X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

یکشنبه 6 آبان 1386 ساعت 09:59 ب.ظ

آخره دوم

دقیقاً روز آخر دوم بود یعنی روز آخری که امسال می آمدیم مدرسه. همه محض خنده آمده بودیم مدرسه می دونستیم امروز تو مدرسه خبری نیست. برای دست گرمی اول صبح به صبور باقرزاده گفتیم که امتحان هندسه ای که قرار بود دیروز ازمون بگیرن امروز می خوان بگیرن و اون هم باور کرده بود و دچار استرس شدید شده بود که اون درس نخوانده. همه بچه ها نقششون را بی نقص بازی کردن البته به جز صیتی که همیشه باید یه نفر باشه تا ساز مخالف باشه. صیتی بود که در آخرین لحظات مارو لو داد و گفت که خبری از امتحان  نیست اما ما تفریحمان را کرده بودیم همین که صبور  از حول اینکه امتحان را نخوانده می خواست بره پیش دبیر هندسه و بهش التماس کنه و بهانه مریضی مادرش را بیاره واسه ما بس بود که البته فکرش را بکنید که واقعاً صبور می رفت و التماس می کرد و دبیر هندسه می گفت کدام امتحان؟ اون موقع مزه اش بیشتر بود اما خب واسه صبح ناشتا همین بس بود. زنگ فیزیک به شنیدن یه کم نصیحت واسه درس خواندن و یه آب بازی درست و حسابی و کلی خنده گذشت و زنگ آخر هم که اصلاً دبیر نداشتیم به بازی گرگ و گله سوفند گذشت. من شده بودم گرگ ، پریسا مادر بره ها بود وبیشتر بچه های کلاس هم که توی بازی سهیم بودن هم شدن بره بره ها باید از خونه می آمدن بیرون و یه دور کامل دور حیاط و زیر پیلوت می دویدند و خودشون را می انداختن تو بغل مامانشون(منظورم پریساست) و قبل از اون اگه من می گرفتمشون می سو ختن. نمی دونم چرا هر وقت بازی کنیم پریسا کار  سخته را می انداخت گردن من و می گفت یه کم تو بیشتر بدوی چربیهایت آب میشه اما اون نمی دونست دویدن برای من مثل راه رفتن بود بسکه همیشه در حال بازی و ورجه وورجه بودم .خلاصه تمام بره ها رو یکی یکی می گرفتم فقط مریم از دستم فرار کرد و نفر آخر که فائزه فروزش بود. وقتی دنبال فائزه بودم نزدیک میله تور والیبال آنچنان با صورت خوردم زمین که اگه دستم جلوی صورتم نیومده بود فاتحه صورتم خوانده شده بود و شلوارم به اندازه یه پرتقال سر زانویش پاره شد. خوب شد روز آخر مدرسه بود. اما اون موقع نفهمیدم که چه بلایی سرم اومده به قول معروف اون موقع داغ بودم. وقتی رسیدم خونه دیدم پوست کف دست راستم کاملاً کنده شده و خونین و مالینه دستم و چون مانتوم از آب بازی کردن خیس بود متوجه لکه های خون روی اون نشده بودم. سر زانومو که نگو مامانم هی غر میزد و باند پیچی شون می کرد ولی  راستشو بخواهید اون روز دردی را احساس نکردم و تا آخر روز پر انرژی می خندیدم و خوشحال بودم چون آنقدر از اون روز خاطره خوب داشتم که می توانستم باهاشون تمام زخمهامو مرحم بگذارم.