا ، نازنین،....برایم قابل تحمل نبود انگاری باورم شده بود که اونجا جای من دیگه نیست. اشکم داشت در می آمد که بلند شدم و از کلاس زدم بیرون و رفتم تا تعطیل شدن بچه ها توی حیاط نشستم. وقتی تعطیل شدن نیکو آمد سراغم" چی شدی یکهو؟ همه به من توپیدن که چیزی به تو گفتم. پیرایه و لیلا گفتن که نیکو چی گفتی؟!! تو خوبی؟" گفتم: آره فقط نتوانستم سر کلاس بشینم. نیکو هم سرش را به معنی تایید تکان داد و تا سرویس  مدرسه با هم رفتیم... فاصله شادی تا غم اون روز قد یک زنک نماز بود و بس... وقتی عصر اون روز رفتم حمام متوجه یه کبودی بزرگ روی ران پای چپم شدم تقریباً اندازه کف دست بود. بعد از کلی فکر کردن متوجه شدم این کبودی نتیجه از نیمکت پرت شدنم توسط سعیده است...