X
تبلیغات
رایتل

آنچه بر ما گذشت

خاطرات من و دوستان دبیرستام از سال ۱۳۷۶ به بعد

جمعه 27 مهر 1386 ساعت 10:46 ب.ظ

کنفرانس خواب

زیست داشتیم و صیتی اونروز کنفرانس داشت در مورد محیط زیست. اینقدر طولانی و کسل کننده بود که همه حوصله شان سر رفته بود.یکی کتاب ورق میزد، یکی نقاشی می کشید، یکی فال می گرفت، یکی با ساعتش ور میرفت، یکی مشقهای ساعت بعدش را می نوشت،بقیه هم اگر خواب نبودند ، دستهایشان را زده بودند زیر چانه هایشون و چرت میزدند. از جمله کسانی که توی چرت بود نیکو بود که البته سرش را گذاشته بود روی میز ولی خواب نبود. دبیرمان گفت خانم علی اکبری خوابیدی؟ نیکو هم بدون اینکه به خودش زیاد زحمت بده کمی سرش را بلند کرد و گفت نه خانم بیداریم فقط سرم... دبیرمان گفت خب پس سرجایت درست بشین. نیکو گفت: آخه حالمون زیاد خوش نیست! دبیرمان هم گفت اگه حالت خوب نیست برو بیرون. نیکو بلند شد و صاف نشست و گفت: ممنون اینجوری راحتترم و دست به سینه نشست و اخمهایش را کرد توی هم وشروع کرد بلند بلند غر غر کردن . تا میز معلم بی تردید صدایش می رفت چون همه تا اون شعاع داشتند به غرغر های نیکو می خندیدند. ولی دبیر زیست اصلاً به روی خودش نیورد حتی صیتی که داشت کنفرانس میداد چند بار به نیکو چشم غره رفت که البته در قبال چشم غره ای که نیکو در جوابش بهش رفت هیچ بود. " همه خوابیدن فقط به من گیر میده اون ذویا رو نگاه کن هفت تا پادشاه را داره خواب میبینه. صدای خرو پفش تا اینجا میاد.دهنشم که وا مونده .مگس نره تویش. هرچند مگس هم دلش نمیاد بره توی دهن اون  و..." و واقعاً راست می گفت ذویا رسماً خوابیده بود و خرخر هم می کرد فقط تو دید معلم نبود. دقیقاً 5دقیقه قبل از زنگ از خواب بیدار شد و یه کش و قوسی آمد و چشمهایش را مالید و یه خمیازه ای کشید و نیکو تا عین همون موقع داشت غر میزد " نگاه کنا! ساعت خواب! خسته نباشید کلاس تمام شد. معلم کوره دیگه هیکل به اون گندگی را نمی بینه اونوقت من بدبخت فسقلی را می بینه و ..." زنگ تفریح که خورد نیکو بالاخره ساکت شد واسه ما که بد نبود یه کله از اون موقع خندیده بودیم به غرغرهای خانوم ولی واسه خودش بدیش این بود که گلویش خشک شد و مجبور شد برخلاف عادتش که زنگهای تفریح حال 3طبقه پایین رفتن را نداشت ، بره توی حیاط سراغ آبخوری  تا گلویی تازه کنه...اگرهم می خواهید بدانید که چرا نیکو بین اون همه آدم خواب به ذویا گیر داده بود خدمتتان عرض کنم که ذویا از کلاس دیگه ای اومده بود. خیلی تفلون بود و هیچ کدام از ماها اصلاً ازش  دل خوشی نداشت مدام تیکه و حرفهای ناجور می انداخت. اون هم می دانست توی این کلاس جایی نمی تواند پیدا کنه واسه همین بیشتر اوقات بیرون کلاس بود و قبل از معلم می رفت و پشت معلم می آمد کلاس.