X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

دوشنبه 14 آبان 1386 ساعت 02:13 ب.ظ

روباه و دم دراز

آره زیاد طول نکشید که همه با وضعیت جدید یه جورایی کنار بیاییم . هر روز صبح کنار آبخوری جمع می شدیم. 5 روز از بازگشایی مدارس گذشته بود. صبح بود داشتم با عاطفه حرف می زدم که صدای نیکو توجه همه را به سمت خودش جلب کرد..." شماها دوقلویید؟" همه برگشتیم و به سه تا دختری که آمده بودن تا از آبخوری آب بخورن نگاه کردیم. شبیه بودند اما نه این قدر که دوقلو باشن. نمی دونم چرا نیکو این فکر را کرده بود. مثل فاطمه کیانی و زینب کیانی خودمان که شبیه هم بودن ولی هیچ نسبتی با هم نداشتن. تازه اونها هم فامیلیشون یکی بود هم دو تا دوست جدا نشدنی بودن و واقعاً هرکی نمی دونست فکر می کرد خواهرن. یکی از اون دوتا دختر که موهای خیلی بلندی داشت با کلی ناز و عشوه گفت: وا!! ما کجامون به هم شبیه؟ نیکو هم خیلی جدی گفت: حتماً یه جایی تون شبیه که می گم و رویش را کرد اون طرف... من یه نگاهی به عاطفه کردم و گفتم اونجا شبیه دیگه و پقی زدیم زیر خنده. بقیه هم که متوجه شده بودند زده بودند زیر خنده من واقعاً نفسم بالا نمی آمد بسکه خندیده بودم...صدای اولی ها را شنیدم که یکی شون گفت: مرد از خنده نفس بکش.. اون یکی گفت : چه باحال می خنده... یه دفعه یه چیزی توی ذهنم جرقه زد .این صدا ها همونهایی بودن که روز اول موقع گریه کردنم منو مسخره کرده بودن. اون روز از شدت اشک چهره هاشون را ندیده بودم. یه هو دست از خنده کشیدم و گفتم: اون روز هم باحال گریه می کردم؟ از جلوی چشمم گمشید و اونها به دو رفتن... اما راستش را بخواهید 1 سال آزگار از جلوی چشم من و بقیه کنار نرفتن. واسه همین هم براشون اسم می گذارم که بعداً به همین اسم صداشون کنم چون کم توی بازی ما نقش نداشتن. اونی که موهای بلندی داشت که بعداً فهمیدیم اسمش ساراست را بهش به خاطر موهایش می گفتیم دم دراز و اون یکی که چشمهای کشیده و دروغ چرا؟ تا قبر..آ آ آ آ  قشنگی داشت و از اون یکی سرخ و سفیدتر بود و اسمش هم نیوشا بود ، ما به خاطر فرم چشمانش بهش می گفتیم روباه...