X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

دوشنبه 14 آبان 1386 ساعت 02:19 ب.ظ

بازگشت پریسا

6مهر بود که پریسا زنگ زد و نزدیک یک ساعت حرف زدیم. کلی سر به سرش گذاشتم و چرت و پرت گفتم و حرصش دادم!!! قرار شد فردا بیاید مدرسه. بهش گفتم که من فردا ساعت آخر بیکارم و می توانه زودتر هم بیاید. و بعدش کلی دعوایم کرد که چرا با من این طوری حرف میزنی و همش حرص من را در میاری..نمی دونم ولی تقصیر من نبود پریسا خیلی حساس شده بود. من مزخرف گفتنم همیشه همین جوری بوده و هست... پریسا هم از مدرسه اش خیلی شاکی بود.بهش حق می دم که حساس شده باشه. البته اعصاب ماها رو هم این مدت ناظممان حسابی ریخته بود به هم. حداقل شانس پریسا این بود که از دست این انتر منترها راحت شده بود و با دیدنشون یاد خاطرات مزخرف گذشته نمی افته. اون روز گذشت و فردایش ساعت چهارم که بیکار بودم رفتم توی حیاط نشستم منتظر پریسا. هرچقدر منتظر شدم نیومد. پریسا آدمی نبود که بد قولی کنه. رفتم دم در مدرسه. دیدم اون دست کوچه روبروی مدرسه روی جدولهای کنار خیابون نشسته و از شدت عصبانیت وگریه سرخ شده. وقتی اومد جلو پرسیدم چی شده ولی اون به محض اینکه به من رسید شروع کرد با مشت به قفسه سینه من کوبیدن.." بیا بیرون. فقط بیا بیرون.." و گریه می کرد. گفتم خیله خب توآروم باش من برم کیف و چادرم را بیارم. جنگی رفتم و از توی حیاط کیف و چادرم را برداشتم و اومدم بیرون. جلوی در مدرسه روی سکوها نشستیم و عد از کلی دلداری دادن و ناز کشیدن بالاخره گریه اش بند اومد و گفت که خواسته بیاید تو مدرسه اما خانم حکیم( زن سرایدار مدرسه) نگذاشته و اون هم زده به سیم آخر و  هر چی از دهنش در اومده بارش کرده. البته دست پریسا درد نکنه چون هیشکی از این خانم حکیم دل خوشی نداشت اما با این کار یکم اوضاع را خراب تر کرده بود. یه کم با هم پیاده رفتیم تا پایین کوچه و بستنی و چیپس خریدیم و خوردیم .پریسا هم دیگه آرام شده بود. درست عین بچه ها که واسشون قاقا می خریم ، ساکت می شوند پریسا هم همین طور!!!

وقتی برگشتیم دم مدرسه بچه ها دیگه تعطیل شده بودن و یکی یکی می آمدن بیرون و سلام واحوالپرسی و ابراز احساسات البته به جز پیرایه و لیلا که گفتن کار دارن و باید برن و دیرشان شده !!!