X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

جمعه 4 آبان 1386 ساعت 02:02 ب.ظ

عین الله باقر زاده؟!

یادمه هفته سختی بود همش امتحان داشتیم .اون روز خاص سه تا امتحان داشتیم. زنگ سوم که نوبت ریاضی شد با بچه ها تبانی کردیم که امتحان را از بیخ منکر بشویم و همینکار را هم کردیم . اما یادتونه اول سال گفتم که ما توی کلاسمون چند تا وصله ناجور داشتیم که به هیچ عنوان با کلاس هماهنگ نمی شدن؟ یکی از اون افراد عین الله باقر زاده بود! منظورم همون صبور باقر زاده است که درست ساز مخالف کلاس بود. ساز مخالفش طوری بود که اگه ما می گفتیم الان روزه و خورشید هم وسط آسمونه ، اون می گفت نه الان شبه و اونم ماهه! اون روز هم باهاش دچار همین مشکل شدیم. درست همون موقع که ما منکر امتحان شده بودیم برگشت وبلند بلند گفت که: وا بچه ها مگه جلسه پیش یادتون نیست که خانوم گفت که.... در همین موقع سپیده گرایلو شروع کرد بلند بلند سرفه کردن که صدای صبور به دبیرمان نرسه ولی اون داشت همچنان به حرفش ادامه میداد وسیخونکهای ما فایده ای نداشت. عصبانی ام کرده بود دختره زبون نفهم دولا شدم و کشیدمش سمت خودم و گفتم صبور یه کلمه دیگه حرف زدی نزدی. با من طرفی میدونی که آب از سرم گذشته... نمی دونم چه فکری کرد و خودمم نمی دونستم که ممکنه چه بلایی سرش بیاورم اما این تهدید را کردم. برگشت بهم زل زل نگاه کرد و ساکت سر جایش نشست. دبیرمان گفت خب پس امتحان داریم. همگی یکصدا گفتیم نه بابا نداریم. دبیرمان رویش را به صبور کرد وگفت خانم باقرزاده؟ صبور یه نگاهی به من ویه نگاه به نیکو که کنارم نشسته بود و داشت عینهو غضب کرده ها نگاهش می کرد انداخت و گفت نه خانوم نداریم... باورش واسه همه مشکل بود که من از خودم جذبه نشان دادم و یه کار دیگه به جز مسخره بازی و خندیدن ازم بر اومده!! به طوری که پریسا معتقد بود که این شروع یه حس جدید در مهدیه است!؟  یا  یا  یا  یا... ؟